تبليغاتX
چراغ هاي خاموش

س.س: قبلا در یک سایت مسخره ای به نام سپاه اسلام دیده بودم که نام خود و تعدادی از روزنامه نگاران دیگر را تحت عنوان "عناصر مزدوری که هرچند وقت یکبارعلیه نظام مقدس جمهوری اسلامی سخن پراکنی می کنند" قرار داده و تهدید کرده اند که دمار از روزگار مان در می آورند. با این حال این مطلب بیشتر در حد یک شوخی بود.

دیشب در وبگردی های خود متوجه شدم دوست احتمالا عزیز و نادیده دیگری هم لطف فرموده و در وبلاگ کفار با درج یکی از مقالات من در ایام انتخابات، مرا در جرگه کافران جای داده است. (شوخی یا جدی بودن این سایت را من که نفهمیدم)

خواندن آن مطلب که اتفاقا جایش در آرشیوم خالی بود دوباره حال و هوای روزهای انتخابات را در من زنده کرد.خصوصا آنکه با نتیجه ای که از انتخابات حاصل شد اکنون بیشتر بر آنچه پنج ماه پیش نگاشته بودم ایمان آوردم.(مهدی البته همان موقع هم با این تحلیل مخالف بود، الان که جای خودش را دارد) اگر حال و حوصله داشتید کل مطلب را بخوانید.علی الحساب  بخشی از آن را اینجا می آورم:

 

"فرض کنید امروز 28 خرداد ماه است و نتایج اولیه شمارش آراء حکایت از مشارکت 30 درصدی مردم در انتخابات دارد. باز هم می توان فرض کرد کاندیدای اصلی محافظه کاران در دور اول با رای 8 میلیونی مردم به نهاد ریاست جمهوری راه یافته است.گیرم که تمام اصلاح طلبان داخل و خارج از کشور ،این انتخابات را فرمایشی و رئیس جمهور را "راهیافته" بخوانند،به قول لطیفه رایج این دوران «آخرش چی؟»مگر غیر از این است که در نتیجه عدم حضور مردم ،قدرت یکصدا خواهد شد و با حاکمیت استبداد و سپس بروز ناامنی ،فروپاشی یا شورش ،این مرز و بوم را فرا خواهد گرفت.آیا گمان برخی بر این است که این دو واقعه امروز به کار آید؟ تاریخ این مملکت نظر خوشایندی بر چنین رخدادی ندارد؛ که باید در نظر داشت دغدغه اصلی مردم در هر زمانه ای اول امنیت بوده و سپس آزادی یا ایجاد عدالتخانه.در این حال هم سرمایه و سرمایه دار، ناامنی را بر نمی تابند و هم عامه مردم چشم به یک زندگی بی دغدغه دارند. اصلاحات در ایران همانگونه که بزرگان پیش از این بارها گفته اند راهی جز پافشاری و اصرار بر مشی مسالمت آمیز ندارد.باید دوباره و دوباره از حاکمیت خواست به انتخاباتی آزاد تن دهد و شرایطی مشابه انتخابات مجلس هفتم فراهم نیاورد.

امروز ما را یک وظیفه است و آن مطالبه برگزاری انتخابات آزاد"

 

حال کردید چقدر حرف حساب زده بودم اون موقع. حیف که تحریمی ها گوش نکردند. تازه من حداقل ها را در نظر گرفته بودم. به نظر می رسد شرایط دارد به همان سمتی میرود که احتمالش میرفت.

 

پیوست: به ابوذر حق می دهم. آنچه دلگیرش کرده قبل از اینکه به گوشش برسد مرا آزرده کرده بود. از بچه های تحریریه بیش از این انتظار داشتم و نیز از دبیر سرویس مان. البته این نیز بگذرد... شما هم دلداری اش دهید.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1384ساعت 3:4  توسط مهجاد  | 


اگر یک نفر را با چشم بسته به ساختمان آجری خیابان 57 یوسف آباد ببرید و در اتاق سمت راست زیر زمین این ساختمان چشمش را باز کیند ، بی شک با نگاه اول متوجه خواهد شد که وارد محل کار شیرین عبادی ، برنده جایزه صلح نوبل 2003 شده است .

تقریبا روی تمامی دیوارها قاب هایی نصب است که عکس های عبادی را با شخصیت های مطرح جهان نشان می دهد . داخل قفسه کتابخانه هم دیپلم های افتخار و جایزه های متعدد این حقوقدان برجسته به چشم می خورد . فضای اتاق ، با آن چوب های قهوه ای  سوخته نیز حس

آرامش خوبی را ایجاد می کند خصوصا این که بوی عطری زنانه هم به مشام می رسد و این همه در یک غروب پاییزی نسبتا دلگیر که آخرین شعاع های آفتاب از پنجره اتاق به داخل می تابد ، رویایی و خیره کننده است.

عبادی آدم خوشرویی است .ولی به شدت وقت شناس است و برای این که زمان را از دست ندهد خودش واکمن را روشن می کند و می گوید سوال هایتان را بپرسید .

بدون معطلی می پرسیم خانم دکتر اگر شما داور نهایی صلح نوبل امسال بودید چه کسی را به عنوان برنده انتخاب می کردید؟

با کمی مکث می گوید :

 خدا را شکر می کنم ، که جزء هیات منصفه نیستم . برای این که قضاوت بسیار دشوار است که بتوانی تشخصی دهی چه کسی لیاقت این جایزه را در سطح بین المللی دارد. یعنی بین 6 میلیارد آدم ، انتخاب یک نفر خیلی سخت است. بنابراین فقط خدا را شکر می کنم که جزء هیات منصفه نیستم

--حالا اگر بر فرض محال جزء هیات منصفه بودید چه کسی را انتخاب می کردید.؟

از حالت صورتش مشخص است که تمایلی به پاسخ دادن ندارد . دستش را به علامت تهدید روی دکمه واکمن می گذارد و می گوید:

 یک بار خبرنگاری از من سوال کرد اگر جزء هیات منصف بو.دید و قرار بود این جایزه را بین تو و آقای خاتمی بدهند . شما کدام را انتخاب می کردید .؟ طبیعی است که هیچ آدمی نباید این قدر خودخواه باشد که بگوید من فقط خودم از دیگران بالاترم. گفتم این جایزه را به آقای خاتمی می دهم. اینقدر بر ما سرزنش رفت که ترجیح می دهم دیگر چنین سوال هایی را جواب ندهم.

به این جا که می رسد ، رسما واکن را خاموش می کند و پس از کمی درد دل منتظر می ماند تا سوال بعدی را بپرسیم .

-با بدجنسی تمام می پرسیم خانم دکتر پول جایزه نوبل را چه طور خرج کردید.

لبخندی می زند و می گوید :

 اگر می خواستم همه مبلغ جایزه نوبل را برای خودم بردارم می توانستم فقط یک آپارتمان نود متری در یکی از برج های شمال تهران بخرم . شما بهتر می دانید که قیمت آپارتمان های این برج ها ، دو نیم ، سه میلیون است . منتها خوشبختانه من یک آپارتمان در یوسف آباد داشتم و قصدمال اندوزی هم نداشتم . قسمت اعظم این جایزه این جایزه را صرف  ngo هایی کردم که در ایران خودم تاسیس کردم و قسمتی هم در آینده صرف می شود .

بدون این که بخواهیم بدانیم بقیه جایزه را قرار است چطور خرج کند میپرسیم: خانم عبادی در قبل از انتخابات کسی انتظار نداشت که آقای احمدی نژاد رییس جمهور شود ، در شرایط فعلی پشیمان نیستید که کاندیدا نشدید؟.

با حالتی حق به جانب می گوید:

 من هرگز کاندیدای ریاست جمهوری نخواهم شد ، کار من مشخص است . من یک وکیل دادگستری هستم که در زمینه حقوق بشر فعالیت می کنم و رشته کاری ام را هم عوض نخواهم کرد . سیاست هم کار من نیست.

- جوابش قاطعانه است و دلیلی بر اصرار کردن وجو دندارد ،با این حال

موضع گیری اخیر محمد علی دادخواه باعث می شود تاسوال کنیم خانم دکتر اگر از شما در خواست شود در تیم هسته ای حضور پیدا کنید . این کار را می کنید ؟. آیا اصلا شما برای برون رفت پرونده از بن بست راهکاری سراغ دارید .؟

نا امیدانه می گوید :

 من مسلم می دانم که دولت ایران من را به این جمع اضافه نخواهد کرد . بنابراین ذهنم را مشغول این مساله نخواهم کرد. اگر یک موقعی حکومت ایران تصمیم گرفت که من جزء اعضای مذاکره کننده باشم آن موقع می نشینم ، فکر می کنم که آیا این پیشنهاد را قبول کنم و اگر قبول کردم ، چگونه صحبت کنم.

- پس فکر می کنیدشرایط موجود به گونه ای هست که آمریکا به ایران حمله کند ؟

- سرش را به علامت نه بالا میگیرد و پاسخ می دهد :

 من تصور نمی کنم . مردم عراق و افغانستان به شیوه ای عمل کردند که آمریکا متوجه شد براحتی نمی تواند یک کشوری را اشغال کند . خصوصا این که مردم ایران مردم وطن پرستی هستند و از وطنشان دفاع خواهند کرد و امریکایی ها این مساله را حداقل در جنگ ایران و عراق خوب درک کردند که ایرانیها چطور با دست خالی برابر کلیه ابزار های پیشرفت عراق ایستاداند . بر اساس این تجربیات فکر می کنم آمریکا این عقلانیت را داشته باشد که به ایران حملع نظامی نکند -

-تحریم چطور ؟

-آمریکا سالهاست که ایران را تحریم کرده. اما می بینید که ایران به این تحریم توجهی نداشته. شاید شما ندانید که چاپ کتاب های ایرانی هم در آمریکا تحریم بود. من وقتی کتاب خاطراتم را می خواستم چاپ کنم ، اجازه ندادند و برای همین وکیل گرفتم و به دادگاه رفتم و دعوا را برنده شدم و خوشبتانه در اثر همین اتفاق ،نه تنها تحریم فرهنگی ایران از بین رفت بلکه این تغییر قانون شامل سودان و کوبا هم شد . بنابراین آمریکا سالهاست که ایران را تحریم اقتصادی کرده و به نظر من هم مساله مهمی نبوده ، چون در این ۸- 27  سال ما زندگیمان را کردیم . اما تحریم سازمان ملل جنبه دیگری دارد که باید به دنبال واکنش های ایران آن را بررسی کرد

.این بار سوالی در مورد گنجی می پرسیم . باز واکمن را خاموش می کند و چیزهایی می گوید که مایل نیست منتشر شود . برای این که فضای دلگیر صحبتش شکسته شود می پرسیم: راستی خانم دکتر شما آن شاه کلید را از کجا آوردید ؟

-با خنده ای که به وضوح زیباتر نشانش می دهد می گوید:

 وقتی که به من جایزه صلح نوبل را می دادند .در خواست کردم که به جای آن یک شاه کلید بدهید که به در همه زندانها بخورد که من زندانیها را آزاد کنم ولی متاسفانه قبول نکردند و گفتند جایزه ات همین است . بگیر و برو.

حالا دیگر آفتاب به طور کامل از اتاق رخت بسته و موکلین بانوی صلح پشت در منتظرش هستند. منشی هم در حال آماده کردن مدارک سفر بعدی خانم وکیل است و خلاصه همه چیز حکایت از آن دارد که وقت خداحافظی است..

موقع دست دادن که می رسد ،یک سوال دیگر به ذهنم خطور می کند که حیفم می آِید نپرسم.

می گویم خانم دکتر این یکی را هم بابت حسن ختام جواب دهید .تعریف شما از فمینیسم چیست ؟. می دانید که اکنون این واژه دچار سوء تفاهم های عجیب و غریب است.اگر بخواهید در یک جمله این مفهوم را تعریف کنید چه می گویید .؟

پاسخش واقعا یک جمله است: برابری زن و مرد . بعد هم در تایید حرف من می گوید:

 اوایل انقلاب وقتی می خواستند به ما فحش بدهند می گفتند ای طرفدار حقوق بشر ، ای لیبرال . این نشان از این است که طرف معنی حقوق بشر و لیبرال را نمی داند .

از در ساختمان که خارج می شویم ، بوی عطر قطع می شود. خبری از واژه های صلح و حقوق بشر و آزدای هم نیست .به سر بالایی خیابان که می رسیم. دو نفر با هم گلاویز شده  و بهم فحش می دهند . اما به جای این  که همدیگر را لیبرال و طرفدار حقوق بشر بودن متهم کنند به هم می گویند مادر ... ،  

اسرار المهجاد : اولا  باید اعتراف کنیم این پست بیش از اندازه طولانی شد و در اندازه مناسب وبلاگ نبود که از  این بابت معذرت می خواهیم .ولی دلایلی داشت که شرحش در اینجا نمی گنجد.

ثانیا یک وقت فکر نکنید ما اینقدر بیکاریم که برای همین چند تا سوال سراغ عبادی رفتیم. هدف ،چیز دیگری بود که آن هم گفتنش مصلحت نیست.

ثالثا  : گزینه الف و ب صحیح است.  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 13:0  توسط مهجاد  | 


 

آخه یکی نیست بگه وقتی یک روز توی جیبتون پول نیست مگه مجبورید هم بیرون غذا بخورید هم برای تفریح بروید سینما.

به خیالمان زده بود چون ساعت 6 عصر با شیرین عبادی قرار داریم پس حتما سور و سات افطار نیز مهیا است.

این انتظار از زیاده طلبی ما ناشی نمی شد. پارسال همین روزها بود که در دفتر کار صالح نیکبخت قرار مصاحبه ای با او و موکلانش، عماد الدین باقی و هاشم آقاجری داشتیم. اما سوالات از یادمان رفت وقتی آن میز پر زرق و برق و طعام سفارش داده شده از رستوران نایب را دیدیم.

پس بیراه نبود که بار دیگر چنین سفره ای را انتظار بکشیم. به ویژه آنکه جایزه صلح نوبل هم مزید بر علت بود و حالا اگر چند دلار از اون مبلغ کلان، صرف افطار می شد هم جای دوری نمی رفت.

اما چشمتان  روز بدبیند که هم از افطاری روزنامه بازماندیم و هم خیری از نوبل به ما نرسید....

گشنگی که حسابی عقلمان را زایل کرد به سرمان زد تا سری به آیدا بزنیم ؛هم خودش رو ببینیم هم بابا شو. اما قبل از آ ن لازم بود سری به هایدا بزنیم و شکم را صفایی دهیم. نگاهی به جیب مبارک که انداختیم دیدیم ای دل غافل حساب ذخیره ارزی هیچ در بساط ندارد. پس ناچار شدیم میان "آیدا" و "هایدا" یکی را انتخاب کنیم. انتخابی میان دل و شکم!!! سرانجام دیدن آیدا را به خوردن هایدا ترجیح دادیم و با دلی گشنه و ضمیری آرام و روحی مطمئن و قلبی امیدوار راهی سینما شدیم .

 

***

" آخه بچه پررو، به تو چه، توی کار بزرگتر ها فضولی میکنی؟" این تمام پیام فیلم سینمایی "دیشب باباتو دیدم آیدا" در یک جمله بود.

فیلمی که میخواست بگوید کوچولوهای دوست داشتنی سرشون به کار خودشون باشه و بگذارند بزرگترها از زندگی لذتشونو ببرن...همین.

در همین حال ما که  دیگه بزرگ شدیم و قصد داریم از زندگی لذت ببریم تا اطلاع ثانوی از کلیه فیلمهای سینمایی و غیر سینمایی با مفاهیم اینچنینی استقبال کرده و دست و روی تمام آیداهای دنیا را از همین راه دور ماچ باران می کنیم!!!

ولی بی شوخی آخرین کار رسول صدر عاملی را از دست ندهید که  با الهام از دو کار قبلی وی یک جورهایی شده: " آیدایی با کفشهای کتانی که 17 سال داره"

گرچه آنشب آیدا حسرت هایدا را بر دلمان گذاشت اما ارزشش را داشت....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1384ساعت 8:17  توسط مهجاد  | 


 اینجوریه دیگه ... الکی که نیست. شلوغ بازیمون توی بلاگفا  و چراغ های خاموش کم  بود. از این هفته در روزنامه اعتماد یک صفحه رو هم اختصاص دادیم به وبلاگ و مطالب برگزیده بلاگرها. تعارف هم نداریم ، دوست و آشنا هم سرمون نمی شه... سعی می کنیم جالب ترین مطالبی را که قابلیت کار در روزنامه داشته باشه گلچین کنیم .بروبچ وبلاگی هم که بیشتر از ما وبگردی میکنند به مطلب جالب و باحال بر خورد کردند ندا بدهند.

 اولین صفحه وبلاگ اعتماد رو هم می توانید اینجا مشاهده کنید. بدیهی است مهجاد از هیچ پیشنهاد و انتقادی در رابطه با این صفحه فعلا استقبال نمیکند چون این صفحه اونقدر هول هولکی شد که اصلا به دل خودمون هم ننشست.

پس انتقاداتتان را فعلا در دلتان نگه دارید تا چند شماره جلو بریم، اونوقت اگه عیبی پیدا کردید یا پیشنهاد خلاقانه ای به ذهنتان رسید جایزه دارید.

 

Coming soon : مسافرت سه هفته ای شیرین عبادی به اروپا از فردا، پس فردا شروع میشود. پیش از سفر فرصتی گیر آوردیم تا چند تا سوال وبلاگی از بانوی صلح ایران بپرسیم که آن را میتوانید روزهای آینده(یعنی هر وقت نوار مصاحبه پیاده شد) در همینجا بخوانید.

مهجاد در این گفتگو تا توانستند شیرین عبادی را سوال پیچ کردند. او هم که کم نیاورد. به موقعش ضبط رو خاموش کرد و یا با صراحت گفت به خاطر سوءاستفاده بعضی ها جواب نمی دهم. در کل گفتگوی خوبی شد؛ از دست ندهید.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384ساعت 4:24  توسط مهجاد  | 


مهر تمام شد .

تابستان هنوز تمام نشده است .

من این بی قوارگی فصل ها را محکوم می کنم.

از پشت پنجره نگاه می کنم .

خیابان پیداست و آسمان هم .

 نه بارانی ، نه ابری ، نه حتی خنکای نسیمی

 فصل ها هم دارند ادا در می آورند .

آره برادر ، تو راست می گویی اصلا

دلم هوای دونفره می خواهد

کمی باران و رعد و برق با بوی خاکی که مشام را پر کند .

این که خجالت ندارد .

من این خجالت های بیگاه را محکوم می کنم.

آفتاب دیگر دلم را حسابی زده است

چشمم را هم

و این خوی امپریالیستی خورشید را محکوم می کنم من

که راهتمان نمیگذارد هیج گاه

هوس کرده ام بدوم روی برگ ها ی خشک

لای شعله آتش سیب زمینی بگذارم

و حجم داغ لیوان چای را در دستانم حس کنم .

بعد آواز بخوانم با صدای بلند

باران موهای ژل زده ام را خراب کند

و یکی از آن ته داد بزند هی دیوانه، بلند آواز نخوان

دست خودم نیست .

لک زده است دلم برای خیس و شلخته به خانه بر گشتن

برای تکیه دادن به بخاری

و نیمه شب صدای باران را از دالان شیشه ای نورگیر شنیدن .

حالا تا می خواهید مسخره کنید

بگویید لوس و رمانتیک است این حرف ها

من هم حرف های زمخت شما را محکوم می کنم

و این پاییز بی قواره را .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 13:28  توسط مهجاد  | 


 

در راه اندازی این وبلاگ و حل مشکلاتی که با آن دست به گریبان بودیم دو نفر به ما خیلی حال دادن که تشکر نکردن از آنها عین بی معرفتیه. اولیش مهدی حیدریان از بچه های خوب اعتماد، اورکات، gazzag، چت روم و باقی قضایا.

دومیش هم موجودی اعجاب آور و خیال انگیز به نام ابوذر انصاری که حالا یک هفته ای میشه خودش هم وبلاگ راه انداخته و خیلی دوست داره تعداد بازدید کنندگانش به 6 نفر برسه و هفته ای یک  commentداشته باشه!!!

تو رو خدا یک حالی بهش بدین.

یکی از بچه های خوب روزنامه ابرار هم که تا حالا در رودربایستی های سیاسی کمتر شفاف سخن میگفت و ما راهم به محافظه کاری دعوت می کرد حالا یک وبلاگ راه انداخته وقراره فارغ از خط قرمزهایی که هر روز در روزنامه اسیرش می کرد مطلب بنویسه. با مصطفی صادقی مدتی در ابرار همکار بودم.من از آن موفع  تا حالا ۱۰ تا روزنامه عوض کردم ولی اوهمانجا مونده و البته کلی هم پیشرفت کرده .

 

*** 

سرانجام آن که اگر علاقه دارید به سیر تحول زن در نظام جمهوری اسلامی پی ببرید یک نگاهی به اینجا بندازید. پشیمون نمیشید. منتهی آخرش به علت مسایل منکراتی سانسور شده که زیاد به دل نگیرید...

(راستی اینکه تیتر زدیم اینا با ما رفیقن، اشتباه نشود منظورمون این عکسه نبود بلکه بچه هایی بود که معرفیشون کردیم....آگاهان معتقدند کاش بر عکس بود!!!)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت 1:17  توسط مهجاد  | 


  آمن زنگ زد. اول صبح بود .گفت :   شنیدی که صفار هرندی ورود زنان به وزرات ارشاد ، بعد از ساعت 6 را ممنوع کرده . شنیده بودم . شب قبلش توی تحریریه شنیده بودم و کلی هم سر این قضیه خندیده بودیم با بچه ها .

ظهر شد . داشتم خبرهای صفحه را آماده می کردم. یکی از نمایندگان استقبال کرده بود از طرح صفار هرندی و گفته بود این طرح باید به تمام نهاد ها تسری داده شود.برای بهمن خبر را خواندم زد زیر خنده و گفت : دیگه معلوم شد می خوان بعد از ساعت 6 توی ادارات چی کار کنند.پرسیدم می خوان چی کار کنند ؟ گفت : این جا خانم نشسته نمیشه گفت.

(توی دلم گفتم همه ما صفار هرندی هستیم) بی حوصله شروع کردم به قدم زدن.یاد مهاجرانی افتادم . یاد داستان ازدواج دومش  ،که می گفتند طرف از منشی های مرکز گفت و گوی تمدنهاست. بعد  یاد آسيه افتادم که سال پیش از مکالمه اش با جمیله کدیور برایم تعریف کرد ------------------------------------------------------------------------------------------------- بنا به ملاحظات اخلاقی و اصرار دوست عزیزی این بخش دچار    خودسانسوری شد.هر چند که عمیقا از این کار ناراضی ام .)

دلم گرفت انصافا. دستم به کار نمی رفت .گوشه ای نشستم . یکی از دوستان آمد برای مشورت . گفت خبرگزاری حیات دعوتم کرده برای سرویس بین المللش. گفتم آنجا باید چادر بپوشی . قبول می کنی. ؟

گفت : نه . !

پاسخش تسلی خاطری بود . نگاهی به دور و برم انداختم . به خانم های تحریریه . به رنگ تیره لباسها به  این که هیچ خانمی در شورای تیتر حضور ندارد . به این که آسيه  هم تاب  نیاورد آن محیط دلگیر را  و من آن روزهای خوب صفحه  اجتماعی را از دست دادم  با رفتن آسيه

یادم می آید سردبیر محترم می گفت صفحه شما زیادی فمینیستی است. و من  هم متهم اول این ماجرا بودم.

با خودم فکر كردم یک روز  به سردبیر بگویم آقای دکتر شما هم صفار هرندی هستید . 

شب شد . برگشتم خانه .آمن sms  زد كه در مورد صفارد هرندي چيزي نوشتي يا نه ؟ 

 همین ها را نوشتم . 

چیز خوبی از کار درنیامد . مهم هم نیست . روزی تمام این حرف ها بسیار احمقانه خواهد بود . آنقدر که کسی باورشان نخواهد کرد.  .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 12:40  توسط مهجاد  | 


اسم انور خامه اي را سر كلاس مطبوعات سياسي چند باري شنيده بودم. فكر ميكردم كه مرده. وقتي هم كه از انجمن صنفي زنگ زندند براي مراسم بزرگداشتش باز هم خيال مي كردم كه عمرش را داده به شما . راستش براي محكم كاري از سجاد هم پرسيدم . گفت : فكر نمي كنم زنده باشه.

باور كنيد اگر با دو چشم خودم  آن پيرمرد كوتاه قد و چشم فرو رفته را كه دستانش مي لرزيد و  موهاي اندكش روي پيشاني ريخته بود را نديده بودم هنوز نمي توانستم به خودم بقبولانم كه انور خامه اي متولد ۱۲۹۵ زنده است و همچنان روزنامه نگاري مي كند .

دستخظ پيرمرد  انصافا ديدني بود . مثل موبايلي كه روي ويبره گذاشته باشي يا مثل نوار قلب كج و معوج و درهم.با خط عجيب و غريبش داستان زندگي اش را نوشته بود و يكي از بچه هاي انجمن قرائتش كرد.

قبل از اين چند نفري هم صحبت كردند تا مثلا از انور تجليل كنند. نمونه اش احسان نراقي . نراقي از همه چيز گفت . از خاطراتش با سيمون دبوار و دوبچك و ژان پل سارتر . كلي هم فحش به كمونيسم و چپ ها داد . خلاصه نيم ساعتي حرف زد . اينقدر كه همه گمان  كرديم شايد مراسم تقدير از نراقي است.

ده دقيقه به پايان مراسم مانده بود كه نوبت انور شد. انور ولي چيز زيادي نگفت . فقط از عشق و علاقه اش به روزنامه گفت كه از بچگي معتادش بوده.

نوبت افطار كه رسيد به مهمانان مراسم بيشتر نزديك شديم . عباس عبدي و نراقي و سحابي . باز گير داديم كه سوال هاي وبلاگي بپرسيم از آقايان . عبدي قبول نكرد. گفت حرف هاي  من در ايران شنيده نمي شود .كلي گفتيم و خنديدم ولي سوال هايمان را جواب نداد. سراغ نراقي رفتيم كه مي دانستيم دستمان را خالي نمي گذارد . گفتم آقاي دكتر آمريكا به ايران حمله مي كند ؟ گفت : نه .گفتم چطور  اين قدر مطمئنيد ؟ گفت : لاريجاني دلش مي خواهد آمريكا حمله كند ولي آمريكا كه احمق نيست . جواب قانع كننده اي نبود  ولي پرسيدم دكتر يعني تحريم هم نمي كند؟ گفت: فكر نمي كنم مگر اين كه ايراني ها عقل به خرج ندهند و حساسيت ها را ناديده بگيرند .

راستش مراسم خوبي نبود . اصلا خيلي هم دلگير بود. اگر اين حواشي را نداشت كه به مفت هم نمي ارزيد . برخي از دوستان كه به هواي افطارش هم آمده بودند بعد از خوردن غذا پشيمان شدند . مي خواهم فردا به عذرا فراهاني بگويم ترا به جان هر كي دوست داريد اگر براي كسي مراسم تجليل مي گذاريد اين قدر مزخرف برگزارش نكنيد. 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1384ساعت 19:47  توسط مهجاد  | 


س.س: در اقلیت هستم من و چه سخت است اینگونه در اقلیت بودن. یادم می آید از روز اولی که پا در تحریریه مطبوعات گذاشتم تنهایی و غربت در این ماه را احساس کرده ام. از قضا هرچه که پیش می رود اوضاع وخیم تر هم می شود. به گمانم از سال های بعد باید تقیه پیشه کرده و مخفی کنم روزه داری ام را...

نخستین بار که با گوشه کنایه های همکاران روبه رو شدم در"دنیای اقتصاد" قلم می زدم و زبان مهدی افشار نیک از همه گزنده تر بود. مهدی البته کدام سخنش رنگ هجو نداشت که این یکی نداشته باشد. دیگر همکاران نیز بسته به گرمی روابطشان گاه به گاه، چنگی می انداختند و خاطری آزرده می کردند. در دیگر محافل و مجامع نیز کم و بیش با گوشه کنایه های دوستان دمخور  بوده ام. من البته عباس آژانس شیشه ای نبودم که بگویم  با خدای خود معامله می کنم ؛ چه اساسا به ژست های اینچنینی اعتقادی ندارم.

با این حال رمضان هر سال وقت انزوای من و امثال است و هنگامه تحقیر شدن. گاهی اوقات احساس میکنم باید ده ها برابر آنچه تاکنون به اقتدار گرایان وخشکه مقدس ها نهیب زده ام که حوزه خصوصی زندگی افراد را محترم بشمارند و به دین و ایمان مردم کاری نداشته باشند وقت بگذارم و به این طیف یادآوری کنم همان مسایل را؛ منتهی اینبار از زاویه ای دیگر.

آه... چه کرده این حکومت اسلامی با شهروندانش که روزه خوار سربلند است و روزه دارش سر به زیر.

شرمم می آید این روزها سری به صفحه بندی و حروفچینی بزنم. جرات نه گفتن به لقمه نانی که تناول کرده و تعارف به من می دارند را ندارم.

در تحریریه وضع از این بهتر نیست. ظهر که فرا می رسد تعارف های گاه و بیگاه همکاران فرا می رسد. لطف دارند بندگان خدا... من اما سر به زیر خود را با خبری از ایسنا یا ایلنا مشغول میکنم تا بیش از این شاهد پوزخندهای آنها به روزه داری ام نباشم.

پیش از این بارها انگ و بر چسب بی دینی و لا مذهبی را در بحث ها و مناظره های مختلف از" برادران" شنیده بودم . از بابت طرح اتوپیای یک جامعه سکولار چه فحش ها که نشنیده بودم. بابت دفاع از نظریه جدایی دین از سیاست و آزادی شهروندان در حوزه خصوصی و شخصی چه حرف ها که نشنیده بودم. اما عجیب که این روزها از جانب جمع روزه خوار به چشم یک بنیادگرای حزب اللهی و رادیکال نگریسته می شوم و با نگاه های کنایه وار خود سرزنشم می کنند.

حق هم دارند بندگان خدا.... با همه سکولار بودنم آخوندی هستم در جمع این قوم!

 

دور باطلی است که طی میکنیم . اگر ده سال پیش در چنین روزهایی، جهنم روزه خواران فرا می رسید و کرکری روزه داران؛ حال بر عکس شده است این قاعده. گویی همیشه باید عده ای در انزوا باشند و تحقیر شوند تا امورات بگذرد. دیشب که با یکی از دوستان خبرنگار صحبت می کردم میگفت خانواده اش جرات نمی کنند با ظاهری اسلامی در مراکز تفریحی حاضر شوند یا مثلا بروند فیلمی ببینند.

 یاد چند سال پیش افتادم که برخی آشنایانمان نمی توانستند با ظاهر دلخواه و آزاد به تفریح بروند. چقدر با مخالفان آزادی های مشروع شهروندان جر و بحث کردیم تا به آنها حالی کنیم ظاهر هر کس به خودش مربوط است و حوزه خصوصی افراد به هیچ احدی ربطی ندارد. دیشب که شنیدم حالا چادری ها برای تفریح معذبند گویی آب سردی ریخته شد بر پیکرم.

هیچگاه به خود اجازه نداده ام که نسبت به اعتقادات شخصی دیگران قضاوتی داشته باشم؛ اساسا با هرگونه موضع گیری نسبت به این  امر مخالفم . حتی سرزنش نیز نمی کنم  آنها را. درعین حال هیچگاه فکر نمیکردم  که روزی فرا رسد که به جای  رو در رویی با متدینان خشک اندیش ، در مقابل  آزادی خواهان قرار بگیرم و آنها را به قبول پلورالیسم فرا بخوانم.

دموکرات نشده ایم هنوز ما ایرانیان ، ما که  اتفاقا خیلی هایمان دم از اصلاحات می زنیم ودر زمانه عسرت از وجوب احترام به اعتقادات شخصی سخن می گوییم.

در این حال تقیه خواهم کرد از سال آینده با ذکر یک جمله : "من هم روزه نیستم."

آیا همین کافی است تا بریده شود آن نگاه های تند و تیز  و قطع گردد آن گوشه کنایه های زهر بار...

اندکی دموکرات شویم ؛ فقط همین ...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 22:15  توسط مهجاد  | 


 این عالمِ  وب، عالم با حالیه. بروبچ در اون یک عمر با هم میگویند و میخندند. همدیگر رو ضایع می کنند، حال همدیگر رو می گیرند، با هم صمیمی می شوند ، دوست می شوند، عاشق می شوند؛ اما خدا نکند یک روزی رفقای صمیمی اینترنتی با هم روبه رو شوند... فکر می کنید چه اتفاقی می افته: « سلام عرض می کنم خدمت شما...حال سرکار چطوره...خدا را شکر سلامت تشریف دارین؟... برایتان از درگاه ایزد منان طلب شادی و مغفرت دارم...روزگار خوش...ایام به کام»

دیدار رو در رو و تعارفات مرسوم که تمام شد روز بعد دوباره روز از نو روزی از نو: «آخه فلان فلان شده چی بهت بگم نالوطی؟... این رسمشه بی معرفت.... خاک به گورت بریزم با این مرام... اگه زندت گذاشتم....»

این داستان نه به این شدت، ولی با تبصره تا حدودی در مورد ما و دوستانمان هم صدق می کند. روز و شب با انواع و اقسام کامنتهای عجیب و غریب  حال همدیگر رو می گیریم وقتی به هم میرسیم :« به به جناب آقای فوادخان دامت افاضاته ...الحمدالله خوب تشریف دارین....شما چطور هستید سرکار علیه مهراوه  دنیا بر وفق مراد هست.... ما هم خوبیم .... از لطف و مرحمت شما»

انگار نه انگار همین چند ساعت پیش نزدیک بود در چت یا وبلاگهایمان یکدیگر رو تکه پاره کنیم. یکی نیست بگه اون خودمونی بازیها چیه ، این تعارفات چیه؟

خلاصه دنیای سایبر دیگه چیکارش کنیم؟؟؟

 

 ***

 

قبلا نوشته بودیم که این بچه های ارتباطات علامه با حال باحالند. اما وقتی اون پست رو آماده می کردیم هنوز به عمق فاجعه پی نبرده بودیم تا دو سه روز پیش که در جلسه نشریه اینترنتی "هیوا" چشممان به جمال «فواد شمس» روشن شد....وای ... همه باحال های علامه یک طرف این نومارکسیستِ  اولترا چپ یک طرف.

کیبورد از بیان شدت باحالی او عاجزه ؛ باید ببینیدش تا بفهمید چه می گوییم. فواد که هنوز گورباچف را در فروپاشی شوروی مقصر می داند و چشم به خیزش کارگران روغن نباتی لادن دارد جدیداً یک نشریه اینترنتی هم راه انداخته به نام آشوب .

توی این مدت چند تا دوست باحال علامه ای دیگرهم پیدا کردیم ،اما با خودمان حساب کردیم اگر قرار باشد هر چه علامه ای پیدا کنیم زرتی بذاریم در وبلاگ که دیگه باید "چراغ های خاموش" رو تعطیل کنیم بشیم چراغ های علامه!!!

 

اطلاع رسانی: افطاری خورهاش جا نمونند. یکشنبه ساعت ۴ تا ۶ انجمن صنفی روزنامه نگاران به قصد تجلیل از انور خامه ای و به صرف ...فرقی نداره به صرف چی... یک مو از انجمن صنفی غنیمته... ببینیمتون.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 3:21  توسط مهجاد  | 


خیلی خوبه که این اواخر مثل بقیه دوستان خبرنگار در به در دنبال این حاج آقا و اون آقای دکتر، واکمن به دست نمی دویم و می تونیم به جای گرفتن یک مصاحبه خشک و خالی روزنامه ای ،با هرحاج آقا و هر آقای دکتری گپ بزنیم و حال کنیم.دوستان توجه داشته باشند که این از برکات بی خیالی در عالم روزنامه نگاری است و ربطی به هیچ چیز دیگه ای ندارد .

چون تنها وقتی بی خیال باشی می تونی چند تا مصاحبه این تیپی از اصلاح طلب ها  بگیری .اون هم تو جلسه ای مثل کنگره مشارکت و اون هم وقتی که بقیه دوستان پشت سر هم دوست دارند سوال های تکراری و جدی از آقایان بپرسند .

ولی انصافا سوال و جواب های ما را حال می کنید؟


 

شکار اول "محمد علي ابطحي  ":

مهجاد  :  حاج آقا اگه  فرضا شما یک روزی یک شبکه خصوصی تلویزیونی داشته باشید،(شو )  هم نشون میدید؟

ابطحی : حالا که ندارم

مهجاد : حاج آقا حالا فرض کنید یک روزی همچین شبکه ای تاسیس کردید

ابطحی : آخه منظورتون از شو چیه ؟

مهجاد: منظورمون مشخصه . شو ، از نوع لوس آنجلسی اش ، مثلا داریوش ، ابی 

ابطحی : ............................................................ ( این سوالتون رو جواب نمیدم.)

مهجاد: حاج آقا به نظر شما انرژی هسته ای حق مسلم ماست ؟

ابطحی : اگر با هزینه زیاد باشد و در جامعه بحران درست بکند نه.چون این طوری دست یافتن به فناوری اصلا به درد نمی خورد.

مهجاد : آقای ابطحی دانشجوهای بسیجی چیزی نمونده بود سفارت بریتانیا را تسخیر کنند اگه این اتفاق می افتاد واکنش شما چی بود ؟

ابطحی : من اصلا همین تجمعشون رو هم محکوم می کنم . چون ما الان در دنیا شدیدا به یارگیری احتیاج داریم و این گونه تجمع ها هم اصلا نادرست است.


شکار دوم "احمد شيزاد "

مهجاد : آقای دکتر فکر میکنید مشارکت اگه تلویزیون ماهواره ای تاسیس کنه شو هم نمایش می ده

شیرزاد : منظورتون از شو  چیه . چون به هر اجرای تلویزیونی میگن شو.

مهجاد  : این رو که می دونیم ولی منظوره ما مثلا کلیپ شهرام شب پره است .

شیرزاد : نه ( با غلظت قاطعیت بالا)

مهجاد : دکتر ، به نظر شما انرژی هسته ای حق مسلم ماست ؟

شیرزاد : انرژی هسته ای حق ماست ولی آنچه الان به عنوان انرژی هسته ای مطرح می شود دو قران برای ما نمی ارزد .اصلا این قضیه مثل این می مونه که از یکی بپرسید راه رفتن با دست توی خیابان حق ماست یا نه . نمی توانیم بگوییم حق شما نیست .ولی به چه قیمتی .


 

شکار سوم " علی ربیعی "( مشاور امنیتی و اطلاعتی خاتمی )

مهجاد: آقای دکتر به نظر شما آمریکا بالاخره به ایران حمله می کنه ؟

ربیعی : حمله نمی کنه ولی به نظرم تحریم می کنه که از حمله برای ما خیلی بد تره .

مهجاد: آقای دکتر حالا اگر آمریکا حمله کنه ، شما حاضرید برید پشت خاکریزها و با آمریکایی ها بجنگید ؟

ربیعی : بله حتما . حتما میروم و می جنگم .

مهجاد : راستی به نظر شما در دوره جدید قتل های زنجیره ای تکرار می شه ؟

ربیعی :نمی دانم ولی اگر قرار باشد تکرار شود احتمالا به شکل دیگری اتفاق خواهد افتاد .

مهجاد : یعنی روش کشتنشان فرق می کند ؟

ربیعی : اين رو ديگه من نمي دونم ( البته با خنده )


شکار چهارم " محسن امین زاده "( معاون اروپایی وزارت خارجه خاتمی )

مهجاد : به نظر شما اگر مشارکت تلویزیونی داشته باشه شو هم نمایش می ده ؟

امین زاده : شو چه اشکالی داره ، ( چند لحظه مکث ) البته با رعایت حدود خودش

مهجاد: زنان بدون روسری را چی؟

امین زاده : بله

مهجاد : شما فکر می کنید این آمریکا بالاخره به ما حمله می کنه آقای دکتر ؟

امین زاده : نه ، فکر نمی کنم حمله کنه .


 این چهار تا مصاحبه رو گذاشتیم که نشون بدیم بجز سرویس های بهداشتی دشت بهشت حرف دیگه ای هم برای گفتن داریم .راستی یکی دو تا مصاحبه دیگه هم مونده که چون حال  و هواش فرق می کنه باید بماند برای بعد .

     

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 13:4  توسط مهجاد  | 


از زندان اوين تا تالار دشت بهشت پياده سه دقيقه بيشتر راه نيست اما چه تفاوتها است ميان آن جهنم واين بهشت !!!

تا به حال توفيق تشرف به زندان اوين نصيبم نشده ؛ نه فقط اين؛ كه تا ديروز حتي از جلوي آن نيز رد نشده بودم. ديروز اماهمراه با مقدار متنابهي اصلاح طلب وارد اوين شديم. نه ندامتگاه آن كه در منطقه اوين و تالار دشت بهشت.

واقعا نمي‌دانم اين مشاركتي ها هيچ جايي پيدا نكردند كه مجبور شدند هشتمين كنگره خود را اين جا برگزار كنند. دشت بهشت در بهترين حالت به درد همون مراسم جشن و عروسي ميخورد نه كنگره حزبي.

با اين حال اونجا هر لحظه انتظار داشتم برادران بريزند و نه با ماشين بلكه پياده همه را تا ساختمان كناري(زندان اوين) هدايت كنند.

نمي‌دانم دوستان اصلاح طلب چطور دلشان مي‌آمد آنهمه شادي و نشاط از خود در كنند وقتي چند قدم آنطرف تر اكبر گنجي در حال جان دادن تدريجي بود و نمي‌دانم چطور است كه همه ما رفته رفته او را به فراموشي مي‌سپاريم.

بي پرده بگويم اگر نديده بودم ديروز ديوارهاي سخت و خشن اوين را يادي از عاليجناب محبوب ما زنده نمي‌شد.

***

فكر كنيد بخش اول كنگره تمام شده، نهار را خورده ايد، با دلي پر و معده اي حجيم آماده تخليه مواد اضافي بدن خود هستيد؛ اما صف دستشويي آنقدر طولاني است كه بايد حالا حالا ها در صف بمانيد. در اين شرايط بعد از مدتها نوبت به شما مي‌رسد اما مي‌بينيد در ميان منتظرين ، سخنگوي اصلاحات ، متفكرين اصلاحات ؛ رييس فراكسيون اصلاح طلبان و چندين تن از روساي كميسيون هاي مجلس ششم ايستاده اند . دراين حال چه مي‌كنيد؟ ديروز خيلي ها به اين چيزها اصلا فكر نكردند و عملا با آن روبه رو شدند.

رنگ پريده و چهره متوحش و دست و پاي لرزان آنها نشان مي‌داد كه تعارفي زده اند و تعارف هم گرفته است....

***

كل كنگره ديروز مشاركت يك طرف ؛ ديدن دوستان قديم يك طرف.

مهمتر از همه ديدن آقا مصطفي بهمن آبادي بود. همون «مخلصم» معروف.

در اين شرايط تا تونستيم راجع به بقيه بلاگرهاي دوست و غريبه غيبت كرديم.

درآخر كار هم هي اون مي‌گفت مخلصم ، هي ما مي‌گفتيم ، هي اون مي‌گفت.......

سر انجام آنكه محمدرضا خاتمي دبير كل مشاركت باقي ماند و استعفايش مورد موافقت قرار نگرفت. اين عاقلانه ترين تصميم جبهه مشاركت ظرف چند سال گذشته بوده است .

چون بهتر از آقا رضا فعلا كسي را گير نمي‌آوردند.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم مهر 1384ساعت 12:45  توسط مهجاد  | 


دیده بودم قبلا که صدها نفر آدم چگونه برای تماشای مارمولک و کلاه قرمزی یا کنسرت موسیقی آریان و خشایار اعتمادی ساعت ها توی صف می ایستند اما این همه اشتیاق برای گوش دادن به کنسرت موسیقی سنگینی چون سمفونی نهم بتهون برایم غیر قابل باور بود.

حالا به این نتیجه رسیده ام که وضعمان خیلی هم افتضاح نیست. وقتی باخ و بتهون هر شب می توانند 500 نفر را به داخل تالار وحدت بکشانند و 2 ساعت تمام بر صندلی میخکوبشان کنند شاید هنوز هم بشود امید داشت که همه چیز از دست نرفته است.

برای همین هم احساس خوبی داشتم وقتی آن گروه جمعیت را دیدم که با چشم های حسرت بار به بلیط های دست مسوول روابط عمومی مرکز موسیقی خیره شده و می گفتند حاضرند به جای 6 هزار تومان 12 هزار تومان بلیط ها را بخرند . و البته شانس داشتیم ما که با محبت مرجان  نازنین بلیط مهمان نصیبمان شد و مکافات التماس کردن را نکشیدیم

بعد هم در آ ن دوساعتی که گروه 110 نفره کنسرت به فرمان علی رهبری ملودی های جاودانه مرد آلمانی را می نواختند دیدم که صدا از کسی در نمی آید و این فقط ما بودیم ( من و سجاد ) که به رسم شلوغ بازیهای همیشگی گه گاهی پچ پچی می کردیم و آمن ، این دوست خوب و دختر فوق العاده عشق فلسفه مان را به خاطر این آلودگی صوتی آزردیم.

خلاصه همه چیز خوب بود ، هارمونی در حد اعلایش وجود داشت ، گروه همخوانی که پری زنگنه هدایتش می کرد هم فوق العاده بودند.

حالا شاید رهبری ( نام خانوادگی رهبر کنسرت را می گویم ) که پس از سی سال به ایران بازگشته است امیدوار تر شود و باز هم ادامه دهد.

او وقتی تماشاچیان در آخر مراسم برایش چند دقیقه ای کف زدند به احترام تا کمر خم شد و برای حسن ختام از نزدیکی موسیقی ایران و فولکلور آلمان سخن گفت. راست هم می گفت بیرون در سالن همان موقع دو کودک آکاردئون بدست نشسته بودند و آهنگ های عاشقانه می خواندند. اصلا عجیب نبود که مردم با رضایت خاطر بپای این دوکودک پول میریختند همان طور  که برای گوش سپردن به بتهون نیز چنین کرده بودند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت 23:30  توسط مهجاد  | 


هر روزنامه نگاری باید یک سایت داشته باشد . این سخن حکیمانه متعلق به مرجان است.از بچه های آس همشهری ،حیات نو و اعتماد ( مرجان آمارات رو دادم ).

با این جمله معلوم میشود که مرجان کلاسش بالاتر از وبلاگ است . بهمین خاطر هم تازگی ها  سایت زده است . دوباره شروع کرده به نوشتن و خوب هم می نویسد انصافا. ما که مشتری اش  هستیم . شما هم یک سری به  دوباره بزنید دل این دختر شاد می شود .


آقا، این جواد منتظری از وقتی از عربستان برگشته گیر داده که من را توی وبلاگتان معرفی کنید. هر چی هم نصیحتش میکنیم که دست از این جواد بازیها بردار بی خیال نمی شود . بیا جواد جان معرفی ات کردیم حالا چی شد مثلا


دیگه انصافا نوبت فرهاد است .تازه وبلاگ نویس شده وعشق سینماست . به همین خاطر هم فارنهایت 451 را برای وبلاگش انتخاب کرده. ( به قول خودش فارنهایت451 دمایی است که کتاب و روزنامه در آن آتش می گیرد.

از اسم وبلاگش کلی خوشم آمده است. قضاوت مطالبش هم که به ما  ربطی ندارد.

  

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1384ساعت 23:32  توسط مهجاد  | 


وقتي كه مهجاد در طول هفته و ماه چندان وقتي ندارند تا به شعر و شاعري آنهم از نوع طنزش بپردازند، محفل شب شعر حوزه هنري جاي خوبي است تا هم صفاي روح و جاني حاصل و هم خنده اي بر لبان پديد بیاید.

با شنيدن نام «حوزه هنري سازمان تبليغات اسلامي» احتمالا فكرتان همانجايي مي‌رود كه این بار نبايد برود. اين محفل اتفاقا همه چيز دارد جز تبليغات اسلامي. از ميهمانان و حضار و شركت كنندگان نازنینش كه بگذريم (چون ديدني هستند نه شنيدني) اشعار رد و بدل شده نيز حال و هواي ديگري دارند.

اين محفل البته يادگار روزهاي رياست« زم» بر حوزه هنري است. آن روزها شب شعر حوزه هنری هيچ حد ومرز اخلاقي نمي‌شناخت. داريوش كاردان، سيد ابراهيم نبوي، ابوالفضل زرويي نصرآباد و سايرين هرچه بر زبانشان جاري مي‌شد در حضور جمع بيان كرده و عفت كلام و رعايت وجود خانمها در جمع نيز برايشان هيچ معنايي نداشت.(كار حتي چند بار به اعتراض از نوع مگه خودت خواهر مادر نداري كشيد)

مهدي از همان روزهاي اول پاي ثابت اين حلقه بود ؛ دوستان خوبي نيز به يادگار از اين جمع يافته است وحالا دوستان جديد تري هم جستجو مي‌كند.( شايد به خاطر همين دوستان پاي ثابت شد) سجاد اما بي بخار تر از اين حرفهااست. به ژست و افه اش توجهی نکنید!

نام اين برنامه پر طمطراق « در حلقه رندان» است كه قبل و بعد ازمراسم نیز حاشيه هاي جالبي دارد. بيا و ببين!!!

اين روزها شاعران جوان پس از 4 سال از تشكيل اين حلقه هنوز به طنز سرايي مشغولند اما ديگر جرات نمی‌كنند اشعار شبه «ايرج ميرزايي » خود را در جمع بخوانند.

در این شرایط ديشب بار ديگر به مهجاد فرصتي دست داد در حلقه اي ديگر از اين محفل حضور يابند با اين تفاوت كه مرجان حاجي رحيمي نيز به آنها پيوسته بود و بحثهای جانبی بیش از پیش رونق داشت.

با همه این احوال اگر به شعر و شاعري علا قه اي نداريد ؛ اگر اساسا با طنز ميانه اي نداشته و حال و حوصله محفل پحفل رو هم نداريد باز به شما پيشنهاد مي‌كنيم   حلقه رندان را از دست ندهيد . نمونه عيني اش مرجان كه حالا با يكبار آمدن مشتري شده و ديشب ذوق زده مي‌گفت : ديگه من هر هفته ميام ؛ غافل از آنكه اين حلقه ماهي يكبار؛  آن هم اولين يكشنبه هر ماه برگزار مي‌شود.

خلاصه اين برنامه هم فاله هم تماشا؛ دير هم بياييد جايي براي نشستن گيرتان نمي‌آيد . خلاصه از ما گفتن بود.

دوبيت شعردم دستي از اين حلقه، خطاب به شما دوستان وبلاگي:

طبع كجم جور و جفا را دوست دارد       با اين همه دوري شما را دوست دارد

شايد دليل و منطقي دارد ولي نه           ديوانه اي ديوانه ها را دوست دارد !!!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1384ساعت 6:54  توسط مهجاد  | 


م-ت : نمی چرخد توی دهانم که همشاگردی سلام بگویم.این چه دوران نکبتی بود که ما گذراندیم.همه اش ارجیف که بچه باید درس بخواند و سرش توی کتابش باشد.

همه اش درس خواندیم .سرمان توی کتاب بود . توی کتاب ولی چیزی نبود که بخوانیم. کاغذها سیاه سیاه ، مثل مداد هایمان که گاهی ته اش را می جویدیم و طعم تلخی داشت.، معلم ها  بوی نا می دادند و هوای گرفته راهرو ها هنگامی که املا می نوشتیم شکل دالان های  زندان بود.

چه می خواست بگوید آن زن عبوس که موضوع انشایش همیشه فلان چیز را چگونه گذراندید بود.؟

برای ریاضی چقدر که کتک خوردم و قوانین کشف شده شیمی را به ضرب چه مکافتی که حفظ نمودم.

آن مرد که 2 بار مرا به خاطر ندانستن فرمول انیشتن تنبیه کرد خیال میکرد قرار است  چه کاره شوم من ؟

یا آقای مدیر که توپ مرواری هدایت را از دستم گرفت و پاره پاره اش کرد

مثل سربازها بودیم ما.

از جلو نظام و شعارهایی که متنفر بودم از سردادنشان

مرگ بر فلانی ، مرگ بر ضد فلانی

کتاب هایم را بعد از هر امتحان با کینه ای عظیم می سوزاندم و با پول تو جیبی ام ماهی سیاه  عمو صمد  و شازده کوچولو را می خریدم.

حالا هم حالم بهم می خورد از ریخت مدرسه و معلم ها

در آن دوازده سال لعنتی

هیچ کس نه پیانو زدن یادم داد نه بلد شدم که آواز خوان ارکستر شادمانه ای باشم نه حتی تلخک نمایش کودکانه ای

سلامت نمی کنم همشاگردی

تا عذاب وجدان نداشته باشی که جوابم را ندهی  

+ نوشته شده در  شنبه دوم مهر 1384ساعت 10:40  توسط مهجاد  |