تبليغاتX
چراغ هاي خاموش

 

خیلی دوستان بی معرفتی هستید . هیچ کدومتون حاضر نشدین جوجه من بشین . بهتره برای سال آینده یه فکر اساسی تر کنم. روی شما نمی شه حساب کرد . حالا هم دیگه شب شده و بهتره این جوجه بازی را کنار بذاریم.

 دلم یه فال حافظ می خواد . به نظرم بعد  از هندوانه و انار و آجیل و قصه مادر بزرگ فال حافظ از همه چیز تو این شب یلدا بهتر می چسبه .

اسرار المهجاد : سجاد مي گه اين پست خيلي لوسه . اميدوارم زودتر بره مسافرت و حرف الكي نزنه.


م- ت : از دیشب چند تا sms برام رسیده که یادم باشه امروز جوجه هام رو بشمارم. حتی یکی از دوستان به یک همایش بزرگ ( جوجه شمارون ) در ورزشگاه آزادی دعوتم کرد تا در مراسم با شکوهی همراه بقیه جوجه هام رو بشمارم.

راستش صبح قصدم این بود که برم سراغ جوجه هام و شروع کنم به شمردنشون . اما هنوز نرفته بودم که دیدم یکی داره خود منو جز جوجه هاش می شمره .

بعد که از خونه رفتم بیرون دیدم مردم امروز خیلی چپ چپ به هم نگاه می کنند . فهمیدم که اونها هم دارند همدیگر رو جز جوجه هاشون رو می شمرن. به نظرم اومد که جوجه های اونها باید خیلی بیشتر از جوجه های من باشه .اخه من جوجه های زیادی ندارم .تازه بعضی از جوجه های من رو بقیه جز جوجه های خودشون شمردن . خلاصه الان از این کم جوجگی خیلی ناراحتم . تا آخر پاییز سال بعد هم اصلا کی مرده کی زنده ؟من الان جوجه می خوام . ببینم نمی شه شما یه لطفی کنین و این امروز رو جوجه من بشین تا دلم نشکنه .   

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 10:7  توسط مهجاد  | 


س.س: این درست که دو هفته پیش، از هواپیمای  C130 جا ماندم و به عمر بی حاصل خویش کماکان ادامه می دهم؛ اما این دلیل نمی شود که صبح جمعه (پس فردا)هم از هواپیمای شرکت ساها جا بمانم و روال گذشته را استمرار بخشم. بالاخره از قدیم و ندیم گفتند: یک بار جستی مخلک.....

جالب اینجا که باز هم سر و کار ما با هواپیمای نیروی هوایی ارتش است. دلم را خوش کرده ام که فرماندهان نیروی هوایی در این روز ها که بحث استیضاح گرم است و مجلس حسابی بهشان بند کرده لا اقل کمی در پرواز های خود  ایمنی را رعایت می کنند و به فکر مسافران بخت برگشته هستند؛ ولی وقتی خبر نقص مجدد یک هواپیمای  C_130  دیگر را می شنوم برق از سرم می پرد که نه بابا از این خبر ها هم نیست.

خلاصه رهسپار مشهدیم واگر از ساها جان سالم به در بردیم حتما در بارگاه ملکوتی و پر "هاله نور" امام رضا دعاگو خواهیم بود. پیش از آن ولی محتاجیم به دعا، اساسی !!!!

 درخواست: کسی دعای سفر رو بلد نیست بخونه برامون؟

وصیت: مدیران مسئول مطبوعات دلشان را خوش نکنند.... تمام حق التحریر های دریافت نشده ام را باید تا قران آخر به نیمه دیگر مهجاد پرداخت کنند. گفته باشم!!!

زمینه سازی: همین حالا بگم اگه صحیح و سالم به نزد امت حزب الله برگشتم هیچ سوغاتی موغاتی در کار نیست. لطفا در کامنت گذاری بیخود دل، جگر و هیچ نقطه دیگری از بدنتان را صابون نزنید.

سفارش: به سراغ وبلاگ ما اگر می آیید نرم و آهسته نیایید؛ لطفا کامنت بگذارید. نگران ترک برداشتن هیچ چیزی هم نباشید.

حرف آخر: پرواز را به خاطر می سپارم........مسافر مردنی است!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 7:5  توسط مهجاد  | 


 

با روژ لب صورتی مات نوشته بود : همه پسرها آشغالند . ديوار دستشويی دانشکده را می گويم. قسمت خواهران.

ما در دانشگاه دو رديف دستشويی داريم که با يک تيغه گچی از هم جدا شده اند . تا ترم پيش قسمت راست ،دستشويی های خواهران بود و قسمت چپ متعلق به برادران . اما از وقتی رييس دانشگاه عوض شده دستشويی ها هم جابجا شده اند . حالا دستشويی های سمت راست مال آقايان است و سمت چپ مال خواهران .

راستش اين تغيير و تحول به ظاهر بی اهميت و مسخره حالا اسباب سرگرمی  شده است .

با اين که نمی فهمم داخل دستشويی های عمومی چه حالی بر آدم می گذرد که خلاقيت هنری اش گل می کند و دلش ميخواهد در و ديوار توالت را تزيين کند ولی حالا از اين که می توانم هنر خواهران همکلاسی ام را نيز بر در و ديوار توالت های دانشکده ببينم و آن را با هنر برادران هم دانشگاهی مقايسه کنم خوشحالم .

مثلا اين جمله توالت نوشته يکی از خواهران است " بوی بد این دستشويی بد تر از بوی  بد مردها نيست " زير اين جمله رايکی ديگر  از خواهران هم امضا کرده و نوشته موافقم . همه شان بوی گه می دهند

ديوار اين دستشويي ها که تا 3 ماه پیش مال خواهران بود و حالا ما تصاحبش کرده ايم تقريبا پر از نوشته است . جملات عاشقانه ، فحش به پسر های دانشگاه ، به استاد های هيز ، برخی از خواهران حتی در زمان مالکيت دستشويی ها تصاوير زيبايي از چشم و ابرو بر ديوار کشيده اند . ولی يکی از ديوار نوشته ها واقعا محير العقول است. روی همان ديواری که با روژ لب نوشته شده همه پسر ها آشغالند جای لب های غنچه شده ای هم مانده که هر چه فکر کردم نفهميدم کدام هم دانشگاهی احمقی توانشته چنين حماقتی در حق خودش بکند .

ديوار دستشويی های قسمت برادران هم البته تا آن جا که يادم می آيد درهنرهای تجسمی و غير تجسمی چيزی از خواهران کم ندارد .مثلا فحش ناموس به خواهران تابلو دانشگاه ، فحش به استاد و شعرهای آنچنانی ايرج ميرزا و برخی شعر های من درآوردی ديگر.

روی ديوار های اين قسمت البته چند شعار سياسی و فحش به سياستمداران هم ديده بودم. ولی اوج خلاقيت برادران همدانشگاهی من در تصاوير پورنويي بود که در هر دستشويي می شد چند تا از آنها را ديد . تصاويری چنان با ظرافت که فکر می کنم برای کشيدن هر کدامش دست کم بايد 1 ساعت وقت گذاشت.

 حالا می فهمم که همدانشگاهی هايم در اين ۴ سال چرا ساعت به ساعت دستشويی می رفتند. از حاصل زحمات چهار ساله آنها گنجينه عظيمی فراهم آمده که نياز به نگهداری دارد.

به نظرم اگر ورودی های جديد دانشگاه هم اين سنت حسنه توالت نويسی را ادامه دهند بايد در آينده نزديک از ميراث فرهنگی بخواهيم اين بنا را در زمره آثار فرهنگي  قرار دهد

پیوند : دو سال پيش در فرانسه آدم با ذوقی توالت نوشته های شهر پاريس را تحت عنوان ادبيات مخفی جمع آوری و به شکل کتاب راهی بازار کرد . آن طور که يادم می آيد مضمون توالت نوشته های آنجا هم چيزی نظير نوالت نوشته های خودمان بود. فحش و پورنونگاری و از این جور چیز ها. به نظرم به این  می گویند مشترکات فرهنگی .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 12:20  توسط مهجاد  | 


س.س: امیر محبیان تحلیلگر سرشناس جناح محافظه کار در دفتر کارش در حوالی سفارت انگلیس، هنگام نهار دو نوع غذا به میهمانانش پیشنهاد می دهد.یکی "طعام احمدی نژادی" که در همانجا تهیه شده و دیگری "غذای دیپلماتیک" که از بیرون سفارش می دهد.

ما البته شرایط روز سیاسی را سنجیدیم و "طعام احمدی نژادی" را برگزیدیم تا ضیافتمان رنگ و بویی اصولگرایانه به خود بگیرد.

محبیان به نسبت بسیاری از سیاستمداران جناح محافظه کار، آدم منصفی است. بر خلاف طیف تندرو محافظه کاران حاضر است با اعضای نهضت آزادی پای میز مناظره بنشیند و با مشارکتی ها گفتگو داشته باشد. اولین محافظه کاری بود که با سایت گویا مصاحبه کرد و بابت آن انتقادات زیادی هم از همفکرانش شنید. دوست اکبر گنجی است و بیش تر از وی با حمید رضا جلایی پور ارتباط صمیمی دارد. معتقد است جوانان در سال های اخیر باورشان شد که سیاستمداران دو جناح با هم دعوا دارند. حتی گاهی گیج می شدند که چطور دو نفر شام و نهار را با هم هستند ولی در پای میز مناظره پدر هم را در می آورند.

نکته جالبی که دیروز متوجه شدم اینکه وی برخلاف همتایانش، سیاست را در رنگ و لعاب مذهبی جلوه نمی کند و به اصل تلاش برای دستیابی به قدرت اعتقاد دارد. حتی به صراحت از شیوه هایی که در سال های اخیر برای خلق سوم تیر  بهره بردند  یاد می کند و نگرانی هایش از اختلافات فعلی اصولگرایان را پنهان نمی سازد. با این حال محبیان معتقد است خیزی که احمدی نژاد و همفکرانش برداشته اند هشت ساله است و به همین حا ختم نمی شود.

 

اشتباه فاحش روزنامه رسالت در جدی گرفتن مطلب طنز روزنامه اشپیگل آلمان مبنی بر دفاع از نظریات ضد صهیونیستی احمدی نژاد، طی روزهای گذشته در میان وبلاگ ها بسیار بحث برانگیز شده است. این نکته را به وی یاد آوری می کنم و نظرش را می خواهم. محبیان بار دیگر صحت آن را تایید می کند. به جمله های کنایی و ترجمه ای که دوستان بلاگر از آن داشته اند  ارجاعش می دهم ولی او زیر بار نمی رود و از اقدام روزنامه رسالت حمایت می کند. تازه اضافه می کند روزنامه دی ولت هم آن را تایید کرده! سرانجام اصرار و پافشاری من را که می بیند با خنده می گوید دیگه ما که کار خودمان را کردیم و تیتر ما تاثیر خودش را در جامعه گذاشته، حالا که چی؟

در برابر سیاستمدار پراگماتیستی چون او که به نوعی مرجع تقلید مصطفی صادقی هم به حساب می آید به وضوح کم می آورم ....  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 4:52  توسط مهجاد  | 


همکارمون وارد اتاق شد و گفت: آماده ای واسه یک بوس کوچولو؟

رنگ و روم پرید ...با حالتی متعجب گفتم منظورتون چیه خانم فلانی ؟ خوبیت نداره؟

گفت: نمی دونی چه حالی می ده نباید زیرش بزنی.

گفتم : آخه من آمادگیش رو ندارم.

گفت: آمادگی نمی خواد قول می دم بهت خوش بگذره.

گفتم: ولی من اهلش نیستم.

گفت: اوه.....بچه مثبت.بی خیال بابا. نبینم ضد حال بزنی ها! همه بچه ها هم هستند؟

گفتم: اونا دیگه واسه چی؟ مگه همه باید بیبنند؟ یک بوس کوچولو که این حرف ها رو نداره!

گفت: اتفاقا دیدنیه.... اسمش یک بوس کوچولوهه ....قسمت های جالبتری هم داره.

گفتم: یعنی قراره به کجا ختم بشه؟

گفت: می ارزه... فقط هزار تومنت یادت نره.

گفتم مگه پولم باید بدم؟

گفت پس چی. مجانی که نمی شه!

گفتم نمی شه ما رو بی خیال شی؟

گفت: مگه تو یک بوس کوچولو رو دوست نداری؟

گفتم : چرا ...ولی آخه....

گفت:آخه نداره. ظهر منتظرتیم.

گفتم: ظهر نه... بگذار شب دیگه....

گفت: ظهر آخه نصف قیمته...بگذاری شب باید دو برابر پول بدی ها...

گفتم: باشه عوضش شب حس و حالش بیشتره.

گفت: چه فرقی میکنه اون تو که تاریکه ....تو فکر کن شبه!

گفتم:بالاخره وقتی که تموم شه ضایع میشیم...

گفت اوه..... مگه می خوای چی کار کنی؟

گفتم هرچی باشه دارم پولش رو می دم، تا آخر می خوام استفاده کنم.

گفت: اول و آخر نداره؛ از همش استفاده کن.

گفتم: اوهکی فکر کردی با یک بوس کوچولو تموم می شه؟

گفت مگه چیز دیگه ای هم هست؟

گفتم: حالا بریم نشونت می دم.فکر کردی من کم الکیم!!!

شاکی شد و عصبانی گفت: مگه تو قبلا فیلم رو دیدی؟

گفتم:من خودم ختم روزگارم.

گفت: ای بی معرفت آخرین ساخته بهمن فرمان آرا رو رفتی تنها تنها دیدی به ما هم چیزی نگفتی؟ ما رو بگو بیخود به فکر تو بودیم!

گفتم:چی شد چی شد؟ متوجه نشدم!!!

گفت: حق هم داری. بلیط مفتی گیرت میاد به ما هم چیزی نمی گی!

.... و من دیگر چیزی نگفتم.

 

پیشنهاد: فیلم سینمایی" یک بوس کوچولو" آخرین ساخته بهمن فرمان آرا رو از دست ندهید. ما که امشب راهی هستیم. منتهی نه با آن همکار عزیز بلکه با مجید توکلی!!!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 13:8  توسط مهجاد  | 


س.س: این مجلس هفتمی ها انگار چشم نداشتند ببینند ما یک نهار صد تومانی در مجلس صرف کنیم!!! بعد ازعمری گفتیم حالا که وقت داریم و مجلس عیش و نوش مهیا است بشینیم کنار بچه ها و غذایی تو رگ بزنیم ولی مثل اینکه وکلای بهارستان نشین، راضی نبودند و استخوان مرغ بی نوا، در گلوی بخت برگشته گیر کرد.

 البته خدا رحم کرد که جلوی برو بچ ضایع نشدیم چون کیوان و ایمان سر یک میز دیگه بودند . ایرج جمشیدی و حسن محمدی و بقیه بچه ها هم که اساسا آن لحظه در غذاخوری نبودند و ثمانه و بقیه رفقا هم در غذا خوری خانم ها تشریف داشتند.

 

از اینها گذشته منابع پارلمانی اظهار عقیده می کنند که حضور من در پارلمان برای دولت خوش آمد داشت چون که همزمان با تشرف من در مجلس و گذاشتن قدوم مبارکم در آن بالاخره طلسم شکست و وزیر نفت نیز موفق به کسب رای اعتماد از مجلس شد.

همان ناظران از خدا بی خبر قبلی اضافه می کنند: احمدی نژاد اگر می دانست اینقدر برایش شگون دارم در مرتبه های قبلی، خودش  کولم می کرد تا مجلس من را می آورد؛ توی راه کفشهایم را نیز واکس می زد!

با این حال منابع مستقل و بی طرف اظهار می دارند: او اگر لالایی  بلد بود، به کفش های خودش حالی می داد!

نتیجه گیری رستورانی: اگر مثل من غذا خوردن بلد نیستید و مرغ در گلویتان گیر می کند می توانید آن را گردن آبادگران مجلس بیندازید.

نتیجه گیری امنیتی: هی با دم شیر بازی کنید تا بالاخره گیر بیفتید.

افشاگری: نمی دانید ایمان امروز چه بلایی سر من آورد و چه خاری در چشمم فرو کرد. ولی چون قسم داد و سفارشم کرد که آبرو داری کنم و حیثیتش را خدشه دار نکنم این دفعه رو بی خیال می شم و چیزی نمی گم. ولی شما بگویید آخه کدام حیثیت؟حفظ کدام آبرو؟

پیش بینی: منتظر یک سوتی دیگر باشید!!!

توصیه وبلاگی: اونهایی که که میگن هر صبح اول وقت با دیدن مطلب حدید از مهجاد تصمیم می گیرند خودشون مطلب جدید بنویسند " بسم الله...." این هم مطلب؛ ببینم چی کار می کنید!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 21:55  توسط مهجاد  | 


م-ت : اميدوار شدم ‏. وقتي سالن كوچك انجمن صنفي پر شد از دوستاني كه فارغ از هر خط و جناح و جهت گيري  آمده بودند .ميان ساتيار كه از فارس آمده بود و عبدالرضا تاجيك كه از شرق ، فرقي نبود .

همه سياه پوشيده بودند و اگر نه به ظاهر در دل عزادار بودند.

بچه ها داغ دلشان تازه شده بود . همه به ياد مي آوردند مصيبت هايي را كه به خاطر اين شغل درد سر ساز كشيده بودند .

دلم گرفت .يلدا گفت كه سه شنبه وقتي براي تهيه عكس جنازه هاي سقوط هواپيما رفته ‏‏، ماموران نيروي انتظامي سخت كتكش زده بودند. ساتيار هم گفت خبرنگاران به اعتراض ، از مراسم مسجد مطهري كه توسط رهبري تدارك ديده شده بود بيرون آمده اند. بعد حامد بديعي عكاس همشهري را ديدم . ارنجش را نشانم داد كه سياه و كبود بود . گفت اثر نوازش هاي نيروي انتظامي است.

بچه ها يك شعار بيشتر نداشتند . ساده و مختصر. "  عذر خواهي به جاي تسليت "

به نظرم شعار نجيبانه اي آمد . ما كه كار ديگري از دستمان بر نمي آيد . حتي بعيد مي دانم كه بتوانيم اين دولتيان را به عذر خواهي هم وادار كنيم . چه برسد به كشف حقيقت و معرفي مقصر و جبران مافات.

ولي همين كه جمع شديم ايده تحسين برانگيزي بود . همين كه استاد معتمد نژاد و كامبيز نوروزي و عبدي و تاجزاده و لطف الله ميثمي آمدند خوب بود .

بايد تشكر كنيم از آسيه و پرستو و ساناز و آرش كه برگزاري اين مراسم ايده آن ها بود و انصافا هم براي برپايي اش سنگ تمام گذاشتند و حاصلش هم این بیانیه بود.

 باشد كه بار ديگر براي جشني دور هم جمع شويم و  آسيه به جاي شعر هاي ماتمي از آسمان آبي برايمان بخواند .  

  

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 20:17  توسط مهجاد  | 


به خیالشان داشتند از دود و دم تهران فرار می کردند و به شهرستان می رفتند. نمی دانستند آهن قراضه ای که سوارش می شوند خود با سوختنش به آلودگی تهران می افزاید. حتما قبل از پرواز به همدیگر می گفتند چند روزی سفر می رویم و از هوای آلوده تهران راحت می شویم. بخت برگشته ها خبر نداشتند قرار است برای همیشه از شهر شلوغ راحت شوند و آسایشی ابدی را تجربه کنند.

 

دوستان خبرنگار در این روزها از دوستانشان نوشته اند و خاطراتشان. ارتشی ها هم گرامی داشته اند یاد و خاطره همکارانشان را؛ اما من چه بگویم که در میانه این آه و فغان هم خبرنگاران را می شناختم هم با نظامی ها آشنا بودم.هم آثار گرانقدر مطبوعاتی را دیده بودم هم با دلاورمردی های ارتشی ها سرو کار داشتم. هم خبرهای اهل قلم را دیده بودم هم رشادت های اهل نبرد را.

به گمانم اهل قلم آنقدر دوست و آشنای مطبوعاتی دارند که یادشان را در سطر سطر نوشته هایی زنده نگاه دارند. نظامیان اما با همه دبدبه و کبکبه از این بابت مظلومند و در ساعات گذشته کمتر قلم به دستی، از آنها یاد کرده؛ پنچ شنبه در میانه مراسم تشییع شهدا در میدان بهارستان، مسئول روابط عمومی نیروی دریایی را دیدم. متاثر بود از سانحه و ناراحت بود که برخلاف صدا و سیما و خبرگزاری ها نتوانسته اند شهدای خود را با فیلم و کلیپ به جامعه معرفی کنند؛ چرا که تمام فیلم سازان و کلیپ سازانشان در سانحه شهید شده بودند و غیر از آنها کسی با آرشیو فیلمها و عکس ها آشنایی ندارد. از سویی دیگر رسانه های خبری هم آنقدر از دست ارتش بابت در اختیار گذاشتن هواپیمای نامناسب شاکی هستند که علاقه ای به مطرح کردن شهدای آنها نشان نمی دهند.

در ضمن شاید خبرنگاران حق انتخاب در رفتن و نرفتن داشتند اما پرسنل نظامی چاره ای جز رفتن نداشتند. دست خودشان نبود که نروند،  ارتش چرا ندارد....

 

مطلب آرش را هم بخوانید

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 4:27  توسط مهجاد  | 


م-ت : صورتش رو به جمعیت بود . با دست راست چادرش را جمع و جور کرد و ضجه زد :" بچه ام را کشتند . بچه مرا بردند و کشتند . نامردها بچه مرا کشتند . آی مردم این ها بچه ام را کشتند ."

به نظامیانی اشاره می کرد که مردم را از نزدیک شدن به تابوت ها منع می کردند.صدای مادر در صدای مارش نظامی گم شد . سربازی با ریش های نامرتب او را کنار زد و با تحکم گفت : "کنار بایست مادر "

جا برای سوزن انداختن نبود . از بلند گوی کاروان ها شعار های نظامی پخش می شد . شعارهایی آشنا از سالهای جنگ با این مضموم که کشته شدگان ، فداییان انقلاب و امام و رهبری هستند.

عکسی از ۶۸ خبرنگار کشته شده نبود . در عوض هر دو طرف پل چوبی تا میدان بهارستان پر بود از عکس ارتشی هایی که جانشان را از دست داده بودند.

مراسم را به وضوح دولتی ها اداره می کردند . پیرمرد نوحه خوانی که در وانت ارتش سوار بود در مرثیه خوانی خود برای تهییج مردم چندین با گفت: "در میان این کشته شدگان ، بی سر هست ، بی پا ، بی دست ، سوخته و خاکستر شده هست . درست مثل حسین ابن علی "

در میان ضجه زنی مردم ،" نظام اسلامی "مجری برنامه های جنگی تلویزیون از علاقه وافر کشته شدگان به شهادت سخن می گفت و همزمان سرود " ای شهید " از بلند گو ها پخش می شد .

بعد حداد عادل آمد و گفت اتفاق هایی مثل سقوط هواپیما طبیعی است.

آفتاب در این روز آلوده تهران سخت می تابید و مردم در لباس های مشکی عرق کرده و دود گرفته تر از همیشه بودند .

نوبت به صفار هرندی وزیر ارشاد که رسید دیگر مراسم از تب و تاب افتاد بود و صحنه گردان ها ، به محل بعدی یعنی بهشت زهرا اعزام شده بودند.

صفار هم از جمعیت حاضر در مجاور مجلس می خواست که این اتفاق را به پای نظام ننویسند و به مسولان مانند گذشته اطمینان داشته باشند .

او گفت : مطمئنم که مردم با شکیبایی خود اجازه نمی دهند لکه ای به دامان پاک نظام اسلامی بیافتد.

با آن که مراسم تقریبا تمام شده بود اما هنوز خانواده هایی بودند که در به در از این کاروان به آن کاروان دنبال عزیزان خود می گشتند و در مقابل جواب های سرد سرباز ها پایشان سست می شد.

سربازان و نظامیان با این حال به لشکر شکست خورده شبیه  بودند .  نشانی از اقتدار در آنها نبود و بی قاعده این طرف و آن طرف می رفتند در حالی که از بلند گو همچنان شعارهای حماسی در وصف ارتش و قربانیان سقوط هواپیما پخش می شد.


به كساني كه فكر مي كنند من رويا پردازي كردم خوندن پست  محبوب را  توصيه مي كنم .


اسرار المهجاد :باید اعتراف کنم یکی دو مطلب اخیرم نه تنها خاطر شما را مکدر کرد ، برای خودم هم دلچسب نبود .هرچند هنوز هم حرفم همان است که نوشتم . اما احساس می کنم می شد آن حرف را طور دیگری میزدم که موجب رنجش خاطر نمی شد. به دوستانی هم که این چند روزه ، حضوری یا با کامنت و تلفن ما را نواختند باید بگویم به نظر من کماکان جنگ بد است . روایت حماسی از جنگ بد است. تقدیس جنگ و خشونت بد است و به قول مسعود بهنود : تفنگ سنگین است برادر

گلوله بد است

صدای تو خوب است

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 19:50  توسط مهجاد  | 


 

 م - ت : ما پيش از اين مرده بوديم. در آن زمان كه ملك المتكلمين را بر دار كردند . آن وقت كه فرخي را دهان دوختند و محرم علي خان سانسورچي  چاپ خانه ها را  با قيچي بزرگش زير نظر داشت .

ما پيش از اين مرده بوديم . در مرداد 32 ‏، در عصر تمدن بزرگ ، در دهه هولناك چهل ، در روزهاي مرگ آور  59 و 60 . آن زمان كه آزادي را با قهقهه هاي مستانه ، مستبدان، سر بريدند ما مرده بوديم.

دهه 60 بود . تابستان داغ 6۷ و بيخ ديوار دسته دسته انسانها مردند و صدا از كسي در نيامد .

پيش از اين مرده بوديم ما . در بهار 79.

 باز مرگي دسته جمعي . مهر توقيف بر پشتمان سنگيني مي كرد و كاري بر نمي آمداز دست هيچ كس.

تا بعد كه گنجي را گرفتند و او چون مسيح به تنهايي جور گناه بشر را بر دوش كشيد .

حالا چه مرگمان شده است دوستان ؟ آيا از اين دلخوريد كه در رثاي ياران از دست رفته مرثيه نخوانده ايم ؟

شما بگوييد كه ما زندگان چه كرده ايم جز ساختن قفل بر در سلول هامان و بوسه بر دست مستبدان .

كم كاري خود را و بطالت را انكار نكنيد كه اگر صدايي داشتيم ما در خور ناممان اكنون اكبر در زندان نبود و زبان ما آنقدر برنده بود كه نام هاي نانجيب را تقديس نكنيم .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 18:58  توسط مهجاد  | 


س.س: خواهرم دیگر نمی تواند روی سهمیه خانواده شهدا در کنکور کارشناسی ارشد سال آینده حساب باز کند؛ همچنانکه مادرم نیز از مزایای مادر شهید بودن بهره ای نخواهد برد؛ چون آقایان مرا با خود نبردند و خود تنها پر کشیدند. می گفتند بودجه نیست و از روزنامه ها کسی را نخواهیم برد اما می دانستم که با روزنامه های اصلاح طلب میانه ای ندارند چرا که خبرنگار کیهان و همشهری را با خود بردند.

مانده بودم جواب فرزین گلپاد عکاس روزنامه مان را چه بدهم . به او قول سفر دریایی داده بودم؛ همچنانکه از مسولان نیروی دریایی قول گرفته بودم در اولین مانور سال جاری همراهشان بروم. بی معرفت ها زدند زیر قولشان. انگار نه انگار همین هفته پیش برایشان ویژه نامه روز نیروی دریایی در آورده بودیم. رفتند و البته دیگر بر نگشتند..... 

 

همین پریروز بود که با مسئول روابط عمومی نیروی دریایی حرفمان شد که چرا اسم ما را در لیست خبرنگاران اعزامی به بندر عباس نگنجانده است. مانند همیشه بهانه آورد که کمبود بودجه است و باید به بزرگی خودمان ببخشیم. من بودم و ابوذر.

آشنایی مان با مسئولان مربوطه به خیلی وقت پیش بر میگشت. با این حال هفتم آذر امسال که فرا رسید با ویژه نامه ای که به بهانه روز نیروی دریایی منتشر کردیم ارتباطمان با آنها بیشتر شد.

صبح ششم آذر با ناخدا شریعت رییس دبیرخانه نیروی دریای موضوع را در میان گذاشتم. قول مساعد داد که من ، ابوذر و عکاسمان را به این سفر راهی کند. با این حال پیگیری مراحل کار بر عهده واحد ارتباطات و رسانه های  نیروی دریایی بود. همان واحدی که حالا پنج شش نفر از پرسنلش را در کام مرگ می بیند!

سرم آنقدر شلوغ بود که نرسم قضایا را پیگیری کنم پس کار را به ابوذر واگذار کردم. روزی که لیست مسافران مشخص شد من از روی ناراحتی، بی اعتنایی پیشه کردم و ابوذر مراتب اعتراض ما را به آنان ابلاغ کرد. "بخشی، صادقی و احمدوند" همین ها که در میان موج انفجار کباب شدند و به دیار باقی رفتند بی توجه به اعتراض ما مشغول هماهنگی محل استقرار خبرنگاران، نحوه پوشش خبری مانور و وضعیت اطلاع رسانی بودند.

چقدر زجر دهنده بود آنگاه که ناوبان شهید می گفت "انشالله دفعه بعد" و این بی تفاوتی آنها چقدر ابوذر را ناراحت کرد.

ما از عدم حضور خود گلایه داشتیم آقایان در فکر نهار و شام روزهای مانور بودند. شام و نهاری که هیچگاه صرف نشد.

حوزه خبری کم نرفته بودم اما مانور چیز دیگری بود. لذت سفر دریایی و حضور در رزمایش دریایی غیر قابل وصف است. حسرت آن از پارسال در دلم مانده بود. امسال عزم جدی داشتم که هر طوری هست در مانور دریایی حضور داشته باشم. با فرزین گلپاد هماهنگی هایم را کردم. او هم چقدر دوست داشت از سوژه های ناب جنگی عکسبرداری کند. قول مساعد هم داده بودند، قرار بود خبرمان کنند. هیچ کدام اما به آرزویمان نرسیدیم. ناکام شده بودیم به قولی.

 ظهر سه شنبه که فرا رسید همه در بهت فرو رفتیم. فاجعه چون پتکی بر سرمان کوبیده شد.

ما زنده مانده ایم......خوب و بدش را نمی دانم؛ حتی نمی دانم ناکام واقعی چه کسی است. من؟ مسافران هواپیمای C-130؟ یا خانواده ام که باز هم نمی توانند از سهمیه خانواده شهدا بهره ای ببرند!

چه سخت است ماندن و دیدن مرگ دوستان....

 

گزارش انتخاب + تحریریه پس از مرگ + شکایت آسیه + گزارش کامل الپر

متن زیبای فارس + امید از یک عاشق می گوید + یاد یاران + دنیا هم دید

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 1:59  توسط مهجاد  | 


 م- ت: ببين چگونه سوختند انسانهايي كه مي خواستند صحنه هاي آتش و خون را به تصوير بكشند. چگونه در هواي جنگ ‏بر ارابه آهني سوار شدند و  در جدال با جداره هاي مرگ جان باختند .

آنها از ياران ما بودند . ياراني كه در هيوهاي آلودگي زمين و زمان قرار بود  خشونت را تقديس كنند و از اقتدار ارتش سخن بگويند.

گناهشان نبود. وظيفه شان اين بود .هر چند دشوار و تلخ و نافرجام ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 19:39  توسط مهجاد  | 


ندا دهقانی در هفته نامه اینترنتی راوی و نیز وبلاگش اصول حرفه ای روزنامه لوموند را منتشر کرده و با گلایه از اهل قلم تیتر زده که " حرفه ای " نیستیم.

در این که روزنامه های ایرانی تا رسیدن به مرزهای استاندارد خیلی راه دارند شکی نیست چنانکه در حرفه ای نشدن روزنامه نگاران ایرانی هم کسی شکی ندارد. با این حال اصولی که ندا در مطلبش از آنها یاد کرده نه تنها در حال حاضر قابلیت اجرا در نشریات ایرانی ندارد که دورنمای آینده نیز نشان می دهد حالا حالا ها رسیدن به آن ها میسر نیست.

این نوشته ام البته قصد آن ندارد که بگوید مطرح کردن اصول حرفه ای و استانداردهای جهانی در کشور مناسب نیست بلکه در پی آن است تا عنوان کند جراید وطنی آنقدر مشکلات چشمگیر و اساسی دیگر دارند که مقایسه این همه، اساسا راه به جایی نبرده و دردی از مطبوعات بحران زده ما دوا نمی کند. نهایت آن است که آهی بر انگیزد و غبطه ای به جا گذارد.

به عنوان نمونه در شرایطی که روزنامه نگاران کشورمان نمی توانند نظرات خود را از طریق یادداشت مطرح کنند این چه توقعی است که پای هیچ بیانیه ای هم امضای آنان ننشیند یا در وضعیتی که خبرنگاران ایرانی پس از ماه ها از دریافت چندر غاز حقوق دریافتی نیز عاجزند این چه توقعی است که آن ها را از دریافت هدیه شرکت ها منع کنیم یا در حالی که نشریات نزدیک به بخش خصوصی از شدت بی رمقی روبه تعطیلی اند و دربه در دنبال آگهی می گردند مگر می توان از آنها انتظار داشت درستی تبلیغات بازرگانی را بررسی کنند.

اینها که راوی نوشته و در چرک نویس هم خلاصه اش آمده همه نیک هستند و صحیح و چه پسندیده که ژورنالیست های کشورمان هم آن ها را مد نظر قرار داده و رو به سوی آن قرار دهند. اما تحریریه های خودمان را چه کنیم که هنوز با مشکل کمبود کاغذ و خرابی پرینتر و قطع اینترنت روبه رو هستند و چک و چانه زدن خبرنگاران با سردبیر بر سر میزان حق التحریر دریافتی و دغدغه ماندن و تعدیل نیرو، خواب و خوراک را از قلم به دست ها گرفته است!

یادمان نرود اینجا کماکان ایران است و این نکته ای است که بی توجه به آن حرفه ای شدن مقدور نمی باشد.  

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 1:43  توسط مهجاد  | 


م- ت :سمفونی مردگان . نت های در هم یک موسیقیمجلس شبیه در ذکر مصائب استاد نوید ماکان و همسرش مهندس رخشید فرزین محزون . نوای نی در بیابانی که از نبودن انسان رنج می برد .

مسیح چوپان شما باشد!

نه مسیحی ام . نه مسلمان . نه برهما و نه گبر .

آنها همین را می گفتند و اسمشان دگر اندیش بود که در نیم شبی جنازه شان کنار جوی یا بر بستر آرامش قطعه قطعه پیدا شد .

پای هیچ انسانی در میان نبود . قاتلان انسان نبودند .مرگ چون شبحی لرزان، محمد مختاری ، مجید شریف ، داریوش و پروانه و پوینده را در بر گرفت و شکنجه گران در خیابان های شهر به پایکوبی پرداختند با صورت های سیاه و تسبیحی در دست- نشانه تقدس.-

از دهان بد بویشان فحش ناموس جاری می شد و انگار می کردند که آواز فتح است.

سراسر، پندارشان دشنام بود و با واژه بیگانه بودند .

تنها یک کلمه می توانست بر طلسم آنها کلیدی باشد .

_ آزادی _

ما نگفتیم

هیچ کس نگفت و اشباح در زاد و ولد نامشروعشان روز به روز هولناک تر شدند

کلمه به گنداب ابتذال رفت و شهر در تسخیر اشباح ماند با لبخندی ماسیده بر صورت مردگان .

پاییز های متمادی،

آزادی

زار زار گریست و به انتظار نشست

تا تو تصویرش کنی

تو تصویرش کن 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 10:24  توسط مهجاد  | 


چقدر خوب است که آدم بعضی اوقات در دسترس نباشد و خواب و خوراکش تحت تاثیر زنگ و زینگ گوششی اش قرار نگیرد. هر لحظه با صدای رسیدن پیام کوتاه از جا نپرد و هی بیخودکی منتظر رسیدن پیغام جدیدی نباشد.

الان دومین روز در دستری نبودن را میگذرانم و این بسیار شیرین و لذت بخش است. شیرین است که دیگر دبیر سرویس مربوطه نمی تواند زنگ بزند که هی پسر امروز زودتر بیا روزنامه، کار زیاد داریم. لذت بخش است که هر لحظه به جایی احضار نمی شوی. با حال است که کسی کاری به کارت ندارد و در اختیار خودت هستی.

این قضیه البته دردسرهای خاص خودش را دارد. مثلا گاهی به دلگیری منجر شده و گاهی دلخوری برخی همکاران را به دنبال دارد.

مثلا یکی را بعد از دو روز می بینید و او عصبانی از اینکه چرا جواب اس.ام.اسش داده نشده یا دیگری که شاکی است چرا آدرس فلان همایش رو براش نفرستادم. مثلا همین علیرضا بندری خودمان یکبار برایم اس.ام.اس فرستاد که الان کجایی و دو ساعت بعد گوشه کنایه بارانم کرد که ای فلان و بهمان، ای بی معرفت و بی مرام چرا جواب من را نمی دهی؛ یا زهرا کلهری از بچه های اعتماد که شماره تلفن سیاستمداری می خواست و من کلی به مصیبت افتادم تا توضیح دهم گوشی ام با مشکل مواجه شده و برقراری ارتباط با مشترک مورد نظر(یعنی خودم) میسر نمی باشد.

خلاصه اینجوری ها است دیگه!!!

اسرار المهجاد: در دسترس نبودن اصولا چیز خوبی است. خصوصا آنکه طرف، همین مهدی خودمان باشد. سفر دو روزه اش به همدان باعث شده از چهارشنبه تا  عصر جمعه این وبلاگ نه مهجاد بلکه انحصارا سجاد باشد. برنگشت هم برنگشت. کسی اینجا منتظرش نیست!!!

اتفاقا نبودنش باعث شد بعد از مدتها نه با مهدی بلکه با یک خوبروی دیگری به سینما بروم. جوان مهربان و دوست داشتنی که همنشینی با وی را خیلی ها انتظار می کشند و سفره های شامی که تا به حال پهن کرده زبانزد خاص و عام است. فردی به نام عظیم رجب پور. در این میان مجید توکلی هم بگی نگی همراهیمان می کرد. 

پیشنهاد می کنم حتما یک شام از "عظیم" بگیرید.البته تا مهدی از سفر برنگشته... 

 

 

 

 

با روژ لب صورتی مات نوشته بود : همه پسرها آشغالند . دیوار دستشویی دانشکده را می گویم. قسمت خواهران.

ما در دانشگاه دو ردیف دستشویی داریم که با یک تیغه گچی از هم جدا شده اند . تا ترم پیش قسمت راست ،دستشویی هایی خواهران بود و قسمت راست متعلق به برادران . اما از وقتی رییس دانشگاه عوض شده دستشویی ها هم جابجا شده اند . حالا دستشویی های سمت راست مال آقایان است و سمت چپ مال خواهران .

راستش این تغییر و تحول به ظاهر بی اهمیت و مسخره حالا اسباب سرگرمی من شده است .

با این که نمی فهمم داخل دستشویی های عمومی چه حالی بر آدم می گذرد که خلاقیت هنری اش گل می کند و دلش میخواهد در و دیوار توالت را تزیین کند ولی حالا از این که می توانم هنر خواهران همکلاسی ام را بر در و دیوار توالت های دانشکده ببینم و آن را با هنر برادران هم دانشگاهی مقایسه کنم خوشحالم .

مثلا این جمله توالت نوشته یکی از خواهران است " بوی بد این دستشویی بد تر از بوی بد مردها نیست " زیر این جمله رایکی از خواهران هم امضا کرده و نوشته موافقم . همه شان بوی گه می دهند

دیوار این دستشویی ها که تا 3 ماه پیش مال خواهران بود و حالا ما تصاحبش کرده ایم تقریبا پر از نوشته است . جملات عاشقانه ، فحش به پسر های دانشگاه ، به استاد های هیز ، برخی از خواهران حتی در زمان مالکیت دستشویی ها تصاویر زیبایی از چشم و ابرو بر دیوار کشیده اند . ولی یکی از دیوار نوشته ها واقعا محیر العقول است. روی همان دیواری که با روژ لب نوشته شدههمه پسر ها آشغالند جای لب های غنچه شده ای هم مانده که هر چه فکر کردم نفهمیدم کدام همدانشگاهی احمقی توانشته چنین حماقتی در حق خودش بکند .

دیوار دستشویی های قسمت برادران هم البته تا آن جا که یادم می آید درهنرهای تجسمی و غیر تجسمی چیزی از خواهران کم ندارد .مثلا فحش ناموس به خواهران تابلو دانشگاه ، فحش به استاد و شعرهای آنچنانی ایرج میرزا و برخی شعر های من دراوردی دیگر.

روی دیوار های این قسمت البته چند شعار سیاسی و فحش به سیاستمداران هم دیده بودم. ولی اوج خلاقیت برادران همدانشگاهی من در تصاویر پورنویی بود که در هر دستشویی می شد چند تا از آنها را دید . تصاویری چنان با ظرافت که فکر می کنم برای کشیدن هر کدامش دست کم باید 1 ساعت وقت گذاشت.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 17:16  توسط مهجاد  |