وایت اسطوره هاست و همین موجب شد تا ۹۰ دقیقه وقت و ۲۵۰۰ تومان پول ناقابل را برای تماشایش صرف کنیم.
نمایش بر خلاف اسمش ربط چندانی به شهرزاد نداشت. اصلا خیلی اسطوره ای هم نبود یک معجونی از دین و عرفان و مدرنیسم و اسطوره بود که نفهمیدم می خواهد به تماشچی اش چی بگوید .فقط گاهی از سر بی ربطی داستان ها خنده ام می گرفت.مثلا داستان دو گیل گمش داشت که دومی بلد بود تکنو برقصد و اولی بلد نبود .بعد ایشتار(زن مورد علاقه گیل گمش ها ) عاشق گیل گمش تکنو زن شد و گیل گمش اولی هم برای این کم نیاورد سعی کرد تکنو زدن یاد بگیرد ولی موفق نشد و با گیل گمش دومی دعوایشان شد . خلاصه یک داستان از هفت داستان نمایش همین طوری تمام شد . بقیه داستان ها هم تقریبا تو همین حال و هوا بودند .( مثلا پست مدرن !!)
خلاصه بجز صحنه های حرکات موزون و هماهنگی بازیگران در اجرای همزمان دیالوگ ها ، چیز دندانگیر دیگری نداشت . طراحی لباس ها هم به نظرم وحشتناک افتضاح بود .
آخر نمایش هم که داشتیم از تالار چهار سو خارج می شدیم ، به قول سجاد متوجه شدیم همه تماشاچی ها از دوست و آشنایان بازیگران هستند. این وسط فقط ما بودیم که ضرر کردیم .
روزي ما دوباره كبوترهايمان را پيدا خواهيم كرد
و مهرباني دست زيبايي را خواهد گرفت
روزي كه كمترين سرود بوسه است
و هر انسان، براي هر انسان برادريست
روزي كه ديگر درهاي خانه شان را نمي بندند
قفل افسانه ايست
و قلب براي زندگي بس
س.س : تبريز- پارك ايل گلي- ساعت 2 بامداد
خاطره اين سفر مطبوعاتي شيرين تر از آن است كه به اين سادگي ها از خاطر برود.
دلم براي دوستان خوبي كه در اين سفر با آنها آشنا شدم تنگ شده.
در اين عكس نفر سمت راست مجيد مرادي عكاس خبر گزاري مهر است. نگاه
نافذ من همراه با تسبيحي كه در دست ميچرخانم هم كه ديگه آخر تريپه ! ولي نه... اشتباه نكنيد؛ دست من تسبيح نيست بلكه خطاي ديد شما است كه از تلفيق حالت دست با پس زمينه حاصل شده است.
راستي يادش بخير در همين پارك بود كه خبرنگارشرق گم شد و وقتي كه تلفني استمداد طلبيد و به ياري بچهها پيدا شد در اوج اعتماد به نفس گفت : چي؟ گم شدم ؟ وا...... چه حرفها.... رفته بودم بگردم!!!
البته كسي به او نگفت آخه خانومي ! اون تلفن كردنت چي بود اين افه هات چيه ؟
خلاصه يادش بخير...به ما كه خوش گذشت!
به دوستانی که در دانشگاه قبول شده اند ( چه آزاد و چه دولتی، چه لیسانس و چه فوق لیسانس ) توصیه می کنم بی خیال ادامه تحصیل شوند . بابا اصلا خودمانی بگم دانشگاه های ایران تا همین حالا هم مفت نمی ارزیدند چه برسد به این که نسیم تحقق دولت اسلامی هم دارد در آنها ورزیدن می گیرد و به فرمایش آقایان قرار است از آلودگی پاک شود .
دیروز خبرنگار پارلمانی مان تعریف می کرد که پسرش فوق لیسانس دانشگاه شریف قبول شده و وقتی برای ثبت نام رفته یک برگه تعهد جلویش گذاشته اند که امضا کند .
بیچاره این بنده خدا که فکر می کرده دانشگاه شریف آخر دانشگاه است وقتی برگه تعهد را دیده مغزش هنگ کرده و به نظرش آمده که احتمالا در یکی از مدارس جهادی پاکستان قبول شده است.
این طور که مادرش می گفت توی برگه تعهد نوشته بودند دانشجویان پسر حق ندارند در کلاس کنار دانشجویان دختر بنشینند ، حق ندارند در سلف با هم باشند ، حق ندارند لباسهای نامناسب بپوشند ، و خلاصه مزخرفاتی از این دست .
از دانشجویان دختر هم گویا تعهد گرفته اند که حق ندارند داخل دانشگاه آرایش داشته باشند ، حق ندارند با پسران بگو بخند کنند و نباید مانتوهای تنگ و کوتاه بپوشند.
واقعا که دهان آدم با شنیدن این چیزها باز می ماند ( دهان شما الان باز نیست ؟) تازه خیر سرمان این وضعیت دانشگاه شریف و دانشجویان نخبه اش است . وضع و روز دانشگاه آزاد درگز و توابع برقان را خودتان حدس بزنید دیگر.
انصافا من که دیوانه باشم اگر روزی حاضر شوم توی دانشگاه های ایران فوق لیسانس و دکترا بگیرم.
اسرار المهجاد : یواش یواش دارد به این سجاد حسودی ام می شود . بابا تو را به خدا قبول کنید این وبلاگ دو نفره است . اینقدر برای این پسره ( منظروم سجاد است ، چون حسودی می کنم اسمش را نمی آورم ) کلاس نگذارید. اگه قراره که محبت کنید و لینک وبلاگمون را بزارید از کلمه مهجاد استفاده کنید نه سجاد . آخه من هم آدمم . دل دارم . نمی دونید این کم لطفی شما تو روحیه حساس من چه اثر بدی داره .!!!
س.س :ديشب ميشد يكي از جلسات انجمن صنفي روزنامه نگاران را در سينما سپيده برگزار كرد؛ چون تعداد روزنامهنگاران حاضر در اين سينما از حاضران درخيلي جلسات انجمن بيشتر بود.
البته به قول معروف اول قرار نبود بسوزند عاشقان ، بعدا قرار شد بسوزند عاشقان....
در واقع ديشب بي هيچ برنامه از پيش تعيين شده اي به اتفاق جمعي از بچه ها در سينما سپيده گرد آمديم تا بيننده فيلم «گيلانه» باشيم.
اداره اماكن حيف كه خبر نداشت وگرنه اين امكان را داشت تا هفت هشت نفر وبلاگ نويس و روزنامه نگار را يك جا دستگير كند.
ماجرا از آنجايي شروع شد كه به اصرار مهدی قرار شد برويم تا آخرين ساخته رخشان بني اعتماد را ببينيم. از اين رو با علي رضا بندري جلوي در سينما قرار گذاشتيم . در حال و احوال پرسي هاي معمول بوديم كه روزبه مير ابراهيمي و همسرش سولماز شريف را هم در كنار محبوبه حسين زاده همانجا ديديم.
كمي گذشت كه سر وكله مهران قاسمي و همسرش نيز پيدا شد. در ادامه روند «خبرنگار يابي » پريسا ساساني و همسرش را نيز يافتيم تا يك مجموعه كامل از بچه هاي چند سال اخير «اعتماد» دور هم جمع شده باشند.
در اين جمع خانوادگي و به شدت همسر زده با فضايي كبوترانه و هوايي دونفره، من، مهدي و عليرضا به شدت احساس مجرد بودن بهمان دست داد و تازه فهميديم چقدر تنهاييم.....آه زندگي...آه... (جو زده نشويد ادامه مطلب را بخوانيد....انگار آماده ايد واسه رمانتيك شدن!)
فيلم را محبوبه حسين زاده قبلا ديده بود و بسيار از آن تعريف ميكرد.فيلم اما در نهايت انتظارات مارا بر آورده نكرد. گزنده ترين جاي فيلم دقيقا پايان فيلم بود جايي كه هيچ كس انتظار اتمام فيلم را نداشت و ماجرا بي سر وته به پايان رسيد. ديالوگ هاي گيلكي فيلم هم كه باعث شده بود نصف گفتگوها را متوجه نشويم . فيلم البته زير نويس داشت و ما جريان فيلم را از زيرنويسش دنبال ميكرديم ؛ البته نه فارسي بلكه زير نويس انگليسي . ديشب تازه فهميديم با تمام بد فهمي ،انگليسي را از گيلكي بهتر ميفهميم. البته ناظران معتقدند اينكه پس از هفده هجده ماه كار در روزنامه اعتماد هنوز گيلكي ياد نگرفتيم از بي استعدادي مااست نه هيچ چيز ديگر. ضمن اينكه روزبه اصلا لهجه بازيگران اصلي را درست نميدانست.
جالب ترين بخش اين شب نشيني نه در سالن سينما بلكه در بيرون از آن رقم خورد جايي كه دوستان از خاطراتشان تعريف ميكردند ، عليرضا اشعار طنز ميخواند ، روزبه از روزهاي سخت زندان و شكنجه ها ميگفت وخلاصه خاطرات سالهاي «اعتماد» مرور ميشد.
راستي صف بليط آنقدر شلوغ بود كه مهران و همسرش سينماي ديگري را در نهايت برگزيدند. زحمت نوبت گرفتن در صف با محبوبه حسين زاده بود. نام محبوبه را پيشتر از بچه هاي توسعه شنيده بودم. از سويي وي را بي شناخت در محافل مختلف قبلا چند بار ديده بودم. از طرفي وبلاگ محبوب را نيز بارها خوانده بودم اما تا ديشب نميدانستم اين به اون مربوطه ؛ اون به اين... همه به هم!!!
......فيلم كه تمام شد عليرضا در سالن بلند گفت : اين فيلم مسخره چي بود ....جيبمون رو ميزدن بهتر از اين بود!!!حيف وقت...
آخر شب كه احمدي نژاد در تلويزيون ظاهر شد و با كل دنيا مهرورزي كرد تازه حيف وقت براي ما بيشتر معنا پيدا كرد.
شنبه هم تمام شد.....امیدوارم علیرضا سالم رسیده باشه خونه. رانندش خیلی خطری بود.....
ال داده ، در زماني كه طرح امنيت اجتماعي اجرا مي شه فقط كافيه براي انتقام گرفتن شماره 110 را بگيريد و مشخصات طرف را بدهيد ، چشم به هم بزنيد برادران جنازه اش را همراه با مقدار متنابهي مهرورزي تحويلتان مي دهند ( حالا هي بگوييد جمهوري اسلامي حقوق زنان را عايت نمي كند) .
ضمنا يادتان باشد از اين به بعد اگر آخر شب خواستيد برگرديد خانه يا اگرسرچك و سفته و اجاره خانه يا هر چيز ديگر با مرد بخت برگشته اي دعوا داشتيد ، لازم نيست از برادر و پدر و شوهرتان تقاضاي كمك كنيد ، يك زنگ به نيروي انتظامي همه چيز را حل مي كند . شما ديگردر امنيت كامل هستيد . قيم جديد را تبريك مي گويم
اسرار المهجاد : اگر بدانيد براي فرستادن اين پست چه مصيبتي كشيدم زار زار برايم گريه مي كنيد. بار اول برق قطع شد ، بار دوم كارت اينترنتم ته كشيد .بار سوم عكسي كه مي خواستم بگذارم درست از كار درنيامد ، بار چهارم كامپيوتر محل كارم بازي درآ.ورد و پشت سر هم بي جهت خاموش شد. بار آخر هم كه به ظاهر موفق شدم سرعت اينترنت چنان پايين بود كه تا مطلب پست شد جانم درآمد.ای وای ، باز هم انگار موفق نشدم ، مطلب لعنتی راست چین نمی شه .
راستي دوران كار پر استرس و يكنواخت براي من و سجاد دوباره دارد فرا مي رسد . نميدانيم تا كي مي شود دوام آورد . سجاد مثل هميشه اميدوارتر است ولي من...
جلسات مشاركتي ها هيچي كه نداشته باشد لااقل چند تا خبرجالب ، دست آدم را ميگيرد. هفته پيش در ادامه جلسات مشورتي جبهه مشاركت با روزنامه نگاران تا ساعت 11 شب مشغول بحث و چانه زني بوديم ؛ به قول معروف از شير مرغ تا جان احمدي نژاد!
مروري برخبرهاي پشت پرده اي كه مطرح شد خالي از لطف نيست.
ظاهرا بچه هاي سپاه رفته رفته در محافل رسمي و نيمه رسمي دارند به نقش خود در راهبري انتخابات اشاره ميكنند؛ به همان نسبت هم خواهان تاثير گذاري بيشتري در سياستگذاري ها هستند.
از سوي ديگر گفته ميشود اختلاف شديدي در جريان انتصاب ها ميان طيف الهام و چمران در گرفته است؛ چنانكه اين اختلافات روند عزل و نصب ها را با مشكل مواجه كرده است.
در همين حال جزييات جديدي از تعيين سرپرست آموزش و پرورش مطرح ميشود. ظاهرا پس از آنكه اشعري از كسب راي اعتماد نمايندگان مجلس بازماند احمدي نژاد تصميم گرفت فردي به نام سلطاني را به عنوان سرپرست معرفي كند. موضوع كه به شوراي معاونين وزارتخانه كشيده ميشود معلوم ميشود كسي در وزارتخانه ، سلطاني را نميشناسد. پس از بررسي مشخص مي شود وي مسوول ذخيره كتابهاي آموزش و پرورش بوده و هيچ تجربه مديريتي شاخصي نداشته است، خلاصه قضيه به بيت رهبري كشيده ميشود و دلسوزان توصيه ميكنند با توجه به نزديك بودن آغاز سال تحصيلي و مشكلات احتمالي، دفتر رهبري در قضيه دخالت كند و به اين ترتيب سرانجام چهره ميانه رو و با تجربه اي چون علي اصغر فاني سرپرست وزارت آموزش و پرورش ميشود.
همين ماجرا در رابطه با بانك مركزي و رياست سعيد لو هم مطرح بوده كه ظاهرا زور عقلا چربيده و سعيد لو به سمت منسوخ معاون اجرايي منصوب شده.
خبر آخر اينكه احمدي نژاد در فكر توليد يك خودروي ملي ديگر افتاده است. گويا سمند چندان به دل رييس جمهور نچسبيده و دستور داده ظرف دو سال آينده يك خوروي كاملا كاملا كاملا ملي توليد شود.
وقتي كه مسولان سازمان گسترش و نوسازي صنايع گفته اند پس سمند چه ؟ پاسخ گرفته اند اين سمند كاملا ملي نيست. با اين حساب بعيد نيست شايعات ايام انتخابات رنگ حقيقت گرفته و از اين پس خودروي ملي « ذوالجناح » ناميده شود!!!
خلاصه منتظر باشيد كه اين تازه از نتايج سحر است...
بقیه باحال های عالم: بابا دمتون گرم ، بابا ايول ، بابا مرحبا ...بابا چي بگم آخه....ما چقدر دوستِ علامه اي داشتيم و خبر نداشتيم. در پي موج گسترده علامه يابي و شيوع ناگوار علامیسم در بلاگفا آگاهان پيشنهاد دادند مراسم تجليل از نجفقلي حبيبي معروف به « پدر ژپتو » هرچه زودتر برگزار و مراتب ذوق زدگي دستپروردگانش از اين رويداد بي نظير به وي ابلاغ شود.
علي الحساب به آزاده ، مهراوه، زهرا و نفیسه هم سر بزنيد تا درسايه دولت عدالت گستر محمود احمدي نژاد متهم به تبعيض نشويم.
روح علامه طباطبايي شاد بااين رهروانش!!!!
س.س: بچه هاي دانشكده ارتباطات و علوم اجتماعي دانشگاه علامه طباطبايي انصافا همشون خيلي باحالند. اين را من هر روز بيش از پيش كشف ميكنم.
از قضا بر طبق همين قاعده هست كه روز به روز با اين دوستان بيشتر عياق ميشوم و حلقه دوستانم در اين دانشكده نيز گسترش پيدا ميكند.آخرين نمونه ديروز بود كه.....
ماجراي آشنايي با این دوستان از نمايشگاه بينالمللي ساختمان رقم خورد.
حدودا دو سال پيش بود.آن روزها من در روزنامه دنياي اقتصاد قلم ميزدم كه كارم به نمايشگاه افتاد. در ستاد خبري آنجا احسان فدايي و رضا هاشمي اولين بچه هاي باحال علامه بودند كه افتخار آشنايي با من نصيب آنها شد يا بالعكس.
پس از آن دومينو آغاز شد ودامنه دوستانم در آنجا افزايش يافت. سمانه ساماني ، اعظم فراهاني، محمد گلزاري ، سهام بورقانی، خانم جوان و اين آخري هادي نيلي بخشي از بچه هايي هستند كه از اين دانشگاه به يادگار در ذهنم نقش بسته اند.
با همه اين احوال ديروز به دعوت سهام جلسه اي با حضور تعدادي از علامه اي هاي وبلاگ نويس تشكيل شد تا طي آن زمينه هاي راه اندازي يك نشريه الكترونيكي بررسي شود . جزييات حرف ها و مباحث بماند براي بعد ؛ ولي خيلي جالب بود قاعده گفته شده(بچه هاي خيلي باحال) در رابطه با بروبچ ديروزي نيز صدق ميكرد... نه لازم نيست شما بگوييد... باحالي از خودمونه ؛ اين رو ميدونم ولي چه كنيم كه ما خراب رفييقم !!!
اسرار المهجاد : مهدي ديشب آخر وقت از شمال برگشت. اين كه كي رفت را كاري نداشته باشيد؛ به سوغاتيش بچسبيد كه پاش گيره.
راجع به همسفرش در اين چند روز هم چيزي نپرسيد چون جزء حريم خصوصي زندگي اش محسوب ميشود؛ با اين حال انصافا مردونه رفتن، مردونه برگشتن. تضمينش با من...
س.س: روزي كه به عنوان كانديداي بخش گزارش به بخش نهايي جشنواره مطبوعات راه پيدا كردم در اطرافم بلوايي به پا بود. آن روز، روزنامه شرق اسامي برگزيدگان را منتشر كرده بود و ديگر خبرنگاران بازمانده رو به اعتراض گذاشته بودند. جالب اينجا كه خيلي همكاران بودند كه در مسابقه شركت نكرده اما به ليست كانديداها اعتراض داشتند. اسامي برگزيدگان نهايي كه اعلام شد اعتراضات شدت گرفت .
بيشترين نارضايتي ها هم از اينجا ناشي مي شد كه چرا اكثر برندگان از روزنامه شرق هستند .
روز اعلام نامزدهاي برگزيده جرات نكردم از داوري دفاع كنم چون خودم كانديدا بودم و بي شك هربحثي به انتخاب خودم ربط داده ميشد ونتيجه عكس حاصل ميآمد. امروز كه درگزينش نهايي انتخاب نشدم با خيال آسوده تري ميتوانم به اين موضوع بپردازم. هرچند كه باز ميدانم از گزندهاي احتمالي در امان نخواهم ماند.
منتقدان هيات داوري مسابقه همواره گلايه كرده اند كه چرا بيشترين جوايز به روزنامه شرق اختصاص پيدا كرده وچرا هركه در اين روزنامه قلم زده كانديدا شده؟ بلافاصله هم نتيجه ميگيرند چون تحريريه شرق در انجمن صنفي روزنامه نگاران نفوذ دارد اينگونه شده است.
البته گهگاه به نمونه ها ومصاديقي هم اشاره ميشود كه از قضا صحيح هم جلوه ميكند(انتقادهاي به جا وصحيح وحيد پوراستاد و هادي حيدري) ، با اين حال روي اين سخن با منتقدان كم حوصله اي است كه زود عنان از كف داده و بي مستند به ايراد روي آوردهاند با اين مضمون كه چرا « شرق» چنين و چنان شده !!!
شگفتا كه خيلي از اين منتقدان همانها هستند كه در تحريريه براي دودره كردن اين روزنامه يقه ها ميگيرند و گريبان ها ميدرند. با اين حال به اين جا كه مي رسد «شرق» لولو مي شود وانجمن صنفي حامي لولو. جالب اينجا كه خيلي از اين منتقدان حتي به خود زحمت شركت در مسابقه را نداده و بي رحمانه ترين ايراد ها را روا ميدارند.
ميگويند ساده دلي روزها و ماه ها پاي در آستان رضوي گذارده بود و از امام هشتم مصرانه برنده شدن در مسابقه ارمغان بهزيستي را خواستار بود. تضرع و التماس كه فزوني گرفت و كار به يك سال كشيد در نهايت امام رضا به خواب آن ساده دل آمده و شاكي ميگويد: مرد حسابي تو اول برو كارت قرعه كشي خريداري كن و بعد ضريح مرا بگير !!!
حالا حكايت دوستان معترض ما است؛ مگر نه اينكه خيلي از ما صبحمان را با شرق شروع ميكنيم. براي خواندنش عطش ميورزيم واگر روزي به دستمان نرسد به آب و آتش ميزنيم.
مگر نه آنكه در خيلي روزها شرق همان اول صبح ناياب ميشود و در هنگام چاپ ويژه نامه چون گوهري مينمايد؟ پس چگونه است كه اين روزنامه به تمامي نيك است و نويسندگانش ناشايست؟ چطور اين روزنامه شايسته تقدير است و نويسندگانش سزاوار تكفير؟ لااقل دوستان اول شرکت می کردند و بعد...
تا رسم مروت به جا آورده باشم و يك تنه در صحراي تملق و ستايش نتاخته باشم، اين را هم اضافه كنم كه قبول دارم برخي از نويسندگان شرق دراخلاق تجديدياند وبويي از آداب و معاشرت اجتماعي نبرده اند ؛ چنان خود را از دماق فيل افتاده ميپندارند كه در سفرهاي مطبوعاتي گوشه عزلت ميگزينند و سايرين را به هيچ ميگيرند.
همه اينها اما سبب نيست كه قلم شيوا ونثر دلربايشان را وانهيم و ناجوانمردانه، برگزيده شدنشان را «پارتي بازي» قلمداد كنيم. صد البته جشنواره مطبوعات كاستي كم نداشت و بي مشكل نبود؛ اما نه آنگونه كه مطرح شد ونه به اين شكل.
شرق به راستي حقش را گرفت. به عنوان يك كانديداي مغلوب اين را ميگويم.
چند بيتي از سروده زير را عليرضا اولين بار در مراسم شب شعر حوزه هنري برايمان خواند ( البته خصوصي ) بعد قرار شد به سرعت تكميلش كند و برايمان بخواند . اما« اين به سرعت »، دو ماهي طول كشيد تا در خلوت خانه هنرمندان متن كامل سروده را به ما تحويل داد.
از عليرضا بندری به خاطر محبتش سپاسگذاريم ، شعرش را هم كه مي توانيد اين زير بخوانيد:
نيستي ببيني چه شبايي داريم محله برو بيايي داريم
تو دهِ بالا همشون دسته گل تو دهِ پايين همه آسمون جل
خيلي كوتاهتر از گليمه پاشون نون بياته توي سفره هاشون
بيمه ايران نمي دونن چيه يه عمره بيمشون ابوالفضليه
يه سر برو خيابونا صفا كن بيلبوردهاي شهرداري رو نگا كن
از اول شب تا خود سپيده كنگره سرداراي شهيده
هفت هشت تا شاعر ميگن و میخندن سكه بگيرا همه صف ميبندن
يه حس نفرتي به آدم مي دن يه جورايي بوي جهنم مي دن
پا كه رو حرمت شما گذاشتن اسماتونو رو كوچه ها گذاشتن
خدا خودش مي دونه تا هميشه اشكاي مادرت تموم نمي شه
تا وقتي كه اون چشا غرق اشكه حرف زدن از حرمت لاله كشكه
***
حالا ديگه همه به ما مي خندن ماكسيما ها به ويلچرا مي خندن
كي گفته هر كي ماكسيما سواره حرمت لاله رو نگه نداره؟
اين كاسه ليسا از كجا اومدن ؟ دروغ نگم جانباز نيم درصدن
بيست سال پيش يه موشك نيمه جون افتاده تو باغچه همسايشون
كسي رو كور و كر و شل نكرده موشك بيچاره عمل نكرده
***
شهيد بي كفن برات بميرم براي غربت چشات بميرم
به من نگو كه غربتت زياده غريب تراز تو احمدي نژاده
دور و برش رو ناكسا گرفتن ناكسا ژست شهدا گرفتن
با ادعاي احمدي نژادي اين همه ابن ملجم مرادي
اوني كه سينه چاك آزادي بود دو هفته پيش دوم خردادي بود
وقتي كه صندوق نهايي وا شد حاج آقا يك شبه اصولگرا شد
حالا كه عيد اومده عيدي مي خواد يكي دوتا پست كليدي مي خواد
حاج آقا اهل رازه و نيازه به خاطر خداس كه برج مي سازه
درد حاج آقا درد بي كسيه یه كاخ داره شمال اقدسيه
از غم مردم با دو تا چشم خيس سالي يكي دو دفعه ميره سويس
چند سالی می شه خاک پاشه ایرون دروغ نگم ارث باباشه ایرون
دروغ نگم آخر احترامه آخه حاجي ذخيره نظامه
***
اين چند تا بيت رو الكي نوشتم همينجوري دروغكي نوشتم
خدا خودش مي دونه تا هميشه اشكاي مادرت تموم نمي شه
تا وقتي كه اون چشا غرق اشكه حرف زدن از حرمت لاله كشكه
بالاخره و پس از یک ماه و اندی وبلاگ شهرام رفیع زاده هم بروز شد. اگر نخوانید از دستتان میرود بنظرم. سخنش از درد مشترک است آخر. درد انسان بودن .
محشر است . فوق العاده است. بي نظير است. ديروز خبر رسيد در سال جديد تحصيلي قرار است حسين الله كرم هم به جمع اساتيد دانشكده علوم سياسي بپيوندد. گويا نسيم تحقق دولت اسلامي به شدت در حال وزيدن است . بالاخره بعد از بيرون كردن اساتيد خوشنامي چون دكتر دهشيار ، زيبا كلام و سيف زاده بايد منتظر حضور چنين افرادي نيز مي شديم.
ناظران پيش بيني ميكنند با حضور احتمالي ابو مصعب زرقاوي و ايمن الظواهري ترکیب هیات علمی کامل شده و در ترم جديد ، از اين پس به جاي درس« فن ديپلماسي وآداب كنسولي»جنگ هاي نامنظم وچريكي آموزش داده خواهد شد.ضمن اينكه از اين پس بايستي با تجهيزات ايمني و لباس ضد گلوله در سر كلاس درس حاضر شويم.
مي ترسم در شرايط جديد برادران مخلص جوگير شوند وباكمربند هاي انفجاري دست به عمليات استشهادي هم بزنند یا با الگوگیری از حسین فهمیده با نارنجک بروند توی سلف.
اللهم عجل لولیک فرج......
اصلا انتظار نداشتیم که جلسه جبهه مشارکت با روزنامه نگاران بعد از انتخابات هم ادامه پیدا کند و دوستان مشارکت هر بار حاضر شوند چند ساعت سرکوفت های ما را تحمل کنند . ولی خوشبختانه مشارکت این بار عقل به خرج داد.جلسات ادامه یافت و حالا هر جلسه بهتر از دفعه قبل برگزار می شود . خلاصه این که دیشب هم زمان یکی از همین جلسات بود.
به رسم همیشه ، دوستان نیم ساعتی را به مرور خبرهای روز و البته پشت پرده پرداختند . خبرهای جالبی بود .
مثلا گویا داریوش سجادی مجری شبکه تلویزیونی هما برای همه احزاب نامه ای فرستاده و از آن ها خواسته که به تهیه برنامه های مورد علاقه خود در ایران بپردازند و از شبکه هما پخش کنند .(دوستان مشارکت که حسابی از این مساله راضی بودند. تاج زاده هم از صحبت کردنش معلوم بود پیشنهاد داریوش خان را پذیرفته )
خبر بعدی را محسن امین زاده( معاون سابق وزیر خارجه ) داد .آن طور که آقا محسن اعلام کرد گویا احمدی نژاد مذاکره مفصلی با عارف انجام داده و گفته که تو می توانی با من کار کنی ولی عارف قبول نکرده و جواب داده حتی اگر با تو هم بتوانم کار کنم با وزرایت نمی توانم.حالا هم گویا دکتر داوودی نامی برای پست معاون اولی قطعی شده و در دفتر کار عارف مشغول کار آموزی است.
عرب سرخی هم در تکمیل این خبر امین زاده به سوابق دکتر داودی اشاره کرد و گفت : این آقای دکتر از اساتید دانشگاه شهید بهشتی و معاون اقتصادی قوه قضاییه بوده و خلاصه می گویند ذوب در مصباح است.
بعد از این خبر یکی از بچه ها در مورد وضعیت گنجی از عیسی سحر خیز سوال کرد و او هم با نگرانی گفت : تا جایی که من می دانم گنجی هنوز هم از غذا استفاده نمی کند و تنها سرم مصرف می کند این که اعتصاب غذا هست یا نه را هم نمی دانم . ولی تحلیل من این است که موقع رفتن احمدی نژاد به نیویورک آزادش کنند .
وقتی صحبت از نیویورک و احمدی نژاد شد . سوال های دوستان هم همه معطوف به این سفر پرماجرا شد .
امین زاده گفت : در میان هئیتی که قرار است با احمدی نژاد برود ، منوچهر متکی یک بار قبلا به سازمان ملل رفته و وقتی به ایشان ویزا می دهند می گویند تنها حق داری در محدوده خیابان 42 تا 45 تردد کنی .
سحر خیز هم گفت که قرار شده احمدی نژاد با پرواز مستقیم به نیویورک برود چون آقایان می ترسند که مبادا با توقف در اروپا ، دادگاه های اروپایی برایشان دردسر درست کنند .
بعد مصطفی تاج زاده تذکر آیین نامه ای داد که احمدی نژاد وقتی می خواهد به مشهد برود از هواپیمای عادی استفاده می کند ولی برای رفتن به نیویورک قرار است سوارvip شود
امین زاده هم ادامه داد : تازه ممکن است آمریکایی ها بنا به قانون مسدود کردن داراییهای ایران هواپیمای احمدی نژاد را توقیف کنند چون موقع رفتن خاتمی به نیویورک هم این قضیه مطرح بود ولی به خاطر شرایط آن موقع این کار نجام نشد .
بچه ها وقتی دیدند بحث حسابی به مسائل خارجی کشیده شده حیفشان آمد که در مورد مسائل هسته ای و وضعیت پرونده ایران صحبت نکنند .امین زاده هم گفت که تندترین نتیجه ای که می توانست علیه ایران اتفاق بیافتد همین بود که اتفاق افتاد. این گزارش حتما زمینه رفتن ایران به شورای امنیت را آماده می کند .( خودمانیم ، لابد فکر میکنید این امین زاده چه اعتماد به نفسی دارد که در مورد همه چیز اظهار نظر می کند . ولی بابا خوب طرف یک عمر دیپلمات بوده )
آقا محسن طرح لاریجانی را هم برای مذاکره با همه اعضای سازمان انرژی اتمی به معنی درخواست ایران برای حضور آمریکا در جمع مذاکره کنندگان دانست و گفت مسولان پرونده هسته ای بر خلاف شعارهایی که می دهند میدانند که باید بر سر پرونده هسته ای با آمریکا به توافق برسند .
یکی از بچه ها سوال کرد که پس چرا لاریجانی به هند و پاکستان رفت. امین زاده هم گفت : لاریجانی دیده وزیر خارجه الان علافه . گفته بریم دور دنیا بگردیم.
(وای،دستم از تایپ کردن خسته شد. هنوز دو ساعت دیگه از گزارش جلسه مانده است . ولی بیخیال .همه چیز را که نباید گفت . به همین بسنده کنید دیگر.)
در حياط دفتر كار مسعود ده نمكي هيچ نشاني از موتور هزار ديده نمي شود در داخل اتاق كارش نيز نشاني از ابزارهاي خشونت و ارشاد وجود ندارد. هرچه كه هست كتاب است و كاغذ و پوستر.
عضو شاخص گروه هاي فشار در سال هاي اخير اين روزها بسيار آرام شده؛ فيلم مي سازد ، مقاله مي نويسد و كار فرهنگي مي كند. حتي دوستان جوان و بسيجي خود را به اعتدال و پرهيز از خشونت توصيه مي كند.با اين حال اگر جلوي دانشگاه تهران احیاناشلوغ شود ده نمكي 5 دقيقه اي آنجا است ، چون محل كارش فاصله اي با ميدان انقلاب ندارد.
ده نمكي بر خلاف بسياري از چهره هاي اصلاح طلب و بر خلاف آنچه انتظار مي رود در مصاحبه بسيار منعطف و خوش برخورد نشان ميدهد. آن اوايل كه قرار بود با وي مصاحبه اي تلفني داشته باشيم ترس وجودمان را قبضه مي كرد.بعد ها وقتي قرار شد با علي مزروعي مصاحبه كنيم اين حس و حال برايمان پديد آمد !!!
هفته پيش وقتي مصاحبه رو در رو با ده نمكي براي يكي از خبرگزاري هاي كشور تمام شد به ده نمكي گفتيم : .... و حالا چند سوال شخصي براي وبلاگمان داريم و او بي مته گذاري بر خشخاش پذيرفت.
ده نمكي در اين سال ها تا مي توانسته عليه مديران و مسوولان تجمل گرا با زندگي آنچناني(اصطلاح خودش)وحقوق هاي ميليوني صحبت كرده است. با اينهمه فكر مي كنيد در طول ماه، ده نمكي چقدر هزينه زندگي مي كند ؟
مسعود از شنيدن اين سوال جا مي خورد ولي خودش را جمع و جور كرده و با اعتماد به نفس پاسخ مي دهد : حدود 250 هزار تومان.
سوال بعدي براي او تكان دهنده تر هم هست.اين سوال را مهدي از او مي پرسد با ترس فراوان : آقاي ده نمكي تا به حال در زندگي عاشق شده ايد؟
مسعود يكه مي خورد. در زير زمين خانه اي كه با او در حال مصاحبه هستيم به غير از ما چند دختر جوان و محجبه به كارهاي انتشاراتي مشغولند. صداي دستگاه كپي و زمزمه هاي دختران ، موسيقي متن گفتگوي ما است. ده نمكي طوري كه آنها نشنوند آرام مي گويد : خيلي خيلي.
مهدي در حاليكه انتظار داشت از دختر مورد علاقه مسعود ده نمكي بشنود دوباره پرسيد : از تجربه عاشق شدنتان بگوييد.
ده نمكي اين بار پاسخ مي دهد : عشق ما با عشق جوانان امروزي فرق مي كند ما عشق را در زمان جنگ تجربه كرديم ؛ منتهي عشقهاي دست نيافتني. داغ معشوق هميشه بر دل ما مانده است چون كساني را كه دوست داشتيم سريع از دستشان مي داديم.
- بعد از جنگ چطور؟
- نه بعد از جنگ ديگر عاشق نشدم.
- با اين احوال در طول روز چه تفريحاتي داريد؟
- بيشترين تفريح من فيلم نگاه كردن است.
- چه جور فيلمي؟
- براي اينكه ياد بگيرم همه چي نگاه ميكنم.
- حتي فيلم هاي مستهج...(اين را جرات نكردم بپرسم پس سوال كردم آخرين فيلمي كه نگاه كرديد؟) پاسخش را هم حدس مي زدم : «بيد مجنون»
از كسي كه 17 سال است عاشق نشده سوال هاي ديگري نيز داشتيم. اما مسعود خسته بود و پريشاني رنگ در چهره اش هويدا و ما نفهميديم چرا.
خدا حافظ آقاي كارگردان. 250 هزار تومان نوش جانتان...
م -ت :يك رسيور و سه عدد lnb ناقابلم به خاطر شکایت یکی از همسایه های گوسفندمان که نمی دانم کیست توقیف شد
اول صبح چهار برادر و و یک خواهر ریختند داخل خانه و ما را بی ماهواره کردند .
یکی از برادران در یک اقدام انقلابی بالای پشت بام رفت و با تعصب هر چه تمام ترlnb هایمان را کند .
خواهر محترمه ( دستپخت دوران پر افتخار قالیباف در نیروی انتطامی ) نیز با شجاعت هر چه تمامتر سیم های رسیور را یکی یکی درآورد و توانست با مهارت کامل آن را زیر بغل بگیرد و از در خارج شود .
یک مرتیکه بی شعوری به نام جناب سرهنگ ف هم همراهشان بود که هم از قانون دم میزد و هم از ما به خطر این که آمده بود داخل خانه عذر خواهی میکرد.
خواهر پلیس (ببخشید پلیس خواهر ) هم می گفت خیلی بدم می آید که میروم خانه مردم و وسایلشان را جمع می کنم .
من هم احساس خیلی بدی داشتم. نه برای رسیوری که داشت توقیف میشد . به خاطر این آدمها که مرا یاد فاشیست های ایتالیا می انداختند.
این ها هم درست مثل همه فاشیست ها آدم های کوتوله ای بودند که می دانستند عمله ظلم شده اند اما باز در حماقت خود غوطه می خوردند..
بگذریم . به قول بامداد " گناهیشان نبود. از جنمی دیگر بودند "
اسرار المهجاد : واقعا كه ما شغل چرندي داريم . اين را قبلا هم مي دانستم . اما حالا ديگر مطمئن شده ام كه خبرنگاري عقل آدم را زائل مي كند. نمونه اش همين ديروز وقتي نيروي انتظامي براي جمع آوري ماهواره آمده بود . من در ضمير ناخودآگاهم احساس مساعدي داشتم.. چون سوژه خيلي خوبي يراي نوشتن دستم مي داد . مي دانم كه اين احساس مسخره است ولي باور كنيد دست خودمان نيست (حالا دوستان لابد فكر مي كنند كه من مي خواهم كلاس بگذارم و خودم را خيلي روزنامه نگار نشان بدهم .
وقتي به جايي تعهد كاري نداده باشي و با روزنامه هاي مختلف به صورت حق التحرير كار كني طبيعيه كه مي توني وقت زيادي به خودت اختصاص بدي و زندگي را بر وفق مراد بگذراني.
از اين رو است كه ما (مهجاد) در اوج بررسي صلاحيت وزراي پيشنهادي محمود احمدي نژاد به سرمون ميزنه كه بريم تاتر يا در آستانه جلسه شوراي حكام مي رويم سينما.
در ادامه اين روند امشب فرصتي دست داد تا دو سه ساعتي را در خانه هنرمندان و كافه روشنفكري آن بگذرانيم.
بهانه اين نشست گپ زدن با علي رضا بندري بود ؛خبرنگار جسور و خوش قلم «همشهري محله» وچند نشريه ديگر.
جاي شما خالي ؛ما تازه امشب فهميديم اين ملت هنوز پيام سوم تير را درك نكرده است.
ظاهرا فقط ما روزنامه نگاران و مطبوعاتي ها هستيم كه از نسيم تحقق دولت اسلامي به وحشت افتاده ايم. وگرنه «مه روياني» كه ما
ديديم آزاد تر و شاداب تر از قبل به گشت و گذار و اطلاع رساني درباره شماره تلفن همديگر مشغول بودند!
مهدي كه هر طاووسي را ميديد زير لب ميگفت: اينها چرا هنوز پيام سوم تير را نگرفتند؟ عليرضا مي گفت من نمي دونم اينجا خانه هنرمندانه يا خانه پتياره ها !!!من هم بي توجه به آنها در دل مي گفتم :ان الله جميل و يحب الجمال....
جالب اينجا كه مسوول كافي شاپ خانه هنرمندان كه چشم نداشت ببينه سه تا جوون ساده و بي آلايش و متين و باوقار و سنگين در كافه باشند، دنبال بهونه اي براي دك كردنمون مي گشت.ما هم كه كم نياورديم كلي حالشو گرفتيم.البته بي چاره حق هم داشت چون جا نبود و پرستوهاي عاشق و طاووس تر از مايي منتظرايستاده بودند.
راستي ؛ گفته مي شود پس از تعطيلي چندين كافه در تهران، اينجا هم زير فشار زيادي براي جمع كردن كسب و كار قرار گرفته.
خلاصه تا وقت هست يك سري به اين بهشت برين بزنيد.ضرر نمي كنيد !!!
coming soon:
جديد ترين سروده طنز عليرضا بندري يكي دو روز ديگه در همين وبلاگ منتشر مي شود . در اين شعر او تا جا داشته نسبت احمدي نژاد و هاشمي رفسنجاني اداي احترام كرده(البته به سبك خودش).قرار شد اگر شعرش گل كرد به اسم «چراغ هاي خاموش» تمام شود و اگر مشكل ساز شد مسووليتش با خود عليرضا باشد.اين يعني قرارداد عادلانه.فعلا علي الحساب اين دو بيت رو داشته باشيد تا بعد :
اونيكه سينه چاك آزادي بود دو هفته پيش دوم خردادي بود
وقتي كه صندوق نهايي وا شد حاج آقا يك شبه اصولگرا شد
.................
اطلاع رساني: جلسه مشورتي جبهه مشاركت با روزنامه نگاران چهار شنبه همين هفته برگزار مي شود. سر ساعت هميشگي ؛ همون مكان.
آن روز ها كه جوانان حامي معين يك هفته قبل از حمايت تاريخيشان از اكبر هاشمي رفسنجاني در خيابان ها فرياد مي زدند : عاليجناب سرخپوش ما همه گنجي شديم يا با ريتم« يار دبستاني من» میخواندند:كي ميتونه جز من و تو هاشمي رو ضايع كنه ؛ شعار ديگري هم فاتحانه سر داده مي شد :
« نه سردار نه شهردار؛ فقط معين بيدار»
بگذريم از اينكه در نهايت از آن جمع آرمانگرا هيچ كسي گنجي نشد و نه تنها هاشمي را ضايع نكرد بلكه در فاصله كمتر از 48 ساعت در افتضاح ترين شكل ممكن به ميادين رفته و ملتمسانه راي به هاشمي را خواستار شدند. با اين حال سرنوست شعار دوم نيز جالب توجه است: « هم سردار هم شهردار؛ كجاست معين بيدار؟»
ديروز رسما سردار، شهردار شد تا هم شهردار سابق در انتخابات پيروز شده باشد هم سردار سابق مسووليت اداره شهر تهران را برعهده بگيرد.
در شرايط جديد حالا هم شهردار در مسند امور است هم سردار به پست و مقامي رسيده هم وظيفه ضايع كردن هاشمي از گردن مشاركتي ها ساقط شده هم ديگر كسي حوصله ندارد از گنجي حمايت كند ، هم از دكتر معين ديگر خبري نيست و هم خيلي چيز هاي ديگر...
ميدانم مطلب امروز خيلي در هم بر هم شد .خودم هم نفهميدم چي به چي شد فقط مي دانم اين آشِ در هم جوش(به قول مهدي) خيلي با اوضاع سياسي مملكت همخواني دارد.
راستي خوب شد زمان انتخابات كسي در مخالفت با ديگر اقتدارگرایان شعاري سر نداد وگرنه اونها هم مثل احمدي نژاد ، قاليباف و لاريجاني يك پست و مقام حسابي مي گرفتند.
شعر بي ربط :
طالب وصليم ما را با تسلي كار نيست ناله گر از پا نشيند اشك مي افتد به راه
پيوست : سه شنبه قراراست نشست دموكراسي خواهي و حقوق بشر برگزار شود.از كليه دوستان ، آشنايان ، داغداران ، مصيبت ديدگان، ضايع شدگان و خسارت ديدگان دعوت مي شود با حضور در اين برنامه تسلا بخش خاطر بازماندگان باشند.
س.س: سيد رضا زواره اي چندي پيش فوت كرد و باز هم مردم غيور و هميشه در صحنه ايران اسلامي را به اين فكر انداخت كه حتما دستي در كار بوده وحكومت او را از صحنه خارج كرده است . همين قضاوت اين روزها در رابطه با طوفان كاترينا به شكلي ديگر وجود دارد ؛ چنانكه در زلزله بم نيز به نوعي ديگر تكرار شد و در همه اين قضايا دولت دو كشورمتهم به اينكه به خاطر انجام آزمايش اتمي ، طوفان و زلزله آفريده و در ايران، بم ودر آمريكا چندين ايالت را ويران كرده است.
صد البته چنين قضاوت توهم آلودي نه در ايالات متحده و ديگر متحدان دموكراتش ، بلكه همواره در كشورهاي استبداد زده اي چون ايران رخ مي دهد.
به عنوان نمونه فرض كنيد فردا صبح كه از خواب بلند ميشويد خبر فوت اكبر هاشمي رفسنجاني يا مهدي كروبي يا موسوي خوييني ها را به شما بدهند يافردا نه ؛ يك هفته ديگر يا اصلا يك ماه ديگر چنین خبری منتشر شود؛ بلافاصله چه به ذهنتان خطور ميكند :« اِهه چطور شد فلاني اين همه سال نمرد حالا كه اپوزسيون شد....»
از اين بدتر هم مي توان فرض كرد. مثلا يك هفته يا يك ماه قبل از انتخابات مي زد و هاشمي سكته ميكرد يا يك هفته بعد از انتخابات كروبي در سانحه اي فوت مي كرد. در اين صورت واقعا چه كسي مي توانست افكار عمومي را قانع كند كه مرگ دست خداست ؟
اصلا يك سوال : فردا نه ؛ پس فردا هم نه ؛ هفته ديگر هم نه ؛ ماه ديگر هم نه ؛ سال ديگر هم نه ؛ اين اكبر آقا كي حق داره بره اون دنيا تا شما فكرهاي بدبد نكنيد؟
كدوم سردار سپاه حق داره بميره بدون اينكه به تصفيه اي درون سازماني تعبير نشود ؟
چه اتفاق غير مترقبه اي مي تواند رخ دهد و دست دولت فخيمه در پشت آن ديده نشود ؟
قبول كه در كشورهاي غير دموكرات وقايع عجيب و غريب و مشكوك زياد اتفاق مي افتد ؛ درست كه نگاه شك محور قضيه را بسيار جذاب جلوه مي دهد اما كمي انصاف هم بد چيزي نيست....
باور كنيم قضايا ساده تر از آن است كه مي پنداريم .لا اقل تا شواهد ومدارك مستندي نداريم بي خود و بي جهت داستان سرايي نكنيم.......همين.
دوستان این همه sms زدم که بیایید و نیامدید. دیدید ضرر کردید .( مطمئنم اگر تا آخر این متن را بخوانید حسابی افسوس می خورید )جایتان واقعا خالی بود . انجمن صنفی را می گویم . " سمینار ملی دفاع از حقوق روزنامه نگاران "
من هم قبول دارم که آدمهای انجمن صنفی تکراری شده اند و حرف هایشان از خودشان تکراری تر. ولی شما که خوب می دانید ، جلسات انجمن هیچ چیز که نداشته باشد ، کلی سوژه خنده و خاطره دارد .
اصلا همین جلسه امرزو که با حضور چند کارشناس خارجی برگزار شد مصداق بارزش بود .
همان اول برنامه خانم حیات زغیش که قرار بود به عنوان اولین سخنران خارجی مراسم صحبت کند ، غش کرد و وسط سالن دراز به دراز افتاد . با چک زدن و آب روی صورت ریختن هم حالش جا نیامد و خلاصه مهمانان خارجی اول صبحی مجبور شدند بروند بیمارستان .این وسط معلوم نبود کدام عکاس عاشقی هم شروع کرده بود از خانم حیات عکس گرفتن که این مهمان عزیز پس ازبه هوش آمدن شاکی شده بود و گفته بود من هیچ کجای دنیا ندیدم کسی از یک آدم بیهوش الکی عکس بگیرد.
این از مهمانان خارجی که خیلی حضور حماسی در جلسه انجمن داشتند . بعد از آنها و البته بعد از آنتراک بی سابقه ای که همراه با انواع میوه جات و شیرینی و شربت بود ( و البته دوستان می دانند که چنین اتفاقی در انجمن صنفی واقعا بی سابقه است ) نوبت سخرانی رجبعلی مرد شماره یک انجمن رسید .
مشروح سخنان رجبعلی مزروعی : ----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------( باور کنید همه اش همین بود ) انتظار ندارید که متن سخنان مزروعی را بنویسیم . چون شما هم حتما دوست ندارید این حرفهای کلیشه ای و نخ نما شده را یک بار دیگر بخوانید .
بعد نوبت به خانم مینو بدیعی رسید . با این که نوشته های این خانم بدیعی را چندین بار خوانده بودم ولی باید اعتراف کنم که حرف زدنش شاهکار بود .
مینو بدیعی که ادعا می کرد حدود 26 سال سابقه روزنامه نگاری دارد و البته جوانتر از این حرف ها به نظر می رسید ، حرفهای خیلی خیلی مهمی زد .
مثلا از "گل بالیزم "( همان گلوبالیزم شاید ) سخن گفت . بعد خاطر نشان کرد که دوران اصلاحات " "پرشکوفاترین " دوران مطبوعات بوده و بعد هم در بیان وضعیت امروز مطبوعات گفت که این وضعیت "بزرگترین واقعا اسفناک " است .
خلاصه حض وافر بردیم از صحبت های خانم بدیعی تا این که نوبت آنتراک باور نکردنی دیگری شد .
ضیافت نهار ، آن هم با مخلفات .( حتما فکر می کنید که ما خیلی قحطی زده ایم.نه !؟ ) ولی باور کنید این حس ناباوری تنها منحصر به ما نبود .نهار انجمن همه را شگفت زده کرده بود
دوستان وقتی سینی های بزرگ جوجه کباب را جلوی خود دیدند بارها سوال کردند که (ببخشید برای هر دو نفر یک سینی است یا برای هر دو نفر) و وقتی می شنیدند که هر سینی متعلق به یک نفر است با تعجب همدیگر را نگاه می کردند
بعد از نهار البته قرار بود چند گروه کارگاهی در مورد زنان و رسانه های خصوصی و قوانین نظارتی رسانه ها هم برگزار شود ولی تا آنجایی که ما دیدیم از جمع 30 -40 نفر حاضر در مراسم 10 نفر هم برای برنامه بعد از ظهر نماندند .
حالا دیگر باید متوجه شده باشید که ضرر کردید به جلسه امروز نیامدید .شما که از انجمن صنفی توقع بیشتر از این ندارید .! دارید.!!!
اسرار المهجاد : این سجاد گاهی مرا به یاد واتو واتو می اندازد ( شگفت آور و اعجاب انگیز ) 40 دقیقه زودتر از من رسیده بود انجمن و وقتی که من رسیدم دیگر موقع آنتراک شده بود . پرسیدم تا این جای جلسه چطور بود ؟ گفت : خیلی خوب بود .گفتم چطور مگه ؟ گفت : من که نفهمیدم . چون گوشی ترجمه به من نرسید . ولی از واکنش بقیه به نظرم آمد که مهمانان خارجی حرفهای خوبی می زنند
اينكه ما هنوز سياسي قلم مي زنيم براي خودمان هم شگفت آور است. در زمانه اي كه انتقاد از دولت به كارشكني در عدالت طلبي تعبير ميشود وانتقاد از اصلاح طلبان به چاقو زدن از پشت ونابودي انسجام داخلي ؛ معلوم نيست واقعا ما داريم چه كار مي كنيم !!!
باز دوستان كيهاني ’ لااقل دستشون بازه از مشاركت و مجاهدين انتقاد كنند .ما در مهد آزادي بيان (روزنامه هاي چپي) حق نداريم از فراكسيون اقليت مجلس هم انتقاد كنيم. نمونه همين پريروز كه پس از كلي خون دل خوردن از دستِ به اصطلاح اصلاح طلبان حاضر در مجلس ُ با همفكري خبرنگار پارلماني اعتماد يادداشتي نوشتم كه آخر وقت بقايايش را از سطل زباله جمع آوري كردم.
در اين حال وسوسه بازگشت به گذشته و اقتصادي نويسي هم در سرمان دور ميزند. عشق و حال كه نداشته باشد ولي نون و آب كه دارد.
در اين ميان 20 روز ديگر دوباره بوي ماه مهر’ ماه مهربان و نواي همشاگردي سلام چون پتكي بر سرمان كوبيده خواهد شد و حديث انتخاب واحد ’ كلاس هاي مختلط ’ حضور غياب ’ جزوه هاي تكه پاره ’ غذاي سلف ’ اعتراضات مسخره ’حراست مهربان ’ بسيج نازنين ’ چشم چراني پسران ’ شوهر پيدا كردن دختران ’ سر وكله زدن با اساتيد و بحث هاي ناتمام تكرار مي شود.
چقدر خسته كننده شده اين زندگي..... هان.....
س.س: تا ديروز نمي دونستم وبلاگ نويسان اينقدر به تحويل گرفتن خودشون علاقه دارند اما ديروز در سميناري تحت عنوان« وبلاگستان فارسي؛ مزيت يا معضل» جمعي از بلاگر ها چنان براي خودشان كارت تبريك فرستادند و نوشابه باز كردند كه من با همه تعارفات مرسوم سر انجام لب به اعتراض گشودم وگفتم : بابا بس كنيد (البته نه با اين لحن’ يك كم مودبانه تر)
سخنران جلسه دكتر نعمت الله فاضلي بود. كسي كه مسوولان جلسه او را« اولين وبلاگ پژوه كشور» ناميدند و خودش اين عناوين را مهم ندانست.
معمولا رسم است كه بلاگرها در حوزه عمومي ُ جدي و رسمي و در وبلاگ ها خودماني و گرم ظاهر شوند.اين قاعده در رابطه با دكتر فاضلي عكس بود ’ يعني او بر خلاف وبلاگ خشك و رسمي اش(كه قول مي دهم حوصله خواندن آن را نداشته باشيد) در جلسه بسيار گرم و صميمي حاضر شد و وبلاگ نويسان را به هوس انداخت به جاي خواندن وبلاگش از اين به بعد رو در رو با او ديدار كنند.
دكتر در تعريف و تمجيد از وبلاگ نويسي سنگ تمام گذاشت و هرچه واژه نيك و پسنديده از كودكي ياد گرفته بود در وصف بلاگرها به كار برد و آنها را به وجد آورد .
از كل صفات قشنگ قشنگي كه وي مطرح كرد مي گذرم ’ اما يك جمله بد جوري اينجايم گير كرده .جايي كه نوشته هاي وبلاگ نويسان را توليدات غني فرهنگي خواند و بلاگر ها را كم مانده بود عبدالحسين زرين كوب خطاب كند.
اين نكته را البته در جلسه مطرح كردم اما پاسخش چندان قانعم نكرد.
در كل جلسه خوب بود و من پس از دفاعيات چند ساله از وبلاگ نويسي در مجامع مختلف ديروز فهميدم قاطع تر و مصمم تر از من هم در اين راه وجود دارد تا جاييكه بايد بروم لنگ بيندازم.
گزارش اين جلسه چند روز ديگر در «اعتماد» كار مي شود با اين حال يك جمله ماندگار از استاد را اكنون بخوانيد :
«سه قرن طول كشيد تا روزنامه ها به موقعيت امروزي رسيدند ؛ صنعت چاپ در طول 500 سال به اينجا رسيد ؛ اما وبلاگ نويسي در كمتر از 10 سال اينچنين فراگير شده و به رقابت با ديگر رسانه ها بر آمده و در آينده هم مي تواند به رقابت با تلويزيون و راديو هم برآيد.از اين به بعد وبلاگ نويسان بايد به زواياي كشف نشده وبلاگ توجه كنند.»
اسرار المهجاد : ديروز علي رغم قرار قبلي مهدي به سمينار نيامد و حضور در محفلي كبوتر وار را به وبلاگ نويسي ترجيح داد.
ظاهرا كافي شاپي هم در كار بوده و نسكافه و شعري و بحثي’ .فقط نم نم بارون كم بوده.
عيب نداره ما كه بخيل نيستيم ؛ جوون مملكت خوش باشه!!!
پس فردا (يكشنبه) سمينار وبلاگ نويسان در دانشكده علوم ارتباطات علامه برگزار مي شود .
اگر دوست داريد ما را ببينيد ( نهايت از خود شيفتگي ) يكشنبه ساعت ۵ عصر منتظريم .
يه خبر ديگر هم دارم ۱۶ شهريور قرار است جشن تولد وبلاگ هاي فارسي برگزار شود ،ولي انگار از حالا بين علما اختلاف افتاده است .
با اين كه عمر وبلاگ نويسي در ايران از ۴ سال تجاوز نمي كند ، اما دوستان با سابقه بر سر روز تولدش با هم اختلاف دارند .
مثلا حسين درخشان گفته كه روز تولد وبلاگ در ايران ۱۴ آبان است و در اين روز بوده كه جينن نخستين وبلاگ فارسي از شكم مادرش ( احتملا خود حسين ) بيرون آمده است .ولي برخي ديگر از دوستان اعتقاد دارند كه دو ماه قبل از آن هم رد پايي از ويلاگ فارسي وجود داشته است . اين عزيزان براي گفته هاي خود سند هم دارند و سندشان اين وبلاگ است كه نخستين مطلب آن در ۱۴ شهريور ۱۳۸۱ پست شده است .
ما كه از همه چيز بي خبريم . ولي به نظرم پدر وبلاگ فارسي ( حسين درخشان ) شناسنامه بچه اش را دو ماه دير تر گرفته و حالا اين درد سر را ايجاد كرده است .
اگر دو ساعت وقت آزاد داريد كه نمي دونيد چطوري سپري اش كنيد ؛ اگر به دنبال لحظه اي فراغت از كار دنيا و خنديدن الكي هستيد ؛ اگر« زيد ميدي» داريد و جايي براي تفريح و خوش بودن پيدا نمي كنيد ؛ اگر از هدر رفتن وقتي كه صرف مي كنيد احساس خسران نمي كنيد ؛ اگر هنوز روحيات كودكانه خود را حفظ كرده ايد ؛ اگر هميشه به الكي خوش بودن بروبچ حسوديتان مي شد ؛ اگر پول برايتان علف خرسه ؛ اگر سينما را جاي مناسبي براي گذران اوقات فراغت خود مي دانيد ؛اگر ذهنتان از حل مسايل و معماهاي سينمايي عاجز است و به مانند اكثر خانواده هاي ايراني دنبال فيلمي با پايان خوش ميگرديد و حوصله لوس بازي هاي سينماي معنا گرا را نداريد و در نهايت اگر از ديدن يك فيلم آبكي دلخور نمي شويد ' پيشنهاد ميكنيم همين الان موس دستتونه بذاريد كنار و به ديدن فيلم «اسپاگتي در هشت دقيقه» برويد.
فيلمي از رامبد جوان و به قول مهدي براي مخاطب سني 10 تا 16 سال.

در اين فيلم مي تونيد تلفيقي از رقص و شعر و ترانه را مشاهده كرده و در ادامه به دستپاچلفتگي رامبد جوان و شيطنت هايش بخنديد.
يك پيشنهاد اقتصادي: شما كه احيانا مثل ما به اندك ريال هاي داخل جيبتان چشم اميد بسته ايد ميتوانيد روز شنبه به سينما برويد كه بليط نصفه قيمته.البته پفك و چيپس و اين جور تنقلات به همان قيمت روزهاي معمول و شايد هم كمي گرانتر به فروش مي رود.خانوم بچه ها رو هم كه بي چيپس نمي شود گذاشت . ميشود ؟
خود دانيد...
مطلب بي ربط خودماني (اسرارالمهجاد) : مهدي مانيتورش سوخته و فعلا به كامپيوتر دسترسي نداره اما اگه خوشحاليد كه چند روزي از مطالبش راحتيد بايد بگم كه كور خونديد چون مانيتور خودش سوخته ' مانيتورهاي محل كارمون كه نسوخته!!
با اين حال اميدوارم دل و دماغش هيچ وقت نسوزه ؛ مانيتور كه اين حرف هارو نداره...
معني اين تيتر چيست. ؟ نكند فكر كرده اند ما مي خواهيم به تاريكخانه ها نور بياندازيم كه با ما مخالفت مي كنند . نكند دستور از بالا آمده ؟
يعني هنوز برادر صفار و برادر اژه اي داخل وزارت خانه شان نشده اند براي ما پرونده سازي كرده اند .؟
خيلي عجيب است واقعا .!!!
باور كنيد اين تيتر يك امروز اعتماد بود .
دوستان انگار بيش از حد به ما لطف دارند .
خلاصه اين جوري هاست ديگر.
حالا همه بلاگر ها بروند كلي تلاش كنند اگر توانستند اسم وبلاگشان را تيتر يك روزنامه اي كنند جايزه دارند .
دیروز عصر ساسان sms زد که " شاد باشین روزنامه نگاران / شاد باشین / اکبر ما به مرگ نه گفت . 
پیام بدی نبود . مفید بود و مختصر . به همین خاطر هم برای چند نفر از دوستان روزنامه نگار forward اش کردم .اما چند دقیقه نگذشت که واکنش های متفاوت و جالب دوستان از راه رسید .
یکی sms زد : " جهنم که نه گفت " ، یکی دیگه گفت : "خودش را مسخر کرده بود یا ما را" . دوست عزیزی هم دلش طاقت نیاورد که با sms حالم را بگیرد و بخطر همین زنگ زد و گفت : خیلی دلت خوش است ، تو هنوز هم دست از این توهمات برنداشتی .
دیگه داشتم به کلی از خودم نا امید می شدم که آسیه همکار و استاد عزیزم تماس گرفت .با نگرانی از وضعیت گنجی پرسید و از تائید شکستن اعتصاب غذایش خوشحال شد.
آخر شب دوباره یکی از بچه ها پاسخsmsی که عصر برایش فرستاده بودم داد . نکته جالبی را گوشزد کرده بود . نوشته بود : اکبر شما هاست ، نه اکبر ما .
چیزی نمی توانستم بگویم،فقط از این همه سخاوتمندی دوستان در خجالت و شگفتی شدم که گنجی چون اکبر را دو دستی به ما تقدیم می کنند.
واقعا که عجب جماعتی هستیم ما روزنامه نگاران . متحد و یکدست. دست خودمان هم نیست . این طوری بار آمده ایم .


