تبليغاتX
چراغ هاي خاموش

 م-ت :

 

  روایتی از زندان زنان سیاسی ( قبل از انقلاب ) . برگرفته از کتاب " داد بی   داد"       گرد آوری ویدا حاجبی تبریزی . انتشارات بازتاب نگار

  

چشم بسته بردنم به اتاقی دیگر . روی یک صندلی نشاندنم و دست هایم را با چیزی شبیه پرس قفل کردند به دسته صندلی . درد عجیبی پیچید تو مچ هایم . پاهایم را دراز کردند و با گیره یی بستند . یک کلاه آهنی رو سرم گذاشتند و شروع کردند به شلاق زدن

درباره صندلی معروف به آپولو که می گفتند از سوئد وارد کرده اند در جزوه یی درباره شکنجه قبلا خوانده بودم . می دانستم اگر فریاد بزنم صدا تو کلاه می پیچد و از صدای خودم حالت دیوانگی بهم دست می دهد . مدتی سوزش ضربه ی شلاق را که تا سرم تیر می کشید تحمل کردم ، اما فکر کردم اگر جیغ و داغ نکنم ، خیال می کنند چریک هستم و وضعم بدتر می شود . خودم هم تعجب می کردم که در آن وضع مغزم مثل ساعت کار می کند چند بار فریاد زدم " مادر نجاتم بده " بعد فکر کردم بهتر است بگویم مامان که خیال کنند نازنازی هستم . بعد به نظرم رسید خوب است اسم امام ها رو بیارم که فکر نکنند چپی هستم . فریاد زدم " یا فاطمه زهرا ! یا امام رضا ! و..." صدای بیگانه یی تو کلاه می پیچید و تکرار می شد .

بالاخره از صندلی آوردنم پایین . انگار کف پام شن ریزه تزریق کرده باشند ، سوزن سوزن می شد .دچار تشنج شدیدی شدم. نفس عمیقی از تو سینه ام در آمد و چشم هایم حسابی باز شد . لامپ روی میز خاموش بود و روشنایی صبح از پنجره پیدا بود . تازه بازجویی آغاز می شد .

 


  

روایتی از زندان زنان سیاسی ( بعد از انقلاب ) برگرفته از کتاب " خوب نگاه کنید راستکی است " نوشته پروانه علیزاده، انتشارات خاوران

 

اولین ضربه کابل که به پاهای برهنه ام خورد از جا بلند شدم و شروع کردم دویدن دور اتاق . مرا گرفتند و خواباندند و این بار دست ها و پاهایم را بستند و بعد شروع کردند به زدن. فریاد می زدم .ضربه های کابل بر کف پاها ، ساق ، ران و کمرم فرود می آمد . برای این که بر اثر تقلایی که می کردم چادرم از روی سرم پس نرود و موهایم پیدا نشود پتویی روی سرم انداختند که باعث شد نفسم دچار تنگی شود . در یک آن سعی کردم خودم را به بیهوشی بزنم شاید دست از سرم بردارند . برای همین سعی کردم فریاد نزنم که شکنجه گر برای مطمئن شدن چند ضربه محکم بر تنم فرود آورد .ضربه دوم را تحمل نیاوردم و فریاد زدم و همین باعث شد که علاوه بر شکنجه  ، جریمه هم شوم و آنها بیشتر و محکم تر ضربه های کابل را بر من فرود آورند .

 

فقط امیدورام این پست اسباب درد سر نشود ، همین  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1384ساعت 23:0  توسط مهجاد  | 


س.س: دومین جوان بیکار از خاندان ما هم وارد دنیای وبلاگ نویسی شد. پسر دایی من البته متفاوت تر از مهجاد می نویسد. چرا که وی اساسا یک ورزشکار و ورزشدوست تمام عیار است.

وبلاگ سعید را می توانید این جا ببینید. البته به پرسپولیسی ها پیشنهاد می کنم گذرشان به این وبلاگ نیفتد چون از نظر وی " آبی رنگ عشقه" !!!!

با این حال در کامنت ها می توانید حالش را بگیرید. مجوزش با ما..........

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1384ساعت 11:23  توسط مهجاد  | 


فکرش را بکنید که در تالار وحدت نشسته باشید و همراه با ارکستر سمفونیک تهران به رهبری لوریس چکناواریان زمزمه سر می دهید. نه مثل مکس راجع به ناتاشا چهچهه زدن؛ بلکه نوای "بنی آدم اعضای یکدیگر" را با زیباترین تنظیم ممکن سر دادن. من به خال لبت ای دوست......این که خال نداره!!!

دیشب این اتفاق افتاد. در یکی دیگر از برنامه های بیست و یکمین جشنواره بین المللی موسیقی فجر؛ لوریس چکناواریان پس از 90 دقیقه اجرای گرم و پر هیجان و پس از آنکه گروه کر ارکستر سمفونیک همخوانی خود را به پایان رساند، ناگاه رویش را به سوی جمعیت برگرداند و از تمام حضار خواست قطعه اجرا شده را با هم بخوانند. به این ترتیب در حالیکه استاد، آرشه خود را به نشانه رهبری جمعیت حاضر، رو به آن ها حرکت می داد کل حاضران در تالار وحدت به نوا در آمده و سمفونی بنی آدم اعضای یکدیگرند را هم خوانی کردند.

لحظه باشکوهی بود. دخترکان خردسال گروه پارس پرچم هایشان را بر روی سن تکان می دادند و اعضای ارکستر سمفونیک هم در شگفت از هارمونی شکل گرفته طوری لبخند می زدند که انگار انتظار نداشتند با چنین اجرای خوبی از طرف مردم رو به رو شوند.

دیشب جز برنامه چکناواریان به سرمان زد که در سالن رودکی، بیننده و شنونده موسیقی نو به رهبری علیرضا مشایخی هم باشیم. با این حال برنامه برخلاف اولی آنقدر مزخرف بود که نیم ساعت بیشتر به تماشا ننشستیم. جالب اینکه مشایخی که خیلی ها (و از جمله مهجاد) به اعتبار نام وی راهی سالن شده بودند پس از خواندن یک مقدمه، اجرای برنامه را به شاگردش سپرد و از سالن خارج شد.

همه این ها را گفتیم تا بگوییم این روز ها که بازار سیاست کساد است، عجیب به فرهنگ و هنر چسبیده ایم. معرفی کتاب می نویسیم، نقد فیلم می کنیم و راجع  به موسیقی اظهار فضل کرده و با دبیر جشنواره دهان به دهان می شویم. این ها به غیر از سینما رفتن ها و کنسرت دیدن هایمان است. اصلا هم کاری نداریم به اینکه امروز سمینار " نقد و باز اندیشی گفتمان دینی" در حسینیه ارشاد برگزار می شود و پنج شنبه هم مراسم بزرگداشت مهندس بازرگان است و یا تحکیم وحدت هفته آینده چه برنامه ای دارد. ما را با این ها فعلا کاری نیست. در عوض داریم خودمان را برای جشنواره فیلم فجر آماده می کنیم و مقدمات تهیه بلیط تاتر را فراهم می بینیم.

زندگی هم اینگونه حس و حالی دارد ها....

اتفاقا تازه می فهمیم آن روزها که جلوی سر در دانشگاه تهران به اعتراض گرد می آمدیم و یا در میتینگی سیاسی حضور پیدا می کردیم چرا کسی  همراهیمان نمی کرد. 

ملت هم صفایی می کردند برای خودشان. حالا انگار نوبت ما است....... در این شرایط سیاست ورزی را تا اطلاع ثانوی به کنج حیاط خلوت می افکنیم.

هر چند که جان به جانمان کنند هم آخرش نمی توانیم دولت جدید را بابت ضعف فراوان در مدیریت برنامه ها دست نیندازیم و گوشه کنایه ای به مصباح یزدی و جنتی نزنیم!!!

پیشنهاد: برای آن ها که علاقه دارند در هنگام وبگردی موسیقی گوش دهند پیشنهاد می کنیم از این به بعد قبل از باز کردن هر صفحه ای، سایت همشهری را باز کرده و حالشو ببرند. این هم از تبعات تغییر حال ما.... 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 5:22  توسط مهجاد  | 


اصلا تا به حال هیچ متوجه شده اید که نزدیک 10 روز است مهدی هیچ مطلبی ننوشته است. حق هم دارید متوجه نشده باشید. این موضوع اصلا مهم نیست که شما متوجه شوید. به ویژه آنکه یک قلم طناز  و توانمندی هست که اصلا نمی گذارد کسی خلاء و کمبودی در این زمینه احساس کند!!!البته این مهدی نیست، مشابه خارجکیشه!!!!

با این حال مهدی بر حسب یک نوع آنفولانزای وبلاگی مدتی است که تصمیم گرفته ننویسد.

تا به حال واژه " قاط زدن موسمی " به گوشتان خورده است. احتمالا خودتان به آن نیز دچار شده اید. این بلا هم اکنون بر سر مهدی آمده. بدترین چیز هم در چنین مواردی این است که کسی حالی از آدم نپرسد و اصلا متوجه موضوع نشود.

همه چیز  از یک کوهنوردی ساده شروع شد .صبح یک روز زمستانی مهدی با برو بچ از خونه زد بیرون، اونجا چی گذشت و چه بلایی سرش اومد و کی بهش چی گفت و چی کارش کرد رو کسی نمی دونه فقط شب که رسید خونه مثل یک موجود "قاط زده موسمی"  یک پاش رو انداخت روی اون پاش و در نهایت دلمردگی و کسالت گفت: دیگه تا یک مدتی نمی نویسیم.

نیمه دوم مهجاد در این جا از کلیه افرادی که وی را به این حال و روز انداختند خواهشمند است سعی و تلاش خود را برای بازگرداندن مهدی به وضع نرمال انجام داده و از دیگر بازدید کنندگان این وبلاگ نیز دعوت می کند ضمن آنکه جویای احوال وی باشند، علت وقوع چنین وضعی را گمانه بزنند.

بدیهی است به بهترین نظر در این رابطه همراه با سیمرغ بلورین، لینک های فراوانی داده خواهد شد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1384ساعت 1:22  توسط مهجاد  | 


ما که خیلی اهل کنسرت موسیقی و رفتن به جشنواره و این جور قضایا نیستیم، با این حال وقتی  ابر و باد و مه و خورشید و فلک همه دست به دست هم می دهند تا بتوانیم دو ساعت در تالار وحدت گوشمان را کمی نوازش دهیم می خوریم به تور دولت احمدی نژاد و مسئولان اجرایی اصولگرای این دوره از جشنواره که از قضا نه تنها هیچ شانی برای مراجعان قائل نیستند بلکه از شدت مهرورزی و عدالت گستری وقتی با استقبال گسترده مردم از برنامه فرهاد فخر الدینی مواجه می شوند تصمیم می گیرند جایگاه اختصاص یافته به خبرنگاران را نیز در معرض فروش گذاشته و خبرنگاران را به تماشای ایستاده برنامه فرا بخوانند.ببخشید البته عکسش متعلق به جشنواره فجره!!!

مسئولان جدید نه تنها به مانند رییس دولت هیچ نیازی به پاسخگویی احساس نکرده و در جواب سوالات خبرنگاران بی تفاوتی پیشه میکنند بلکه حتی اندک آداب معاشرت و برخورد با مراجعین را نمی دانند.

نسیم اصولگرایی دولت جدید فقط به همین جا ختم نمی شود. خانم های محترمی که احیانا برای بهره بردن از هنر ایرانی یا فرنگی تصمیم می گیرند به تالار وحدت رهسپار شوند بایستی حواسشان جمع باشد که وقتی به در ورودی می رسند موهایشان از حد مشخصی بیشتر بیرون نباشد، صورتشان را چندان آرایش نکرده باشند و از پوشیدن لباس هایی که نمایندگان مجلس هفتم و احتمالا مسئولان وزارت ارشاد با دیدن آن دچار رعشه می شوند خود داری کنند. در غیر این صورت باید آرزوی حضور در برنامه های هنری را لااقل تا چهار سال آینده با خود به یک جای دیگری ببرند.

نکته دیگر اینکه مسئولان سابق اجرایی در وزارت خانه های مختلف حداقل به اعتراضات مراجعین خود توجه نشان داده و در صدد حل مشکل بر می آمدند. این بار اما اعتراض دسته جمعی 15 خبرنگار حاضر در تالار وحدت و برخی دیگر از مردم نه تنها از سوی مسئولین برگزاری جشنواره بی اهمیت تلقی شد بلکه مشاور امور بین الملل جشنواره که حداقل عنوان پر طمطراقش ایجاب می کند کمی و فقط کمی استاتداردهای پرستیژ و نزاکت را رعایت کند با الفاظ نامناسبی حاضران را مورد تحقیر قرار داد.

نمی دانم سیاست های فرهنگی دولت احمدی نژاد قصد دارد به کجا رهنمون شود فقط انگار معلوم است این ها به عمد تلاش دارند برنامه هایشان را دور از چشم خبرنگاران انجام دهند و از نبود آنها در مراسم های مختلف استقبال کنند. نمونه آنکه وقتی تمام خبرنگاران حاضر در جمع تصمیم گرفتند به نشانه اعتراض تالار وحدت را ترک کند آقایان نه تنها اعتنایی نشان ندادند بلکه با طعنه و کنایه خوش آمدی گفتند و آرزوی شبی خوب و خوش برای همه کردند!!!

 

این را هم بخوانید

این را نیز

 

نحسی ۱۳ خبرنگاران را گرفت

ترجیح پول به خبرنگار

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 1:14  توسط مهجاد  | 


س.س : آقا این بچه های دانشکده خبر عجب "برف خورشون" ملسه؛ انگار ساخته شدن برای اینکه با گلوله های برفی هدف قرار بگیرند و نقش بر زمین شوند. پیشتاز همشون هم در این زمینه جواد منتظری است که لحظه آخر نزدیک بود به جای آدم برفی در پارک ملت جا بماند.

من که از ابتدا پیشنهاد سینما را مطرح کرده بودم دیروز حتی یک بار دست به برف نزدم. اما این دلیل نمی شد تا مهدی تاجیک، کیوان و ابوذر حال این دانشکده خبری ها رو نگیرند. کار به جایی رسید که در نهایت تیم مذاکره کننده این دانشکده شامل مرجان، مسعود و جواد تقاضای آتش بس را مطرح کردند اما همسر کیوان مهرگان که در مذاکرات نقش روسیه و چین را ایفا می کرد در هنگام عقد صلح نامه، ناگاه مقدار انبوهی برف بر سر و گردن دانشکده خبری ها ریخت تا حسابی حالشون بره تو قوطی!!!

من هم دست در جیب به تمام این فعل و انفعالات می خندیدم برای شفای عاجل همگی آن ها دعا می کردم. نکته جالب در تیم برف بازی دانشکده خبر این بود که این ها به خودشان هم رحم نمی کردند و در حین پرتاب گوله های برفی به سمت ما، ناگاه یکی از اعضای تیم خودی را نشان کرده و دسته جمعی روزگار را بر وی سیاه می کردند. 

غیبت "ایمان بایس" هم که پای ثابت این جور برنامه ها است از نکات مهم برف بازی بود. آگاهان این غیبت را با  SMS های اخیر که در رابطه با عید قربان فرستاده می شود بی ارتباط نمی دانند. با این حال بچه ها خیلی یادش کردند، احتمالا برای اینکه نبود تا برفمالیش کنند!!!

در این میان ملت بخت برگشته هم که گویی تا به حال جوون شاد در عمرشون ندیدند هی همینجور اعجوبه های دانشکده خبری را نظاره می کردند. خواستم به مردم یادآوری کنم بچه های علامه از این ها بدترند ولی چون دیدم اونها برف خورشون به این باحالی نیست از این کار صرف نظر کردم. با این حال از همین جا  علامه ای ها را به یک برف خوردن جانانه دعوت می کنم. ( فکرش بکنید که  فواد را تا گردن در برف فرو کرده اید و او هی داد میزند: ای سرمایه دار بی عدالت، ای امپریالیسم، دست از سر مستضعفین بردار!)

 

همه خوشگذرانی ها یک طرف، پولی که برای نهار، چای و قلیان پرداخت کردیم یک طرف!!!

آخه من نمی دونم کجای دنیا یک قوری چای را پنج هزار تومان حساب می کنند. درسته که ما کلا تیپمون اروپایی میزنه و همه با ما به یورو حساب می کنند ولی آخه 5 یورو بابت یک قوری چای؟؟؟

در نهایت اینکه ابوذر موفق شد در پایان این روز کلی عکس برای افشاگری های آینده خود تهیه کند. دو نمونه از عکس های وی را در همین جا ببینید. عکس های "آبرو بر" را اگر در اختیار اداره اماکن قرار نداد، خودش به استحضار جماعت وبلاگ بین، خواهد رساند.

 

خارج از دستور: اونایی که مثل ما کارت ویژه حضور در جشنواره موسیقی فجر را دارند، یادشان نرود فردا فرهاد فخرالدینی در تالار وحدت برنامه داره. در ضمن همین جا کلی شفتالو، آلبالو، باقلوا و انواع و اقسام پاچه خواری نثار مریم نراقی که دست ما را به ضریح قلب موسیقی کشور رساند.

 

روایت مرجان از برف بازی

روایت ابوذر

روایت مسعود

 برف بازی بقیه دانشکده خبری ها(یک جورهایی خود زنی)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 21:4  توسط مهجاد  | 


به نظرم شوخی جالبی است که رفیقمان انجام داده به شرط آنکه دو طرف پا را از حد متعارف فرا تر نگذارند و به حرمت هایی هم پایبند باشند. اگر طرفین بی جنبه بازی در نیارن و کار به دلگیری نکشد اهالی وبلاگستان زمانی را به خنده خواهند گذراند. به ویژه آن ها که بر و بچ را می شناسند.

فعلا که خودمان در لیست انتظاریم و امروز فردا نوبتمان خواهد رسید.....

به  سبک برنامه کودک زمان قدیم با ضرباهنگی کشدار بخوانید: "بچه ها مواظب باشید"

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 22:57  توسط مهجاد 


 

م-ت :دستم به نوشتن نمی رفت که در اين وانفسا به کسانی پاسخ دهم که دوستان من اند و بارها همراهشان فریاد زده ام ‏، کنارشان نشسته و خندیده ایم با هم . حیف که مساله یک سوء تفاهم کوچک نیست تا با لبخندی از آن بگذریم و سرخوشانه احوال هم را بپرسیم.

اتفاق بزرگی افتاده است به نظرم که درک و تحلیلش  سخت است.همان ماجرای خاتمی و گنجی را می گویم.

اولی سیاست مداری حکومتی که ژست فیلسوف ها را به خود می گیرد و دومی نویسنده ای زندانی که نای ژست گرفتن هم ندارد.

اتفاق بزرگی افتاده است . در گزینش بین یک نویسنده زندانی و یک سیاست مدار حکومتی برخی دوستان جانب سیاست مدار را گرفته اند .

حقیقت تلخی است. مرد عبا شکلاتی که گفت گنجي خودش مقصر است اکنون محبوب قلب دوستان من است و آن نویسنده دست و پا بسته که چشمانش از سوال و عسل لبریز است  احتمالا یک خیانت کار به حساب مي آيد . به این دلیل ساده که انتخابات را تحریم کرده بود .

روزنامه نگار محبوب من 6 سال است که در زندان است . 6 سال است که اعتراف نکرده . 6 سال است که ایستاده و پا سفت کرده بر سخنی که به آن باور دارد. اما آن سیاستمدار حکومتی ، محمد خاتمی از روز اول زیرش زد . مرد این میدان نبود و بر بی عملی خویش مهر نمی گذارند و به مصلحت نیست می زد .

حالا این آقای سیاست مدرا ، با واژه های ملال آور  تکراری اش ، قهرمان دوستانی است که بر خلاف هویت حرفه ای خویش نوستالژی یک مرد حکومتی را در سر دارند.

به دروغ و به تحریف می گویند روزگار قهرمان ها سپری شده اما هنوز از چگوارا سخن می گویند و خاتمی مظهر یک انسان آوانگارد و قهرمان از خود گذشته است برایشان.

این مایه نومیدی است . تاسف بار است .به ما یاد دادند دوستان، که به حرمت قلمی که در دست می گیریم هیچ گاه حکومت گران را بر سرمان حلوا حلوا نکنیم . نکند یادتان رفته.!!!

 ناسلامتی روزنامه نگارید شما!.

کاری ندارم که سخن گنجی را باور دارید یا نه . کاری ندارم که خاتمی مرد بر حقی است یا نیست. من سخنم این است . روزنامه نگار که  نباید برای سیاستمداران کف بزند . روزنامه نگار باید کابوس سیاستمدار باشد آیا شما این چنینید !؟ سخن من این است .

 پس اگر قرار است انگ قهرمان پروری هم به کسی بخورد .به گمانم  شما شایسته ترید که در فرهنگسرا با انار و هندوانه و شعر  از خاتمی پذیرایی کردید تا ما که در کلبه کوچک اکبر بر موکت سفت و زبر در  زیر چشم ماموران مرتضوي ، آزادی نویسنده ای را آرزو کردیم.

  

دیگر به قول هدایت زیاده عرضی نیست .اتفاق بزرگی افتاده است. خاتمی که برای لاجوردی  ( زندانبان سابق اوین )اشک ریخت قهرمان دوستان شده است و اکبر که به پاسداشت آزادی در زندان مانده ، آدمی تندرو و افراطی .

چه پایان تراژیکی داشت است این اصلاحات حکومتی.

 این هم پاسخی دیگر

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 19:14  توسط مهجاد  | 


م -ت :نوشته های اخیرم را دوست ندارم. همه از سر بی حوصلگی بوده و دلمردگی . به سرم زده که مدتی ننویسم . بد جور گرفتار روزمرگی شده ام.به نظرم راست میگه آمن  .باید از این سطحی نگری دست بردارم  اگه حساب تجربه هم بود به اندازه کافی تجربه کردم. از این به بعدش تکرار یک کار بی لذته .باید اعتراف کنم که  تسلیم امر روزمره شدم. اون هم به شکل مبتذلانه ای. خلاصه برای مدتی تطعیلم . سجاد بیچاره باید چند روزی جورم رو بکشه .البته قبل از این که دوره فترت رو شروع کنم جواب دوستان چلچراغ را خواهم داد.

این هم دسته گل جدیدم :

سرنگون شده 

 باژگون

به زبانی الکن در کنجی رنگ پریده 

 کدر

نامت در خاطر نیست

نامم نیز

..........................

آن هیاهوی غریب

همچون پیام بشارتی

هشیوار

نام تو را به تومانینه تکرار خواهد کرد

متبرک باد نامت

 چون نان و نمک می ستایمش

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 21:40  توسط مهجاد  | 


پروژه ای که فرهاد شروع کرده بود، مهدی حیدریان پی گرفته و ابوذر دنبال کرده بود را سرانجام ثمانه تمام کرد تا نشان دهد این مردان پرمدعا باید بروند کشکشان را بسابند. ماجرای وبلاگ و کارهای فنی آن را می گوییم.

ابوذر و مهدی البته در این مدت زحمات بسیاری برای سامان گرفتن این وبلاگ از خود نشان دادند اما یک اشکال کوجولو را تا همین دیشب نتوانستند حل کنند تا مهجاد مجبور شد مسیر پرونده را عوض کرده و به اصطلاح هسته ای، غرب را جانشین روسیه و چین کند.

بعد از یک هفته تلاش بی ثمر و نا فرجام در حالیکه تیم مذاکره کننده امید خود را برای حل همان مسئله کوچک از دست داده بود، سیاه مشق وارد عمل شد و گفت: "یک ساعت چشمانتان را ببندید و بعد وبلاگ را بدون مشکل تحویل بگیرید."

45 دقیقه بعد چشمان خجل زده تیم ضد فمینیست قبلی، حاکی از حل مشکل بود؛ کار را که کرد آن که تمام کرد. بگذریم که در این مدت چقدر مهندس جدید حالمون رو گرفت و بابت اشکالات فنی به ما گوشه کنایه زد.

ما هم به یاد کلاس اول دبستان جلوی خانم معلم گردنمان را کج کردیم، نگاهی به پایین دوختیم و گفتیم: ببخشید.....دیگه تکرار نمی شه!!!

به هر صورت یک تشکر خشک و خالی کمترین کاری است که از مهجاد بر می آید.

 ایشالله در شادی هاشون جبران کنیم.

 

 اسرار المهجاد: اوه....این طوری که بوش میاد یک دعوا افتادیم. حالا این رو داشته باشید تا بعد!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1384ساعت 6:57  توسط مهجاد  | 


خیلی وقت بود یک مناظره داغ و دلچسب ندیده بودیم. فضای سیاسی هم آنقدر سرد بود که اساسا کسی حال و حوصله بحث کلامی نداشت. پنج شنبه بعد ازظهر در انجمن صنفی روزنامه نگاران اما دو بحث خوب شکل گرفت. یکی مجادله گلادیاتوری میان زید آبادی و سلیمی نمین و یک بحث تئوریک بین امیر محبیان با ماشاالله شمس الواعظین.

 

 

در نشست اول کم مانده بود احمد زید آبادی و عباس سلیمی نمین دست به یقه شوند و کار به جاهای باریک بکشد؛ اما با میدان داری جواد، قضیه به خیر گذشت.

 جلسه آسیب شناسی روزنامه نگاری دوران اصلاحات بود و این دو، تا می توانستند به هم گوشه و کنایه زدند و یکدیگر را کلافه کردند. سلیمی نمین آخر کاری عصبانی شد و زیدآبادی را شارلاتان خواند. زیدآبادی هم از ابتدای جلسه تفکرات سلیمی نمین را امنیتی عنوان کرد و با اشاره چشم و ابرو، هر چه که از نظام سیاسی کم ظرفیت توصیف می کرد به  سلیمی نمین هم نسبت می داد. دست آخر یک بار که به واضح ترین شکل ممکن با دستانش سلیمی نمین را به نشانه مصداق حرفش نشان داد جمعیت یکپارچه کف زدند تا سلیمی نمین از کوره در برود.

جالب اینجا بود که با پایان یافتن بحث، سلیمی نمین که احساس می کرد بد جوری حالش گرفته شده حاضر به ترک سالن نبود و اصرار داشت تا راجع به آزادی های سیاسی در غرب، مناظره اش با زید آبادی را ادامه دهد اما کیوان مهرگان که بار اصلی برگزاری نشست بر عهده وی بود اوضاع را جمع و جور و سلیمی نمین را به بیرون سالن هدایت کرد.

 با این حال وقتی بحث شمس الواعظین و محبیان شروع شد هنوز صدای سلیمی نمین از راهرو به گوش می رسید که با تعدادی دیگر از روزنامه نگاران مشغول مجادله بود.

در بحث دوم،صحبت های محبیان و شمس که به پایان رسید در بخش پرسش و پاسخ، بهمن

 

، دسته گل ندا در طرح اصول اخلاقی روزنامه لوموند را به میان کشید و از شمس الواعظین خواست نظرش را در رابطه با عدم امضای بیانیه سیاسی توسط روزنامه نگاران بیان کند. پاسخ جالب شمس را در پست دیگری خواهیم آورد.

از حاشیه های نشست جنجالی انجمن صنفی اینکه در بحبوحه فحش و فحش کاری سیاسی زید و سلیمی، سهام که دیر اومده بود و انگار دنبال بهانه ای واسه جیم شدن می گشت واسمون sms  زد بحث چرا این جوریه؟ می گم چه جوریه؟ میبینم غیبش زده و دیگه در سالن نیست. بنده خدا خودش اینقدر آرومه، چشم نداره ببینه دو نفر دیگه با هم دعوا کنند! آخه مرد حسابی خودت جدل دوست نداری لا اقل می گذاشتی فاطمه بشینه نگاه کنه!

در دلم داد می زنم: هیواااااااااااا

همه این ها یک طرف مفقود الاثر شدن ناگهانی حضرت دوباره هم یک طرف!

 آگاهان، شرکت در مراسم جشن تولد و رقص و پایکوبی یکی از بچه های  "چای خور و بی غصه" را علت غیبت ایشان عنوان کردند. ناظران جلسه، در گوشی گفتند خوش باشند.

نکته آخر اینکه اجرای برنامه مسلط کیوان، همه منتقدان سفت و سخت وی را شگفت زده و مبهوت کرد. این پسره اگه رفته بود صدا و سیما تا حالا واسه خودش یک پا عمو پورنگ شده بود. اصلا انگار ساخته شده واسه وعظ و خطابه.

راستی حیف نیست مطلبی بنویسیم و در آن از اسطوره نمک، معصومیت و صداقت نامی نبریم؟  

بی هیچ توضیحی "ایمان ابراهیم بای" هم ما را در جلسه همراهی میکرد. همین!!!

 

گزارش کوتاه مرجان از جلسه

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 4:57  توسط مهجاد  | 


ما حال و حوصله نداریم مثل مرجان و ندا دعوت نامه رسمی بدیم که ملت بزرگوار و همیشه در صحنه بشتابید که فلان است و بهمان.

با زبون خوش، عین بچه آدم پا می شید پنج شنبه ساعت 2بعد از ظهر میایید انجمن صنفی روزنامه نگاران. خیر سرمون قراره نشست آسیب شناسی روزنامه نگاری هشت سال دوران اصلاحات برگزار شه. به مهمانانش هم کاری نداشته باشید؛ اگه اومدین میبینین.

آدرسش را هم مطبوعاتی ها که دارن . اون ها هم که ندارن این نشست به  دردشون نمی خوره. با این حال یادداشت کنید برای روز مبادا: بلوار کشاورز .یک خورده جلوتر.خیابان شهید کبکانیان، یک کم بالاتر کوچه هفتم، بگردید پیداش می کنید.

در ضمن دعوت نامه رسمی ایلنا برای آن ها که دعوت وبلاگی به پرستیژشون آسیب وارد می کنه رو هم اینجا ببینید.

خلاصه یک سر بزنید، ضرر نمی کنید. از ما گفتن بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1384ساعت 5:40  توسط مهجاد  | 


س.س: بار دیگر رییس جمهور اسلامی ایران دست به قلم شد و در شرایطی که از رو در رو شدن با خبرنگاران رسانه های ارتباط جمعی امتناع داشت، متن پرسش و پاسخی را به خبرگزاری ها فکس زد که درآن طبق معمول طرحی ابتکاری مطرح شده بود.

این در شرایطی است که احمدی نژاد طی روزهای گذشته از اظهار نظر جنجال برانگیز خودداری کرده و صحبت هایش واکنشی نیافریده بود. با این حال او و مشاورانش که گویی از آرامش موجود به تنگ آمده بودند سنگ بزرگی برداشته و پیشنهادی را مطرح کردند که لا اقل تا چند روز مواد خام طنز نویسی ابراهیم نبوی را فراهم می کند. پیشنهادی که در یک جمله بدین شرح است: "نماینگان ایران وضعیت حقوق بشر را در کشور های غربی بررسی کنند و غربی ها نیز همین کار را در ایران انجام دهند و در آخر گزارش های جمع آوری شده بدون سانسور از رسانه های ارتباط جمعی خوانده شود."

با این حال وی در پیشنهاد خود توضیح نداد که آیا روزنامه های داخلی اجازه خواهد یافت گزارش هیات ناظر غربی در رابطه با مرگ زهرا کاظمی، توقیف بیش از یکصد نشریه طی سال های گذشته، فشار های پیدا و نهان به مطبوعات و وضعیت ناگوار اکبر گنجی و دیگر زندانیان سیاسی را بدون سانسور منتشر کنند یا موظف خواهند بود در آخر کار تنها به نوشتن گزارش نقض حقوق بشر در گوانتانامو و زندان ابوغریب بسنده کرده و با یادآوری محدودیت های روژه گارودی نسبت به اجبار دختران فرانسوی در کنار گذاشتن  پوشش اسلامی در مدارس دولتی ابراز نگرانی کنند.

چطور تا به حال نشریات داخلی موظف بودند اظهارات حمید رضا آصفی و دیگر مقامات رسمی در اتهام زنی به  غربی ها را به طور گسترده پوشش خبری دهند ولی در مقابل حق نداشتند سوال کنند پرونده مهاجمان به کوی دانشگاه، ضاربان سعید حجاریان، دانشجویان زندانی و متهمان پرونده وبلاگ نویسان به کجا رسید؟

 آیا بهتر نیست رییس جمهور به جای اعزام کارشناسان و معتمدان خود با صرف هزینه های بسیار برای کشف موارد نقض حقوق بشر در آن سوی آب ها تیمی را مامور کند به همین نمونه های شمرده شده در کشور خودمان رسیدگی کند ؟

در کنار همه این ها احمدی نژاد باید به این پرسش نیز پاسخ دهد که پیشنهاد بازدید از زندان های کشور به غربی ها منافی اصل تفکیک قوا به حساب می آید یا خیر. مگر نه آنکه در زمان خاتمی تذکر قانون اساسی رییس جمهور به رییس قوه قضاییه و هر اقدامی که وی برای بهبود وضع زندانیان سیاسی انجام می داد از سوی اقتدارگرایان نقض کننده اصل تفکیک قوا شمرده می شد. حال چطور است که احمدی نژاد حق دارد یک جانبه برای بیگانگان دعوت نامه بفرستد که از زندان های جمهوری اسلامی بازدید کنند؟

نکته پایانی اینکه آیا غربی ها از معصومه شفیعی خودی تر به حساب می آیند که اجازه می یابند تمام زندان های جمهوری اسلامی را مورد بررسی قرار دهند اما این بانوی رنج کشیده حتی اجازه پیدا نمی کند شوهرش را ملاقات کند؟

گیرم که طرحش به بار نشیند و گزارش های هیات ایرانی، اروپایی ها را رسوای عالم کند؛ آقایان گونه های نمناک فرزندان گنجی را چه خواهند کرد؟

  

به نظر می رسد محمود احمدی نژاد باز شعری سروده که در قافیه اش مانده است!

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1384ساعت 22:43  توسط مهجاد  | 


م - ت : هوا سرد بود . به نظر 4- 5 درجه بیشتر نبود . ها که می کردی ،بخار سفید رنگش در هوا می پیچید .در سالن کوچک و دوست داشتنی خانه اکبر دور تا دور دیوار ها جمع شدیم . سرما از یادمان رفت . من شوفاژ را هم خاموش کردم .بعد آنقدر تعدادمان زیاد شد که وسط سالن به سبک هیات های مذهبی ، فشرده و پشت به پشت نشستیم .جایی برای سوزن انداختن  نبود . تازه 50 - 60 نفری هم  پشت در جمع شده بودند . آنها از پشت توری پنجره چشمشان را به داخل خانه دوخته بودند و از بلند گوی مشرف به بیرون صدای شعرهای انقلابی در فضا می پیچید .زید آبادی چند باری زیر لب مضمون شعرها را مسخره کرد. بعد هم رفت پشت تریبون و گفت سن ما بیشتر از شماست و دیگر در بند شعرهای رمانتیک  نیستیم. دنبال راهکاری می گردیم برای آزادی .

 همان ها که شعر خوانده بودند برای زید آبادی دست زدند .

 سعید حجاریان هم آمده بود . به قول رضا دلبری از وقتی حکومتی نیست دوست داشتنی شده . با واکرش رفت و کنار بابک احمدی نشست همان جا که پیشتر غلامرضا کاشی  نشسته بود .

حسن یوسفی اشکوری هم آمد بی ردای روحانیت و کدیور که هنوز خیال می کند نماینده خدا بر زمین است با عبا و عمامه.

از سیاسیون حرفه ای خبری نبود جز ابراهیم یزدی که او هم آخرین سمت دولتی اش را 25 سال پیش از دست داده .

فرید مدرسی انصافا  خوب به هدف زد که در نطق چند دقیقه ای اش مدعیان جبهه موکراسی خواهی را نواخت که حالا کجایید ؟؟؟

راستی کجا بود آقای معین ، خاتمی کوچک ،تاج زاده ، کولایی و آن بچه چلچراغی هایی که هفته پیش خود را برای خاتمی لوس کردند وبه عبای شکلاتی اش نازیدند .  همان خاتمی که سرانجام جانب زندانبان را گرفت و گنجی را رها کرد.

از مهندس خویینی ها هم خوشم آمد که رفت آن بالا و آیت الله خویینی ها را شست که چرا گفته زندانیان سیاسی نباید به خاطر مشکلات اصل نظام را زیر سوال ببرند .

معصومه شفیعی ولی چیز زیادی نگفت . چون همیشه اشک گوشه چشمانش حلقه زده بود و تنها  آرزو کرد که دفعه بعد خود اکبر از این جمعیت در خانه اش استقبال کند .

چه آرزوی خوب و دلنشینی . چقدر بیاد ماندنی می شود روزی که اکبر بیاید و بدانی که دیگر نمی رود . دیگر نمی برندش.

هوا سرد بود . به نظر 4- 5 درجه بیشتر نبود . ها که می کردی ،بخاری سفید رنگش در هوا می پیچید. شروع کردیم به شعر خواندن . بلند بلند . اول مرغ سحر را با زخمه تار تکرار کردیم و بعد شعرهایی که مدت ها بود از یاد برده بودیم . 

هوا سرد بود. ماموران دادستانی که کنار خانه کشیک می دادند سردشان بود . ما سردمان نبود . اکبر  سردش نبود .

پیوست : بچه های این دوره شورای مرکزی تحکیم خوب بچه هایی هستند . قبلی ها هم خوب بودند . ساده و گرم و دوست داشتنی . خوشبختانه اینقدر هم شجاعت دارند که در این وانفسا گنجی را از یاد نبرند. کاری که بی دردسر و ساده نیست.

+ نوشته شده در  جمعه نهم دی 1384ساعت 11:24  توسط مهجاد  | 


س.س: فکر نمی کردم این همه برو بچ منتظر مرگ من باشند. انگار همه لحظه شماری می کردند. به عنوان نمونه این ها را  ببینید1-2-3-4-5. شوخی با مزه ای بود. حیف که خیالاتشان برآورده نشد.

 بندگان خدا با چه ذوق و شوقی منویات درونی خود را در فرصت پیش آمده علنی کردند؛ اما چه باک که خدا دشمنان ما را از نادان ترین خلق خود آفرید!!!

 

زیارت بود و سیاحت. سفر 4 روزه به مشهد و دوری از هیاهوی اطراف. حرم و راز و نیاز که گفتن ندارد؛ برای هر که هم از حاشیه های سفر می گفتم نگاهی "مومن اندر مشرک" به من می انداخت و طعنه می زد: معلوم نیست رفته بودی زیارت یا خوش گذرانی!!!

گویی انتظار داشتند از حاجاتم برایشان می گفتم و ذکر مصیبت برایشان می خواندم.

گفتنی نیست. حرم امام معصوم، دیدن دارد. عجز و لابه های پیر و جوان، التماس به ضامن آهو و برشمردن تمام مشکلات و گرفتاری ها به امید حل آن..... از یک قشر و گروه خاص که نبودند. ایرانی و عراقی و افغانی از لایه های مختلف اجتماعی با لباس های مندرس و یا حتی کت و شلوار شیک و اتو کشیده؛ همه برای رفع گرفتاریشان آمده بودند. لهجه ها با هم تفاوت داشت. ادبیاتشان در نیایش، ذره ای به هم شبیه نبود. هر که با زبان خود دعا می کرد و خواسته ای مخصوص به خود داشت. مباحث آکادمیک پلورالیستی را رها کنید. اینجا مصداق بارز کثرت گرایی است.

 

مگر می توانم فراموش کنم پیرزنی که شیون می کرد و موسی الرضا گویان، مشکلاتش را در برابر دیدگان دیگر زائران شماره می کرد یا آن پیر مرد 80 ، 90 ساله ای که چشمانش بینایی کاملی نداشت اما با هزار امید و آرزو به در و دیوار می زد تا دستش به ضریح برسد یا جوانی که فلج بود و شفا می جست یا دیگری که ضجه می زد و پایان گرفتاری های خانواده اش را خواستار بود.

وای  که هر چه بد بختی است اینجا می بینی. محل تجمع بیچارگان است اینجا و چه فرصتی که با قشر های مختلف مردم ازصد قوم و طایفه در این جا می توان آشنا شد. همان مردمی که چند صباحی بعد محتاج رایشان می شویم و هیچ شناختی از مطالبات و خواسته هایشان نداریم.

از گونه گونی جمعیت گفتم. همه جوره می توانید تصورش کنید. جیب بر و معتاد هم کم ندارد اینجا. دخترکان و پسرکان جوان درهر موقعیتی، چشمشان همدیگر را می پاید. از هر روزنی جنس مخالف را دید میزنند تا  سوژه مورد نظر خود را رد یابی کنند. گویی منتظر فرصتی هم هستند که زمینه های آشنایی را نیز فراهم آورند.( روایتم در جمعی از این دیده ها، به اینجا که رسید سیل اتهام ها برسرم باریدن گرفت و نگاهم ناپاک خوانده شد. پس کفایت می کند تا همین جا)   

صدای زنگ ساعت در صحن، قلب آدمی را میریزد. نمی دانم چه سری در این نوا نهفته است که با هر بار نواخته شدنش برق از سرم می پرد. انگاری می خواهد هشداری دهد؛ اما عجیب که نمی فهمم این زنگ هشدار دهنده قصد یادآوری چه نکته ای را دارد که هر 15 دقیقه یکبار لرزه بر اندامم می نشاند.

حال که دوباره زندگی عادی از سر گرفته ام تکرار مکررات آغاز می شود: تلویزیون حزب اعتماد ملی، مافیای نفتی، خبر های کسل کننده، تیتر یک های بی خاصیت، کنفرانس های آزار دهنده، فریاد های سردبیر، دعوا بر سر خودکار در تحریریه، آمدن نفت سر سفره های مردم، جبهه دموکراسی خواهی و حقوق بشر......

وای که چه آسوده بودم در این چند روزِ؛ با همه خبر های مرگ و میری که شنیدم و البته ندیدم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 2:15  توسط مهجاد  | 


نمی دانم چند وقت دیگر باید آن بالا ، نزدیک درکه بمانی . نمی دانم باز چقدر وزن کم کرده ای . حساب اعداد از دستمان در رفته .این پایین خبری نیست .همه اش عدد و رقم است . صبحت بودجه و هزینه جنگ و نفت و دلار. فقط روزهای زندان تو یادمان نیست. راستی چقدر زیاد شد . دو هزار روز است یا 3 هزار یا بیشتر .

شده مثل روزهایی که اعتصاب کرده بودی . هیچ کس بیشتر از 20 بلد نبود بشمرد . تو تا چند رفتی  ؟ 70 ؟

چه علاقه ای داری به این عدد های بزرگ ؟ بیمارستان هم که رفتی طبقه هشتم بودی . ما هر چه زور زدیم تا جلوی در بیشتر راهمان ندادند

اصلا این حرف ها را بی خیال . بچه ها سلام می رسانند . همه حالشان خوب است . مثل همیشه یک ذره لوس و اعصاب خرد کن . همین هفته پیش بد جور  برای خاتمی  خود شیرینی کردند . می گفتند او 8 سال اصلاحات را جلو برد . کلی خندیدم. بچه اند دیگر .

راستی تازگی ها همه چیز خیلی خنده دار شده .

یکهو همه آدمهای گریه دار رفتند و آدمهای خنده دار آمدند .

خدا پدر بازجویت را بیامرزد که نمی گذارد بیایی پایین .برای سلامتی ات اصلا خوب نیست . جسارت نباشد ولی قبول کن  خیلی بلند بلند می خندی و صدای خنده ات همه جا می پیچد . می ترسم روده بر شوی.

همان جا بمان . آن بالا بالا ها . این پایین خبری نیست.جای تو نیست.


اکبر ، شاملو را دوست دارد ، فروغ و سیمین را ،شعر را دوست دارد . تهران سرد است .صدای تو گرم .  شعله شمع های ما گرم . کمی دلگرمی خوب است برای فرزندان اکبر. برای خودمان . برای فردا. فردا ساعت 19 جلوی خانه اکبر.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 11:1  توسط مهجاد  | 


م - ت: کانال های ماهواره را ورق می زدم . مثلا شب کریسمس است دیگر . گفتم شاید چیز دندان گیری باشد برای وقت گذرانی آخر شب . ساعت 12 بی بی سی لندن را نشان می دهد .ساعت بیگ بن را. فرانسه ایفل را . آلمانی ها کارناوال های خیابانی راه انداخته اند و با بابا نوئل های قرن بیست و یکمی که همه جای بدنشان چراغ آویزان است از جلوی مردم رژه می روند .

در آمریکا به روایت سی ان ان قرار است بساط آتس بازی بر پا شود . خبرنگار یک تلویزیون ترک در وسط یک گردهمایی بزرگ مردمی گزارش می دهد و رقص های دسته جمعی با آلات موسیقی بومی در پس زمینه تصویر به چشم می خورد .

حتی هندی ها هم تصویر کاجی را به لوگوی شبکه هایشان اضافه کرده اند و همین فارسی زبان های لوس آنجلسی ها هم از خرید شب عید کریسمس می گویند و از این که لوس آنجلس حسابی شاد و سرحال است .


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 9:39  توسط مهجاد  | 


 س.س: حال ماخوب است این را باور کنید. به جو سازی برخی چهره های معلوم الحال و فریب خورده که قصد داشتند چهره های خدمتگذار و مخلص انقلاب را از صحنه خارج کنند هم کاری نداشته باشید. چرا که با وجود دریافت برخی خبرهای نگران کننده من از همین راه دور در کمال صحت و سلامت اخبار مغرضانه منابع از خدا بی خبر را تکذیب کرده وسلامتی کامل خود و هیات همراه را به اطلاع می رسانم. بدیهی است مدیریت مهجاد حق شکایت از نا اهلان دنیای وب به اتهام تهدید امنیت ملی، نشر اکاذیب، افترا و توهین به مقامات عالی عرصه روزنامه نگاری و وبلاگ نویسی را برای خود محفوظ می دارد.

خارج از دستور: اینجا هوا خیلی خوب است. شنیده ام تهران باران می آید. خواهش می کنم یکی مهدی را کنترل کند.ممکن است در غیاب من اغفال شده و از هوای دو نفره به بهترین نحو استفاده کند!!!

مژده: آنها که التماس دعایی داشتند خیالشان راحت. به یادشان بودیم.

+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1384ساعت 17:58  توسط مهجاد  | 


م -ت : فرشته مرگ شبيه سعيد امامی نيست. شبيه تير باران  و گلوله و گونی سیاه هم نیست. یک بانوی خوش بر و روست با لب هایی وسوسه انگیز و سلاحش  یک بوس کوچولو.
فرشته مرگ آمده است که باقیمانده های نویسندگان دهه 30 را درو کند . آنها دیگر عمرشان سر آمده ولی هنوز  از ناسیونالیست های دو آتشه اند و دلشان می خواهد قصه کوروش و نقش جهان را بازگو کنند .
کسی به آنها اهمیت نمی دهد . نباید هم که بدهد  .شخصیت های ساخته بهمن فرمان آرا ، یعنی اسماعیل شبلی که مثلا  نویسنده ای برجسته و از کانون نویسندگان است یا محمد رضا سعدی که پس از 38 سال ننوشتن و اقامت در ژنو به وطن بازگشته است همه ته مانده های نسلی سپری شده اند .
شبلی می گوید گلشیری 63 سالش بود که مرد اما خودش در 72 سالگی زنده است .
سعدی از کنار رود ژنو می آید .هنوز خانم باز است و چون پدر خوبی نبوده ، زن و فرزندانش او را کنار گذاشته اند .
داستان ولی چیز دیگری است . حول و حوش همین که مرگ با نمادهایی معلوم به سراغشان می آید . شبلی دارد داستان دو نفر را می نویسد که می خواهند نبش قبر کنند .
سعدی هم دنبال قبر فرزندش است که خودکشی کرده .
فرمان آرا می خواهد بگوید که مرگ چیز تلخی نیست . حتی فرشته مرگ یک شب به سراغ شبلی    می آید و از او یک فنجان شکر می خواهد .بعد هم وقتی همین فرشته ،شبلی را در جاده ای جنگلی راحت می کند به جای ضربات چاقو و طناب دار ، جای روژ لب بر صورت نویسنده می ماند .
سرنوشت  آن نویسنده از غربت برگشته هم کمابیش همین گونه است.سعدی  سرانجام قبر فرزندش را می یابد  و به آرزویش یعنی مردن در وطن می رسد.لابد فرشته مرگ از گونه او هم یک بوس کوچولو گرفته است .

پیوست :فیلمنامه یک بوس کوچولوخوب است به نظرم.گاهی طعنه هایی  دارد. مثلا پاسپورت نویسنده ای را که پس از 38 سال  به وطن برگشته در فرودگاه توقیف می کنند.یا وقتی که شبلی می میرد و فرمانده انتظامی منظقه به مافوقش می گوید برجسته ترین نویسنده کشور مرده ، آن مافوق با بی تفاوتی محض می گوید : خب ؟
اخر سر هم زمانی که سعدی سرانجام همسرش ژیلا را بعد از 38 سال می بیند .ژیلا به او می گوید : وقتی تو در کنار ژنو ویسکی می خوردی مردم این جا خون دل می خوردند.
با این حال تاکید فرمان آرا بر ملی گرایی افراطی دل مخاطب را می زند .گو یی  که فرمان آرا خواسته از هر فرصتی استفاده کند تا ملیت را پیش بکشد و در این راه سویسی ها و غربی ها را به بی روح بودن متهم می کند که خونگرمی ایرانی را اثبات کند . دیالوگ هایی که به این بخش ها مربوط می شود به نظرم فیلم را کم مایه کرده اند اما همه این ها باعث نمی شود که دراین روزگار بی مایگی یک بوس کوچولو را نبینیم. 
پیوست ۲ : اگر وجدان راحتی داشته باشی مرگ مثل "یک بوس کوچولو میمونه.این هم شعار فرمان آرا است . ای کاش که موقع فیلم ساختن دست از شعار دادن برداره .

+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1384ساعت 19:32  توسط مهجاد  |