تبليغاتX
چراغ هاي خاموش

س.س: روزنامه نگاری ایرانی افتضاح ترین روزهای خود را می گذراند. پشت میز می نشینم و لیستی از موضوعات ممنوعه را که نباید راجع به آن چیزی بنویسیم  مرور می کنم و به خشک اندیشانی که ساده دلانه می گویند در کشور آزادی بیان وجود دارد میخندم؛ میخندم که در عصر ارتباطات به چه موضوعاتی نباید پرداخت و آقایان مدام از آزادی دم می زنند و کلی هم بر سر ما منت می گذارند.

در این آشفته بازار مطبوعاتی، انعکاس خبر اعتصاب کارگران که بار امنیتی دارد و ممنوع است. راجع به اخبار نگران کننده هسته ای که نباید چیزی نوشت، هر نوع اظهار نظر یاس آور که طی آن رفتن پرونده ایران به شورای امنیت نگران کننده خوانده می شود ممنوع است. ماجرای سقوط هواپیمای  c_130 را که باید فراموش کرد. انتشار گفته های سیاستمداران غربی در باب لزوم حمله نظامی به ایران که رسما بار امنیتی دارد، نوشتن هر نوع خبر در رابطه با آیت الله منتظری و آیت الله طاهری طبق بخشنامه رسمی شورای عالی امنیت ملی جرم محرز است، در رابطه با بررسی موضوع رابطه با آمریکا که چیزی نمی توان گفت،راجع به فلسطین، سوریه و جدیدا حتی ونزوئلا جز به نیکی، هیچ نمی توان نوشت و البته گفتن ندارد که پیگیری اخبار اکبر گنجی، ناصر زرافشان، عبدالفتاح سلطانی و دیگر زندانیان سیاسی مصداق بارز تشویش اذهان عمومی محسوب می شود.

به این سیاهه می توان باز هم افزود. بچه های اقتصادی حق ندارند هیچ نوع خبری در رابطه با کاهش ارزش سهام در بازار بورس اوراق بهادار و چهار رقمی شدن شاخص ها منتشر کنند، بچه های فرهنگی از چاپ اخباری در رابطه محدودیت های جدید وزارت ارشاد در اعطای مجوز به کتاب ها منع شده اند و ورزشی نویسان نیز حق ندارند جز به تمسخر، اخبار مربوط به منع حضور ایران در جام جهانی فوتبال را پوشش دهند و در میان این همه موضوع ممنوعه، گفته های برادران ارزشی را به یاد می آورم که در مناظره ها و بحث های رو در رو به من یاد آوری می کردند همین که امکان دارم در جامعه بگویم آزادی نیست یعنی آزادی هست!

به خاطر می آورم سوال خبرنگار روزنامه کیهان را در جلسه اخیر وزیر ارشاد؛ جایی که طرف با وقاحت تمام از آزادی لجام گسیخته مطبوعات و سیاست های تسامح گرایانه دولت جدید گلایه کرد و خواستار برخورد صفار هرندی با روزنامه های اصلاح طلب شد و پوزخند می زنم به همه آنها که در برابر این همه خط قرمز تا کار به مجادله و بحث می کشد فورا وضع زندانیان در گوانتانامو و ابوغریب را یادآور شده و مثال می زنند که در غرب هم نمی توان راجع به نفی کشتار یهودیان چیزی نوشت؛ گویی در ایران می توان واقعه غدیر را نادیده انگاشت یا کربلا را زیر سوال برد!

به شخص اول مملکت کاری ندارم، با رییس جمهور و روسای دیگر قوا نیز مرا کاری نیست. حتی احمد جنتی و اعضای شورای نگهبان و تمام اعضای مجلس خبرگان را به کناری می گذارم، انتظارم این است که لااقل بتوان از مسعود زریبافان انتقادی کرد یا در رابطه با تصمیم غیر منطقی فلان مدیر چیزی نوشت.... نمی شود!

در برابر دیدگانم می آید تصاویر همین تلویزیون خودمان، که تظاهر کنندگان آمریکایی چه راحت بوش را احمق و دیوانه خطاب می کند و آب هم از آب تکان نمی خورد، انگلیسی ها بلر را استهزا می کنند و روز بعد سرشان با هیچ جسم سختی بر خورد نمی کند، آن وقت در تحریریه خودمان بحث بر سر این است که آیا فلان گفته های فلان سیاستمدار در نفی تحجر و پسندیده بودن جمهوریت به کسی بر می خورد یا نه!

خسته شده ام از این همه مطلب نوشتن و خط خوردن، ننوشتن و خود سانسوری و سوژه دادن و اخم تحویل گرفتن. به سرم زده که چند صباحی کنار گود بشینم و نظاره کنم بازی آقایان را.

ساسان درست نوشته. قرار بود روزنامه ها بمانند به «بهاي گزافي» اما نه به هر بهایی.

دستم به نوشتن نمی رود. سوژه ای نمانده که بتوان بی دغدغه مطرحش کرد. در این اوضاع و احوال وبلاگ خود غنیمتی است. هر چند که به قول جواد، آخر وقت باید منتظر باشم "برادرها" تا منزل همراهیم کنند!

 

احسانه هم از خبر بیاری گلایه دارد!

گفته های عیسی سحر خیز در رابطه با سانسور نشریات

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 23:28  توسط مهجاد  | 


م-ت حالم گرفته تر از آن است که حرف های منطقی بزنم ، دوست دارم بد و بیراه بگویم به آنها که وادارمان کرده اند از مرگ و نا امیدی سخن بگوییم. دوست دارم خودم را خالی کنم . می خواهم بدانم  چرا آن دخترک بیچاره را از آن گوشه پرت افتاده در این وطن پرت افتاده رها نمی کنند . چرا کاری کرده اند تا دست به خود کشی بزند . چرا زهرا کاظمی را رها نکردند . چرا گنجی را رهایش نمی کنند . دلم برای چشمهای از سوال و عسل لبریزش تنگ شده .

قرار است  چه چیزی را ثابت کنند ؟ می خواهند بگویند که آدمهای ترسناک و خبیث و بدی هستند ؟ این را که باور داریم ، پس چرا رهایمان نمی کنند؟ چرا آن دخترک را از آن گوشه پرت رها نمی کنند تا بتواند به زندگی لبخند بزند . باور کنید خسته شده ایم دیگر . از بوی مرگ و کافور بدمان می آید . از این کابوس های بی پایان دلمان گرفته است.از دست  این قلعه بانان  جان به لبمان رسیده .  چرا رهایمان نمی کنند ؟!!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 23:42  توسط مهجاد  | 


م – ت: صدای  زنگ خطر دیگر دارد گوشمان را کر می کند .   دور جدید پاکسازی ها به دانشگاه هم کشیده شد . حسن نمکدوست اخراج شد و این تازه ابتدای راهی است که برای قلع و قمع استادان تدارک دیده اند . انقلاب بی فرهنگی جدیدی در راه است .

سال 58 دوباره آغاز شده است .

بیست و چند سال پیش دانشجویانی از جنس بازجویان به جان استاد های دانشگاه افتادند و آنها را  از کلاس های درس بیرون کردند . حالا نوبت به  آدمهای نیمه مجنون دیگری رسیده است تا این بی خردی  را تکرار کنند .

اتهام ها هنوز همان اتهام های قدیم است . توده ای بودن ، لیبرال بودن ، سلطنت طلبی ، دگر اندیشی  و هر بار هم با رنگ و لعابی جدید. این بار با بهانه کم دانشی است که  نمکدوست را اخراج کرده اند .

کار شایسته را حسین بشیریه کرد  که پس از انتخابات عازم انگلستان شد . همزمان با او خیلی های دیگر هم رفتند . پیشتر نیز عبدالکریم سروش رفته بود و عطا الله مهاجرانی که خود روزی نه چندان دور وزیر فرهنگ و ارشاد بود در این ممکلت . نام هایی از این دست  فراونند . گمنام و نامدار .آنها که ممنوع التدریس شدند . آنها که چون حاتم قادری ممنوع السخنرانی شدند . آنها که به تیر غیب گرفتارآمدند در گوشه ای نامعلوم و سرنوشت محتومشان  معلوم شد.

و حالا  باری دیگر دو مینوی دیوانگی آغاز شده است ،نوبت  به دانشگاه هارسیده است . نوبت اخراج استاد هاست و انتصاب روسای کم مایه . نوبت سرکوب تحکیم وحدتی ها و تغییر فضای فرهنگی .

انقلا ب بی فرهنگی جدیدی در راه است .آیا جز تاسف خوردن و مرثیه سرایی کاری از دستمان بر نمی آید ؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 11:40  توسط مهجاد  | 


 ولنتاين باشد يا نباشد . گنجي گوشه زندان باشد يا نباشد .اولي به جرم اشاعه عشق محكوم زندان نرون بود و ديگري به جرم اشاعه آزادي محكوم اوين است .

نه شاخه ي رزي ‏‏، نه شكلاتي ، نه لبخندي

تنها انتظار پايان روزهايي  را مي كشيم كه عشق و آزادي ديگر واژه هاي  ممنوعه نباشد. كه همه چيزي  درست مي شود . درست همان طور كه بايد بشود . 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 20:8  توسط مهجاد 


س.س: آقا، رسما شده فضای سال 57. به کوری چشم بوش زمستونم بهاره.

نمی دونم این احمدی نژاد چه بلایی سر ملت آورده؛ فقط می بینم خیلی از آدم هایی که بهشون  چشم امید داشتیم و قبلا روشون یک حساب دیگه ای می کردیم شدند انقلابی تر از عباس عبدی و معصومه ابتکار و مرتب اس.ام.اس می زنند که فلانی فردا ساعت فلان روبه روی سفارتخونه فلان کشور یادت نره.

ملت هم که قربونشون برم یاد اوائل انقلاب افتادند و می ریزند توی خیابون و لیست کشورهای اروپایی رو پشت هم ردیف می کنند و یک کلمه "مرگ" هم اولش می گذارند و می گویند: مرگ بر آلمان،مرگ بر هلند،مرگ بر اتریش،مرگ بر نروز، مرگ بر سوئد و الی آخر.....

رسما دیگه با کل دنیا در افتادیم. اون سال ها که در دوران دبیرستان همزمان با پیروزی خاتمی در انتخابات، تاریخ معاصر می خواندم از این همه سادگی و شتابزدگی پیشینیان در انجام اقدامات انقلابی و رادیکال تعجب می کردم و در این گمان بودم که به مدد روشنگری های صورت گرفته ملت دیگر در دام تصمیمات شتابزده و غیرعقلایی نمی افتد.

در این چند روزه که خشونت طلبی مردم و غالب شدن شور بر شعورشان را می دیدم ایمان آوردم که اگر اکنون سال 57 بود و این مردم به تاریخ سازی مشغول بودند باز هم بازرگان به چوب خشک اندیشان رانده می شد، باز هم اعتدالیون و روشنفکران به حاشیه رانده می شدند، باز هم سفارت آمریکا اشغال می شد، باز هم برای اعدام سران پهلوی تکبیر سر داده می شد و باز هم برای سرکوب دگر اندیشان صلوات فرستاده می شد.

جالب این که خیلی دوستانم که در سال های اخیر رفتار غیرعقلایی و احساساتی پدرانشان انتقاد می کردند حال خود در همان دامی افتاده اند که روزگاری منتقدش بودند؛ گویی شور که حاکم شود سیلابی به راه می اندازد و همه را با خود همراه می کند. در این احوال بی غیرت، فریب خورده و غرب زده کمترین اتهامی است که نصیب ما می شود.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 13:32  توسط مهجاد  | 


 

( این متن یک مانیفست نیست . تنها سخنی است از سر دلنگرانی )

م-ت : با اسلحه نمی شود از صلح سخن گفت . آدم های گردن کلفت نمی توانند دم از گل و لبخند بزنند . از گلوی گلوله آزادی به بیرون شلیک نمی شود . آنچه باروت با خود به همراه می آورد بوی تند مرگ است و استبداد .

اگر آرزوی آزاد زیستن در سر داریم باید که ازجنگ  متنفر باشیم . باید که از بمب بدمان بیاید. باید که از چماق ، از پلیس ضد شورش ، از آدم های مرگ بر گو و عصبانی دوری کنیم .

شان آزادی بالاتر از هر  مرامی  است و از این روست که

در میدان سیاست می توان با همه انها که به آزادی معتقدند همپیمان شد برای گریز از دست دیکتاتورهای خودکامه

مثل این اصلاح طلبان سابقا حکومتی فکر نمی کنم که بزرگترین تحول فکری بیست سال گذشته شان این بوده که قبول کرده اند  کنار ابراهیم یزدی بنشینند .مثل بهزاد نبوی و آرمین فکر نمی کنم.  من فکر می کنم برای رهایی از آن چیز ها که در بندمان کشیده است می توان کنار رضا پهلوی هم نشست . می توان با جمهوری خواهان ، با محسن سازگارا ، با فرج سرکوهی و با علیرضا نوری زاده  هم زبان و هم رای شد .

 نباید کلیشه های قدیمی چپ و راست ، سلطنت طلب و جمهوری خواه برایمان تعیین تکلیف کند . اگر وفاقی قرار است شکل بگیرد میان آنها که وضع کنونی را برنمی تابند این وفاق باید که حول دموکراسی باشد . باید که حول آزادی باشد و دوری از خشونت .

نباید که جنگ شود . نباید که کسی کشته شود . نباید که مجاهدین خلق اسلحه به دست بگیرند و به جام مردم بیافتند .

نباید که سلطنت طلبها دهانشان را باز  کنند و فحش چارواداری بدهند.

در این روزها که دنیا این کشور گربه شکل ما  را نشانه رفته است اگر دل خوش کنیم به بازی سیاست مداران آنگلوساکسون ، بد راهی را رفته ایم .

من باورم این است که تا دیر نشده ، تا ایرانی بیش از این درجهان تحقیر نشده ، تا هنوز کور سوی امیدی هست باید کاری کرد .  باید حول محوری گرد آمد و دعواهای قدیمی را به کناری نهاد . باید از دو دوزه بازی کردن دست برداشت .

اگر قرار است کاری شود تا تحریم و جنگ پیش نیاید باید از قالب های دو رو  چون ملی مذهبی و روشنفکر دینی و سوسالیست مسلمان رهایی جست.

  "فرصتی گران را به دشمن خویی از کف داده ایم و کسی نمی داند چقدر فرصت باقیست، تا جبران گذشته کنیم".*

* شاملو

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 12:1  توسط مهجاد  | 


س.س: تمام شد...... آن صدای خرخر لعنتی، آن "جیلیز و ویلیز" مودم و آن اشغال شدن های مکرر تلفن تمام شد.

چند روزی است که با پیگیری های ابوذر با سیستمADSL قدم به دنیای اینترنت می گذارم و چه چیزی لذت بخش تر از اینکه در هنگام وبگردی، دیگر صدای غرغر اهل بیت در هنگام کانکت شدن بلند نمی شود، بیست و چهار ساعته به اینترنت دسترسی دارم و دیگر در زیاد  شدن پول تلفن خانه مقصر نیستم!

همه این ها یک طرف،  افزایش سرعت دانلود و امکان سرکشی سریع به پایگاه های اینترنتی، از دیگر مزایای دسترسی به ADSL است.

در شگفتم با این همه مزایا چرا هنوز ADSL در میان مردم خوب جا نیفتاده و البته خودم نیز دیر اقدام کردم.

با این حال برای آن ها که حداقل ماهی10هزار تومان صرف خرید کارت اینترنت می کنند و بیشتر از آن بابت استفاده از خط تلفن به مخابرات می پردازند استفاده از سیستمADSL  کاملا مقرون به صرفه است و پیشنهاد می کنم هر چه زودتر فکری به حال راه اندازی آن بکنند. در غیر این صورت کاری، دانلودی، چیزی داشتید در خدمتیم!

فعلا که از شر DIAL UP نجات پیدا کردم و البته مطمئنم هیچگاه دلم برای آن صدای " جلز و ولز" لعنتی تنگ نمی شود.

خداحافظ DIAL UP..........

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1384ساعت 4:59  توسط مهجاد  | 


دست چین را این بار به متن آورده ایم. همین جوری محض تنوع، چند تا خبر جالب و بی ربط که دیدنش ضرری نداره اما سودی هم به دنیا و اخرت هیچ کی نمی رسونه گذاشتیم تا ببینید و عبرت بگیرید. دنبال نتیجه گیری هم نباشید.

۱-در پی اهانت نشریات دانمارکی به پیامبر اسلام نام شیرینی دانمارکی به گل محمدی تغییر می کند!

۲-آنفلوانزای مرغی به تهران رسید!

۳-مالزی مسلمان هم کاریکاتورها را چاپ کرد!

۴-کشیدن کاریکاتور احمدی نژاد آزاد اعلام شد!

۵-استقبال آقایان از ایستگاه صلواتی خواهران!

۶-یک هواپیمای دیگر نزدیک بود سقوط کند. فوتبالیست ها جان سالم به در بردند!

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 1:13  توسط مهجاد  | 


شورای امنیت

 آن که می خندد

هنوز خبر فاجعه را  نشنیده است

م - ت : برای خیلی ها خبر رفتن پرونده ایران به شورای امنیت به اندازه خبر پیروزی احمدی نژاد در انتخابات دردناک بود . خیلی ها هم ذوق زده این ماجرا شدند چرا که به خیالشان همین امروز فرداست که آمریکا حمله کند و همه چیز تمام شود .مثل همیشه گروه بی خیال ها هم بودند  که ککشان هم ازاین ماجرا نگزید و عین خیالشان هم نبود.

راستش برای من هم چندان مهم نبود و نیست که شورای امنیت قرار است چه کند و سرانجام تکلیف این پرونده کذایی چه می شود . آنچه بیشتر جالب است به نظرم ، همین رفتار عجیب و تاثر انگیز هموطنان است در برخورد با چنین اتفاقی .

کشوری که ربع قرن پیش انقلاب را تجربه کرده ، بعد جنگ را پشت سر گذاشته ، سپس سالها زیر فشار سیاسی سر کرده و حالا دوباره دارد به سمت جنگ می رود چنان در بی تفاوتی محض است که ناخواسته  انسان را وادار به تامل می کند . حتی آنها که امروز ابراز نگرانی می کنند از روشن شدن شعله های جنگ نیز چنان رخوت زده هستند که جز غرولند کاری از دستشان بر نمی آید .

در مردم کوچه و بازار نشانی از همبستگی نیست . راننده تاکسی ها همچنان به زمین و زمان فحش می دهد و در صف نان و شیر و دریافت مستمری بازنشستگی ، پیرزنها و پیرمردها  ورد کلامشان " خدا پدر شاه را بیامرزد " است .

دیروز در جمعی 5 – 6 نفره میان جوانان هم سن و سال  بحثی انداختم که اگر جنگی در گرفت چه کسی حاضر است به دفاع از سرزمین ( نه رژیم ) با متجاوز مبارزه کند . حتی یک نفر حاضر نبود چنین کند . حتی یک نفر.

یکی گفت : آنقدر ما را از دشمن ترسانده اند که دیگر ترسمان ریخته است. یکی گفت : من سرباز پرزیدنت بوش هستم و آن دیگری هم توضیح داد : هر کس آتش جنگ را روشن می کند خودش هم برو.د مبارزه کند .

راستش خودم هم در اولین فرصت که بتوانم پا به فرار می گذارم از این ممکلت و در گوشه ای پناهنده می شوم چرا که به باورم این شرافتمندانه ترین کاری است که می توان انجام داد .

عرب های خوزستان ممکن است قیام مسلحانه کنند ، کردهای زجر کشیده احتمال دارد علم استقلال خواهی بردارند . ترک ها شاید دست به خودمختاری بزنند . سنی ها حتما جنگ فرقه ای راه خواهند انداخت در بلوچستان و جنوب .

حتی دانشجویان تازه چپ شده علامه و پلی تکنینک و ... هم احتمالا سراغ جنگ مسلحانه خواهند رفت  برای آرمان پرولتاریا یا چیزی شبیه این خواهند جنگید .

اما من فرار خواهم کرد تا صدای عربده دانشجویان را ، صدای استقلال خواهی عرب ها و کرد ها و ترک ها را ، صدای بمب های هیدورژنی را ، صدای لاریجانی که شبیه سعید الصحاف است را نشنوم .

من بی آن که ذره ای تعلق خاطر به ایران داشته باشم  ، در وحشت از صداهای ناهنجاری که جنگ و خونریزی آن را ایجاد می کند پا به گریز خواهم گذاشت و تنها نم اشکی به گوشه چشمم خواهد آمد آن هم از برای دود سوزاننده آتش و بمب .    

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 10:52  توسط مهجاد  | 


س.س: مردم آزارها بساطشان را پهن کرده اند. آماده اند تا از غروب آفتاب تا نیمه شب به هر بهانه که شده عرض اندامی کنند و خود را به دیگران نمایش دهند. این روز ها در هر کوی و برزن که مجالی پیدا کرده اند داربستی زده اند و برزنتی بر روی آن انداخته اند تا 10 روز به نام سوگواری، خوشگذرانی کنند و به نام عزاداری هر چه از دست و زبانشان بر می آید عرضه کنند. هر چه باشد محرم است و دوباره نوبت قدرت نمایی و خوشگذرانی آنان رسیده است.

 با برپایی تکایای به ظاهر عزاداری در این ایام، گاه در کوچه های چند متری به فاصله کمی از هم چندین هیات عزاداری دیده می شود و در البته در هر هیات هم 20 یا 30 نفر بیشتر دیده نمی شوند؛ همه ماجرا هم بر سر آن است که جوانان حضرت علی اکبر یا علی اصغر می خواهند خود دولت جداگانه ای تشکیل داده و حاکمیت مجزایی برای خود تشکیل دهند و هر کس به ریاست و فرماندهی خود می اندیشد و اراذلی که تا چندی پیش در محل، مردم از دستشان آسایش نداشتند حالا به کمتر از طبل نواختن و علم بلند کردن رضایت نمی دهند؛ چه اگر جز این بود همه افراد یک محل زیر یک سقف واحد گرد می آمدند و خالصانه به عزاداری خود مشغول می شدند اما نه چنین نیست. مسئله مطرح شدن، پرستیژ و افه و افاده است. امام حسین تنها بهانه ای است تا اهل محل کمبود های خود را عیان سازند.

در این سال ها که همواره در پیرامون هیات ها گشت و گذاری داشته ام آنچه کمتر دیده ام اخلاص و راستی بوده است.   

بر خلاف برخی که با دیدن جوانان و جمع سیاه پوش آنان هوش از کف می دهند و سرمستانه می گویند: "ببینید دین و مذهب در پوست و خون جوانان مملکت ریشه دارد" ، من معتقد نیستم که علم بلند کردن و بر اشیای صدادار کوبیدن نشانی از دینداری با خود به همراه دارد؛ یا حتی شیوه های خاص زنجیر زنی تجملات دسته و آلات و ادواتی که در این راه به کار می گیرند هیچ سنخیتی با گرامیداشت نام و یاد یک عزیز از دست رفته ندارد؛ چه اساسا در این سال ها آنقدر با این جوانان اخت و صمیمی بوده ام که از این بازی ها در فکرشان چه می گذرد.

ره به افراط نمی گشایم و این را به همه تعمیم نمی دهم که اصولا نگاهی چنین به قضایا ندارم. نسبی سخن می گویم و از در صد قابل توجهی حرف می زنم که سال به سال نیز بیشتر می شوند و در این میان مساجد وضع و بحث دیگری دارند و شامل حال این نوشتار نمی شوند. در این جا تکیه ها مد نظرم هست و هیات های مذهبی که هر سال بدعت های تازه ای بر سوگواری  می افزایند و به همین نسبت اسباب ناراحتی و گلایه مردم را نیز بیشتر فراهم می آورند.

 بدین رو اعتقاد دارم تمام این دسته هایی هایی که راه کوچه و خیابان را بند می آورند و مسیر گذر مردم را مسدود می کنند و زندگی عادی شهروندان را با اختلال همراه می سازند جز مردم آزارانی خوشگذران و شهرت طلب چیز دیگری نیستند که اگر واقعا قصد عزاداری و مجلس ترحیم گرفتن داشتند راه های بس ارزشمند تری هم پیدا می کردند.

افسوس که این مزرعه را آب گرفته........... 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 16:14  توسط مهجاد  | 


شاملو مصاحبه ای کرده است مسعود بهنود با احمد شاملو در ابتدای سال 58 که در  مجله تهران مصور ان زمان نیز چاپ شده است .

گفت و گوی بهنود و شاملو پیرامون انقلاب دور می زند . مقایسه ای است بین رفتار حاکمان جدید و حاکمان قدیم . نگاهی است به شخصیت انقلابیون عصبانی که در دلشان آتش انتقام و ویرانگری روشن شده است .

شاملو در این مصاحبه از فرمایشی بودن رفراندم قانون اساسی می گوید . بر بازرگان به خاطر بی عملی اش می تازد و توده ای را به تزویر و طرفداری از چماق متهم می کند .

او از بازتولید فاشیسم ،  شکنجه گاه ها و ساواک در دستگاه انقلابیون سخن می گوید و در فضای مسموم روزهای انقلاب معتقد است " انگلها به جهل و تعصب توده دامن می زنند "

مصاحبه بهنود و شاملو را برای این سالروز  انقلاب مناسب دیدم که ادبیاتمان چندی است به قامت ادبیات 57 در آمده .

 


  بخشی از مواضع شاملو در مصاحبه با بهنود :

 

فاشیسمی جانشین فاشیسم دیگر می شود که قالبش یکی است ،شکلش یکی است ، عملکردش یکی است . چماق و تپانچه و زندانش همان است فقط بهانه هایش فرق می کند . زمان سلطان محمود می کشتند که شیعه است ، زمان شاه سلیمان می کشتند که سنی است ، زمان ناصر الدین شاه می کشتند که بابی است ، زمان محمد علی شاه می کشتند که مشروطه است ، زمان رضا خان می کشتند که مخالف سلطنت مشروطه است ،  زمان کره اش می کشتند که خرابکار است ، امروز تو دهنش می زنند که منافق است و فردا وارونه بر خرش می نشانند و شمع آجینش می کنند که لامذهب است .

 

 


 

پیوست 1 : این مصاحبه را نخست بار من از سایت سوسیالیست های جوان کشف کردم که گرچه هیچ نسبت فکری با این جماعت ندارم اما باید سپاسگذار بود از آنها که این اسناد خواندنی را جمع آوری کرده اند .

پیوست 2 : به لطف این مصاحبه و چند مرجع دیگر ، چند ترم پیش درس 3  واحدی ادبیات سیاسی ایران معاصر را با نمره الف پاس کردم که یادش بخیر .

پیوست 3: برادران توجه داشته باشند که ما مهجاد بیمار بیچاره هیچ مسوولیتی در قبال گفته های زنده یاد شاملو نداریم و این تنها نقل قولی است برای تنبه و بیداری  

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 11:44  توسط مهجاد  | 


 

س.س: کوچکتر که بودم در هنگام سرماخوردگی دعا می کردم تا دکتر برایم آمپول ننویسد. از ترس آمپول حتی گاه دکتر نمی رفتم.

دیشب که بعد از مدت ها در اثر یک سرماخوردگی مزخرف دوباره گذرم به پزشک افتاد بر این امید بودم تا برایم پنی سیلین تجویز کند و هر چه زود تر از این بیماری لعنتی نجات پیدا کنم.

دو روز است که زندگی ام فلج شده. تلفن هایم را جواب نمی دهم، اینترنت را تعطیل کرده ام و فقط در بستر افتاده ام و استراحت می کنم.

 مهدی حالش از من هم بد تر است. ظاهرا آنفولانزا (غیر مرغی) گرفته و دکتر برایش 10 روز استراحت توصیه کرده.

خیلی مسخره است. مریض هم می شویم با هم. همه کار ها و برنامه ها مشترک، کارها با هم اما این که هر دو با هم بیمار شویم خیلی مسخره است.

بیچاره عظیم رجب پور، در این شرایط ناچار است یک تنه در سرویس سیاسی جور ما را هم بکشد. می دانم که خیلی اذیت می شود، امیدوارم بتوانم جبران کنیم.

 

اسرار المهجاد: حذف شدن لینک های کنار صفحه تقصیر ما نیست. مشکل از جای دیگری است. در تلاشیم تا دوباره راه بیندازیم.  

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 16:8  توسط مهجاد  | 


س.س: شده ایم حکایت آش نخورده و دهان سوخته. از بس که لطف دارند دوستان.

از وقتی ماجرای هدیه خبرنگاران مطرح شده هر دوست و دشمنی، در هر کوی برزنی که می بینیم، دستی به روی شانه مان می زند  و می گوید:" خب ..... کی می خواهی شیرینی لپ تاپ رو به ما بدی؟"

ما هم تا بخواهیم توضیح دهیم که قضیه از چه قرار است و هنوز دستمان به ضریح نرسیده، متهم می شویم به انواع و اقسام تک خوری و مارمولک بازی!

خلاصه آنکه الان تمام آشنایان و اهل محل در این گمان هستند که ما از صدقه سری خبرنگاری چه گرفته ایم و چقدر کیفور گشته ایم و تازه داریم قضیه را کتمان هم می کنیم!

فاجعه بار تر آن جا است که برای برخی توضیح می دهیم دولت جدید چه بلایی بر سرمان آورده و از نسیم عدالت گستری چه پول هایی به خودی ها توزیع نشده؛ که در این هنگام پاسخی نازل می شود که جز خجالت برای ما حاصلی ندارد: " شما خبرنگاران که نمی توانید حق خودتان را بگیرید چگونه می خواهید از حق و حقوق مردم در برابر حاکمان دفاع کنید"؟

راست می گویند بندگان خدا...... تجدیدی شده ایم ما روزنامه نگاران که ادعای پرسشگری مان گوش فلک را پر کرده و روزنامه هایمان را به هر بهانه ای رکن چهارم دموکراسی می نامیم و از حرمت نهادن به اصحاب قلم دم می زنیم، اما حتی توان آن نداریم تا از حق و حقوق مسلم خود دفاع کنیم و از حاکمان سهم خویش بخواهیم؛ نه این بار، که حتی در روشن کردن زوایای پنهان پرونده شهادت همکاران و دوستانمان در سانحه سقوط هواپیمای سی_130نیز راه به جایی نبردیم و این حادثه نیز بی شناخت مقصرین در مسیر فراموشی قرار گرفت تا این طعنه را به جان بخریم که روزنامه ها نتوانستند علت مرگ خبرنگاران خود را روشن کند چه برسد به دیگر مسائل!!!

در این میان و در روز هایی که خیلی از همکاران ما عطای دریافت هدیه ریاست جمهوری را به لقایش بخشیده اند جمعی از دوستان مطبوعاتی وبلاگی راه انداخته اند تا در آن به نحوه توضیح این هدیه اعتراض کنند.

برای ما که مدت هاست از ترس به هم ریختن اتوی شلوارمان،  اعتراض و شکایت را  به محافل خودمانی منتقل کرده ایم و از فریاد کشیدن در ملا عام دوری جسته ایم، راه اندازی این وبلاگ نیز خود غنیمتی است.

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 6:30  توسط مهجاد  | 


 اغفال

بچه مثبت ها همیشه زود ازدواج می کنند. این قاعده البته شامل حال فرزندان روحانیون که زود ازدواج می کنند نمی شود ولی تا بوده همین بوده....

بر همین اساس است که یک همکار مطبوعاتی و یک دوست وبلاگ نویس صبح روز گذشته در یک اقدام انتحاری مراسم نامزدی را به جا آورد و سپس در یک گفتگوی تلفنی از ما خواست فعلا چیزی به کسی نگوییم.

با این همه نمی توانیم مراتب تبریک و تسلیت را از همین راه دور به جا نیاوریم. امیدوارم غم اول و آخرش باشد.

آن هایی که از فضولی دارند می میرند می توانند یک سری کامل، کل لینک های ما را مرور کرده و از آخرین نوشته فرد مورد نظر وی را شناسایی کنند.

 

ترنم

هوای این روز های تهران گاه "دو نفره" می زند. نوشته های مهدی نیز.

همیشه بر سر استفاده از این واژه با مهدی جر و بحث داشتم. مهدی عاشق هوای بارانی است و آن را دو نفره می نامد. من که حال و حوصله درد سر، خیس شدن و لباس های گلی را ندارم از آن فراری ام و یک روز نیمه ابری را می پسندم که باد مرتب ابر ها را جا به جا کند و رقص سایه ها در زمین گرم پدیدار بشود.

در میانه اختلاف نظر ما یک روز که از خبرگزاری آفتاب بر می گشتیم و از قضا پیاده رو هم جای سوزن انداختن نداشت به ناگاه رعد و برقی شد و بارانی سیل آسا کل شهر را فرا گرفت. زوج های بی نوا و کبوتران بخت برگشته حاضر در میدان ولیعصر که این وضع را مشاهده کردند دوپا هم قرض کردند و به چشم زدنی از برابر دیدگان محو شدند. در این لحظه پیروزمندانه مهدی را مخاطب قرار دادم که هی فلانی دیدی این جماعت هیچ کدام این هوا را دو نفره نمی دانند که اتفاقا جمعشان از هم گسیخت و دست های گره زدشان از هم جدا شد.

مهدی که تازه سر حال آمده بود، پوز خندی زد و گفت : نمی فهمی پسر جان. خب همینش دو نفره است دیگر که کسی در خیابان نیست و آدم راحت است!!! تو چرا نمی فهمی؟؟؟

 

حالا ما مانده ایم و این دوست متاهل که چندی است اغفال شده و فعلا قرار نیست نامش فاش شود. پیشنهاد می کنیم اگر اهل عشق و صفا است در این روز و شب ها هوای دو نفره را فراموش نکند؛ همچنانکه مهدی ما فراموش نمی کند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1384ساعت 11:15  توسط مهجاد  | 


متاسفانه عکس بهتری پیدا شد

م-ت : آدمای دور و برمون ، آدمای روزمره که ساعتشونو نیگا می کنن و میگن عجله داریم .

تو ایستگاهای مترو ، کنار کیوسک روزنامه فروشا ، جلو سینما ، تو باجه بانک

آدمایی که قسطشونو به موقع میدن و غروبای پنجشنبه حرفای عاشقونه می زنن . گاهی وقتا هم دلشون یه پیک عرق می خواد یا یه فنجون قهوه

آدمای تلخ ، آدمای عصبانی با سر و وضع های یه جور – لب و لوچه ی آویزون  ، چشمای بی حال

آدمای ترافیک ، آدمایی که موقع بارندگی چتراشونو باز می کنن و تو روزهای آلوده پشت میزشون می شینن .

آدمای صندق رای ، آدمای غرولند و وظیفه شناس

آدمای مترقی با صورتای بزک کرده

کنار این همه آدم ، این همه آدم شریف تکراری ، آهای تو که می گی من تکرار رو دوس ندارم ، تو که خیس شدن زیر بارونو ، یخ زدن تو روز بلوریه زمستونو ، پک زدن یه سیگار تو غروب جمعه دلگیرو دوس داری ، تو که صورتت  ارایش ندراه   و چشات برق می زنه ، تو چرا جا زدی ؟؟؟

پیوست۱ : برای دلتنگی های دوستی که از احساس گنگ سکوت می گریزد . برای آمن

پیوست ۲ : ( فقط برای این که از این شعر خوشم اومد می زارمش )

 قبرا از نعش پر شدنُ

پیکا از راکی !

می گن :

    ماهم پُریم !

آره !

تا خرخره پُرن

آما از حرف مفت

 

ناظم حکمت            

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 11:40  توسط مهجاد  | 


 bbcpersianهم از دیروز به جمع قربانیان فیلترینگ پیوست  . بخش فارسی سایت خبری تحلیلی بی بی سی که نویسندگان و  تحلیل گران توانمندی چون بهنود و نبوی و صادق صبا و جمشید برزگر در آن مشغول کار حرفه ای خویشند یکباره مغضوب دستگاه قضایی شد و به اراده دادستانی فلیترش کردند .

انصاف که در میان بنگاه های خبرپراکنی بین المللی بی بی سی هنوزچند سر و گردن بالاتر است و بر خلاف آنچه نو دولتان ایران می پندارد نه وابسته دولت بریتانیاست نه دست نشانده آمریکا .

رسانه ای است مستقل که به وقتش حساب بلر و دار و دسته اش را هم رسیده است .

هم از این رو هم تحلیل گرانش نه ادبیاتی هتاکانه و پرخاشجویانه دارند و نه به دنبال جار و جنجال های خاص جناح های داخلی اند . کلامشان  بهداشتی است و کمتر اثری از حب و بغض در آن دیده می شود .

در یک کلام  bbc رسانه است . به معنای واقعی کلمه  و به همین دلیل شاید  مغضوب دولتیان ایران واق شده است .  

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 11:34  توسط مهجاد