س.س: من نمی فهمم بالاخره ایران دولت شهید پرور حماس را قبول دارد یا ندارد. به آن کمک می کند یا نمی کند. هر چه که هست دیگر این موش و گربه بازی ها چیست که در می آورد؟
ایران اگر به این بندگان مفلس خدا کمک می کند خب مردانه بیاید اعلام کند: در راه رضای خدا فلان قدر کمک کردیم به جنبش مقاومت اسلامی حماس "قربتا الی الله". اگر هم نه؛ که دیگر این حرف ها را با هم نداریم!!!
پس از آنکه دو روز پیش رسما اعلام شد ایران قرار است مبلغ 50 میلیون دلار به حماس کمک کند، برخی خبرنگاران فریب خورده ای که هنوز فکر می کردند دانستن حق مردم است رفتند سراغ نمایندگان شورای نگهبان در مجلس و پیگیر قضیه 50 میلیون دلار شدند تا شاید اطلاعات بیشتری حاصل شود.
کار که به جاهای باریک کشید و نمایندگان به دست گل آب دادن افتادند از بالا پیغام رسید که خبرنگاران محترم، لطفا بی خیال ماجرای حماس شده و قضیه کمک 5۰ میلیون دلاری را کشدار نکنند!!!
به عبارت دقیق تر اعلام شد با توجه به مصالح نظام صحیح نیست این قضیه در مطبوعات دنبال شود.
با این حال هرگز اعلام نشد این مصلحت نظام چه جانوری است که انجام یک کاری دقیقا بر طبق مصلحتش بوده و پیگیری خبرش بر خلاف مصلحت؟؟؟
ناظران گفتند: احتمالا این موجود خارق العاده یک جورهایی مثل مرگ زهرا کاظمی، حمله به کوی دانشگاه و قتل های زنجیره ای است که یک اقدامی بر اساس مصالح ملی انجام گرفته ولی پیگیری خبرش ......
این جمله اصلا به آن معنا نیست که با 50 میلیون دلار کمک اهدایی، قرار است اقدامی صورت بگیرد که باز هم به مرگ کسی منجر شود بلکه فقط تاکید بر این قضیه بود که در نظام مقدس، گاهی اوقات کارهایی رسما و علنا انجام می شود که ذهن ما افراد غیر خودی از فهم آن عاجز است!!!
راستی فکر می کنید پیغام منع پیگیری خبر کمک به حماس را چه کسی داد؟
علی زادسر؟ عشرت شایق؟ محمد رضا باهنر؟ حداد عادل؟ منوچهر متکی؟
نه دوستان اشتباه نکنید. واسطه این خبر، آخرین بازمانده خوشتیپی و نظافت دولت اصلاحات، جناب آقای "تکذیبیان" بود.
روحش شاد!!!
ظاهرا این بار عزم آقایان برای انتشار روزنامه کارگزاران جدی است.
پس از ماه ها حرف و حدیث و وعده و عید قرار است فردا اولین شماره روزنامه کارگزاران منتشر شود.
با این حساب این دومین روزنامه حزبی است که ظرف سه ماه گذشته منتشر شده است. البته مدیران کارگزاران هم به مانند همتایانشان در اعتماد ملی مدعی هستند که قصد دارند یک روزنامه حرفه ای تمام عیار را به روی پیشخوان بفرستند. با این حال هنوز چند ماهی باید صبر کرد تا مشخ
ص شود این دو روزنامه حزبی چقدر به ادعای خود پایبند خواهند بود.
آن طور که شنیده می شود قرار است کارگزاران فارغ از افراد و جریانات سیاسی داخل کشور، به طور مشخص از اندیشه لیبرال دموکراسی دفاع کند ولی هنوز مشخص نیست در این راه قرار است تا چه حد پیش رود و تا کجا این اندیشه را مطرح کند.
به هر روی هنوز در ادبیات سیاسی جناح اقتدار گرا، واژه " لیبرال " فحشی سیاسی به حساب می رود و صاحبان این تفکر شایسته هر نوع مجازات دانسته می شوند!!!
هنوز هیچ نشده ببینید با وزش نسیمی چگونه آقایان می خواهند سر به تن لیبرال دموکراسی نباشد:
سردار صفوی: باید لیبرالیسم را از بین برد.
س.س: می توانم بگویم دیشب تقریبا تمام فیلتر شکن هایی که داشتم و به دیگران نیز معرفی کرده بودم خود اسیر فیلترینگ شده بودند. به نظر می رسد موج جدیدی از فیلتر سایت های اینترنتی در کشور به راه افتاده است؛ چنانکه جدیدترین سایت های فیلتر شکن نی
ز در سریع ترین زمان ممکن مسدود می شوند.
پیشتر مسوولین شرکت مخارات وعده داده بودند در آینده نزدیک سیستم یکپارچه ای را در کشور راه اندازی خواهند کرد که قادر خواهد بود در عرض 3 روز فیلتر شکن های جدید را شناسایی کند.
در این حال به نظر می رسد همزمان با اعلام حضور ایران در باشگاه اتمی جهان، دومین خبر خوشی که برای اقتدارگرایان نوید آمد اما رسما اعلام نشد همین راه اندازی سیستم جدید فیلترینگ در کشور باشد.؛ به ویژه آن که با بحرانی شدن وضع کشور در روزهای آینده لازم است اقتدارگرایان هر چه بیشتر مجاری ورود اطلاعات به کشور را مسدود کنند تا از رسیدن اخباری متفاوت از آنچه حکومت می پسندد چلوگیری شود.
دیشب اگر چه یافتن فیلترنگ جدید کارم را مدتی عقب انداخت و زمانی را از من به یغما برد اما باعث نشد تا از آنچه می خواهم محروم بمانم؛ کما اینکه تا به حال نیز نمانده ام.
برای اطلاع خوانندگان این وبلاگ، جدید ترین فیلترشکن هایی که تا به حال مسدود نشده معرفی می شود. هر چند که معلوم نیست این فیلتر شکن ها تا چه زمانی باز باشد. با این حال ما هم کوتاه نخواهیم آمد.
حالا که از خواب پا شدم احساس بهتری دارم. درسته که این روزها بازمانده های کمونیسم تو فرانسه و ایتالیا و مجارستان و اسپانیا و خیلی دیگه از جاها دارند قدرت رو به دست می گیرند . اما این بازمانده های کمونیسم بیشتر شبیه نسلی از دایناسورهای تیز پا هستند که بر اثر تغییر ژنتیکی تبدیل به لاک پشت شدند .پس زیاد جای نگرانی نیست .بهتره آسوده بخوابیم .
س.س: می دانم که غم آخرم نخواهد بود. می دانم که این مصیبت بقای عمر من نیز نخواهد شد، مطمئنم خیلی از دوستان را در شادی هایشان نمی بینم که بتوانم جبران کنم و البته آگاهم که خدا پیش از این به من صبری عطا نخواهد کرد؛ با این وجود از همه آن ها که به هر شکل ابراز همدردی کردند، سپاسگذاری می کنم.
باشد که هیچ کس در این عالم درد و رنج نبیند؛ گرچه نیک می دانیم که این نیز محال است.
چرخ روزگار باید بچرخد و مصیبت و بلا نیز جزیی از این روزگار است.....
س.س: کیفور تر از این نمی شد. آن قدر شر به پا کرده بودیم و خندیده بودیم که دیگر حتی نایی برای شب نشینی نداشتیم.
عادت همیشه ما است. با دوستان قدیم و رفقای سابق که جمع می شویم، آنقدر حرف برای گفتن و خاطره برای تعریف کردن داریم که از شدت خوشگذرانی دیگر نه گذشت زمان را متوجه می شویم و نه از تیپ و کلاس، چیزی سرمان می شود. مستانه هر کاری می کنیم و کودکانه هر چیزی می گوییم. دور هم آن قدر ه
ستیم تا خسته شویم و بساط خواب را به منزل ببریم.
امشب هم مثل هر شب اوضاع به همین گونه گذشت. مثل تمام شبهایی که در این چند ساله کم پیش می آید اما آنرا غنیمت می شماریم. باز پیش هم بودیم.
ساعت نزدیک 12 که رسید موبایلم صدایی کرد و نخوانده فهمیدم باز از خانه نگران شده اند و تماس گرفته اند که کجایی و کی می آیی. همین که بگویم زنده ام برایشان کافی است. قطع می کنند و تا 6 صبح دیگر با من کاری ندارند تا باز دوباره آن موقع زنگی بزنند و از نگرانی به در آیند.
این بار اما تماس آن ها من را نگران کرد. به خواهرم که جواب دادم نزد دوستان هستم و دیر می آیم؛ بی هیچ بحثی فقط گفت: پس، موقع برگشتن ببین کدآم یک از دوستانت نوار قرآن دارد بگیر و بیار.
عیاشی ما ادامه داشت. اما دیگر وقت رفتن بود. این درخواست لعنتی فکرم را هزار جا برد. استارت زدم و موقع برگشت دیگر حتی دستم به ضبط ماشین هم نرفت. من که موقع رانندگی بی مطرب و خوانده ای نمی توانم دست بر دنده برم و پا بر پدال بگذارم در آن لحظات حتی لحظه ای به این فکر نیفتادم که از داشبورد اتومبیل کدام نوار را برای گوش دادن برگزینم..................
وقت توقف، آن موقع شب، هنگام پارک اتومبیل، وقتی بی مقدمه دایی و پسر دایی ام را جلوی خانه دیدم، دیگر به تمامی، دوزاری ام افتاد. فکر و خیالات مزخرفم دیگر در آستانه تایید بود. تمام آن چه در راه به سرم زده بود و با هزار بهانه آن را از فکرم دور می کردم برایم به حقیقت تبدیل شد.
دیگر برایم فرقی نداشت که آن بنده خدا به من چه می گوید. آن لحظه که رو به رویم قرار گرفت و گفت از شهرستان زنگ زده اند...... اصلا به این گوش نمی دادم که چه گفته اند!
چه فرقی می کرد؟ همه چیز عین روز برایم روشن بود. حالا گیرم که بگوید مادربزرگ حالش خوب نیست، یا بگوید از مسافرت دیرتر بر می گردد یا بگوید الان در بیمارستان بستری است. چه فرقی می کند؟ که از قضا همه این ها را گفت و من دیگر می دانستم که پنهانکاری آغاز شده است.
خودم دیگر استاد این بازی هام. مگر در همین سقوط هواپیمای سی-130 و شهادت دوستانمان نبود؟ کجا کسی جرات داشت اصل خبر را به کسی بازگو کند. آنهمه خودمان را دلداری دادیم که هواپیمای سقوط کرده مسافربری نبوده، ساعت پروازش ظهر بوده و هزار دلیل و بهانه مزخرف دیگر.....
اما مگر اصل خبر را می شد کتمان کرد. حالا بازی دیگری از راه رسیده و این بار مصداقش فرق می کند.
خوب می دانستم سکته و بیمارستان همه بهانه است و اصل خبر تلخ تر از این حرف ها است.
معلوم است، این که تلفنی خبر رسیده که فلانی حال مساعدی ندارد جز حرف مفت چیز دیگری نیست. با این حال تا شنیدن حرف نهایی مگر می شد دلم را از امید خالی کنم؟ من در زندگی تا به حال کم اشتباه نکرده ام. خب این هم یکی دیگر. مگر چه اشکالی پیش می آید؟
............
پایم که به خانه رسید لازم نبود به نگاه معنا دار اطرافیان نگاه کنم تا به یقینم افزوده شود. به آن دستمال کاغذی لعنتی هم احتیاج نبود تا توجهم جلب شود. حتی اگر حلقه پر حزن و اندوه اطرافیان، با آن نگاه های به ظاهر آرام هم نبود برایم همه چیز مثل روز روشن بود. با این حال برای زدن تیر خلاص، انتظارم سه دقیقه نیز به طول نینجامید.
بغض مادرم شکست........ و بغض من نیز.........
من دیگر مادر بزرگ ندارم......
س.س: عید خوبی بود. پس از سال ها دوباره طعم عید را مزمزه کردم.اصلا از چند روز قبلش اوضاع متفاوت بود. بر خلاف سال های قبل از میانه اسفند بوی عید را احساس می کردم و البته نوروز به مانند کودکی خوش گذشت و گوارا بود. _1.jpg)
گرچه بیشتر تعطیلات به میهمان بازی و ماچ و بوسه های زورکی گذشت اما مگر نوروز کودکیمان جز این ها بود.
در این روزها که به استراحت و تفریح گذشت گرچه به حد انتظار از کتاب های در قفسه حالی نپرسیدم اما در مقابل به حد وصف ناپذیری چشم به هنر پردازی مردان هالیوود و همتایان داخلی شان دوختم و گوش به ترانه های لس آنجلسی و انواع مجوز دارش در داخل سپردم. از قضا با یکی دو موسیقی بسیار گرم گرفتم اما بیچاره من که تا به حال نامی از صاحبانش نشنیده بودم و حال که در قید حیات نیستند با آن ها آشنا شدم.
یکی افشین مقدم که ترانه زمستانش را پیشتر بارها شنیده بودم و از خواننده اش خبر نداشتم. دیگری فرامرز پارسی که ترانه "تهران تهران" از او به یادگار مانده و همچنین آرتوش که تا به حال نامی از او نشنیده بودم و ترانه های دلنشینی خوانده است.
به گمانم اگر این دوهفته عید، برایم فقط در آشنا شدن با آرتوش، مقدم و پارسی هم خلاصه شده باشد باز همه خیر است که این تعطیلات چندان به تباهی نگذشت و رفاقت با هنرمندان دور و نزدیک این سال ها را برایم به ارمغان آورد و مگر من از این ایام دیگر چه می خواستم؟
همه این ها را نوشتم تا پس از 13 روز تنبلی، بهانه ای برای مطلب نوشتن مهیا شده و دستم برای وبلاگ نویسی در سال جدید باز شود. نمی دانم در این ایام که به آسودگی گذشت چرا دستم به کیبورد نمی رفت و حس و حالی برای وبلاگ نوسی فراهم نمی آمد. گویی این دنیای مجازی آمده تا درگرفتاری ها و تنگناها مجرایی برای فریاد زدن و دردل کردن هایمان باشد.
حالا همه چیز از نو شروع شده است.
به این ترانه ها هم گوش کنید.
ترانه زمستان- افشین مقدم
پرستش- آرتوش
روز آخر جشنواره تئاتر بود. تازه 2 ساعت بود که از یه مسافرت خسته کننده برگشته بودم . توی فرودگاه سجاد زنگ زد که 2 ساعت دیگه خودم رو برسونم تالار وحدت . برای آخرین شب نمایش " فنز " با یه واسطه یی هماهنگ کرده بود تا بتونیم بدون بلیط نمایش رو ببینیم .
حول و حوش ساعت 7 رسیدیم جلوی تالار . بدون اغراق 200-300 نفر آدم پشت درهای ورودی جمع شده بودند که اکثرا هم بلیط نداشتند . تو بازار سیاه قیمت بلیط تا 30 هزار تومان هم رسیده بود ولی حتی با این قیمت هم بلیط به زور پیدا می شد. به تدریج اکثر آدمهایی که پشت در ایستاده بودند دست از پا دراز تر بر می گشتند ولی ما هنوز به واسطمون امید داشتیم. خلاصه یک ربع به شروع نمایش مانده بود که موفق شدیم از پشت میله ها با واسطه ارتباط برقرار کنیم . اما مردک بی شعور زد زیرش و گفت حتی یک نفر را هم نمی تونم راه بدم . دو سه دقیقه ای همین طور مات و مبهوت موندیم . هیچ فکری به ذهنمون نمی رسید که بتونیم یه راهی به داخل تالار پیدا کنیم . بچه های آشنا البته دور و بر تالار زیاد بودند اما اونها هم مثل ما پشت در مونده بودند و از هیچ کس هیچ کاری بر نمی اومد . کم کم تو این فکر بودیم که برگردیم و بیشتر از این خودمون رو علاف نکنیم که یه دفعه سر و کله مجید توکلی پیدا شد . مجید یه آدمی شبیه رضا مارمولکه . یعنی محاله که پشت هیچ دری بمونه .از بچه های سینما و تئاتر شرق هم هست و با چم و خم این حوزه آشناست . در عین نا امیدی و برای شوخی و خنده به مجید گفتیم "دو تا بلیط نداری ما رو بفرستی داخل ؟". بلیط نداشت . یعنی کلی قسم و آیه آورد که نداره . اما یه دفعه رگ رفاقتش به جوش آومد و گفت هر طور شده شما رو می فرستم تو . فکر کردیم شوخی می کنه . رفت و 2 دقیقه بعد برگشت . گفت دنبال من راه بیفتین . رفتیم جلوی در ورودی تالار . گفت سرتون رو می ندازین پایین و با کمال اعتماد به نفس می گین روابط عمومی، یعنی مثلا از بچه های روابط عمومی تالار هستیم.
به دو تا نگهبان جلوی در با جدیت تمام گفتیم روابط عمومی و انگار که این واژه اسم شب بود . باورمون نمی شد به همین راحتی رفته باشیم داخل . هنوز کلی آدم پشت در مونده بودن .
اما باز باید دو تا نگهبان رو رد می کردیم. برای این مرحله مجید یه فکر دیگه کرد( فکر می کنم اثرات بازی های کامپیوتری بود ) . گفت موبایلتون رو بگیرین دم گوشتون و " ریز صحبت کنین " همین کار رو هم کردیم . این طوری از هفت خان رستم رد شدیم و فنز نصیبون شد . انصافا هم حیف بود اگه این نمایش رو از دست می دادیم. آخر سر به مجید گفتیم " بابا بچه زرنگ ، تو وبلاگ یه حالی بهت میدیم " حالا هم 4 ماهه که توی کامنت های ما مثل آدمهای ضایع هی می نویسه " فنز " دنبال اینه که ازش تقدیر و تشکر کنیم . امیدواریم بعد از این پست دیگه بی خیال بشه .
پیوست : تو عالم مطبوعات مثل هر عالم دیگه ای همه جور آدمی پیدا می شه .مجید هم یکی از این آدمهاست . ( آخر توضیح فلسفی ) زمان انتخابات به مجید می گفتیم اگه هر کدوم از این کاندیداها برنده بشن برای تو بد نمی شه . چون به شکلی باور نکردنی همزمان همه رو داشت .حالا هم مشاور جوان قالیبافه . به قول خودش " مشاور دکتر " .
پیوست 2 : خدا لعنتت کنه مجید ، آخه ارزشش رو داشتی که این همه در موردت بنویسیم . برو خدا رو شکر کن که نگفتنی ها رو نگفتیم .
...مصدق خیلی از روشنفکرها را الکلی کرد. کودتا هم خیلی از آدمهای تحصیلکرده این سرزمین را به پای منقل کشاند . سالهای انقلاب که فرارسید در آن روزهای تنش و تهدید ، آنتلکتوئل ها از راست و چپ سراغ از مخدرهای جور واجور گرفتند تا هیجان روانی تحولات زمانه را با آرامشی تخدیر گونه فرونشانند .
چپ ها که بی وفایی مسکو و ساخت و پاخت شوروی با محمد رضا شاه را دیدند کم کم کعبه آمالشان فروریخت و سرگردان پکن و آلبانی و آلمان شرقی شدند اما دیگر به آرامش ایدئولوژیک سابق دست نیافتند و به الکل پناه آوردند
راست ها نیز چه در قامت ملی ها ، چه به قیافه سکولار های لیبرال وقتی دست ایالات متحده را در کودتا دیدند دیگر نتوانستند به خود بقولانند که کاخ سفید منادی سینه چاک دموکراسی و آزدای است ...
این وسط تکلیف ملی مذهبی ها هم از ابتدا معلوم بود . پا در هوایی مرام آنها باعث شد تا احساس نا امنی روانی بر ایشان نیز چیره شود و همزمان که انقلاب به روزهای اوج خود نزدیک می شد برخی از این جماعت روز به روز بیشتر به سمت مخدر ها کشانده می شدند .
این وضعیت خاص سیاسیون نبود . از ساکنان قلعه شعر و ادب گرفته تا عرصه جدید التاسیس سینما و صنعت رو به شکوفایی موسیقی و روزنامه چی ها و خلاصه همه آنها که دستی بر آتش داشتند کوشیدند تا هیجان باورنکردنی انقلاب را به آرامش االکل و تریاک تسکین دهند و از بار روانی تحولات بر خود بکاهند . ....
پیوست: متن بالا بخشی ادیت نشده و دست و پا شکسته از یک نوشته بلند است در باب علل رغبت روشنفکران ایرانی به مخدر ها . گرچه هنوز با کمبود شدید منابع در این باره مواجهم اما بر مبنای فرض من آن چه بیش از هر چیز روشنفکران ایران سالهای 30 به بعد را به استفاده از مخدرها ترغیب کرده ، نابسامانی اوضاع و تحولات غیر منتظره ای بوده است که بعضی از آنها در کل تاریخ 2500 ساله ایران سابقه نداشته است.
پیوست 2 : تعطیلات نوروز هم حسابی کشدار شده است . این همه منتظر شروع تعطیلات بودیم و حالا برای پایانش لحظه شماری می کنیم .


