تبليغاتX
چراغ هاي خاموش

س.س:  ۱ـ در صفحه مجلس روزنامه کارگزاران ستونی را اختصاص داده ایم به نوشته های خبرنگاران پارلمانی.

قرار است در این ستون خبرنگاران حوزه مجلس، از هر آن چه در رابطه با قوه مقننه  به ذهنشان می رسد بنویسند و یا حتی خاطراتشان را نقل کنند.

با این حال نمی دانم در صدا و سیمای کشورمان چه فضایی حاکم است که خبرنگارانش مجبورند انواع و اقسام ملاحظات را پذیرا شوند و در مناسبات خود محافظه کاری پیشه کنند؛ چنانکه در همین ماجرای اخیر جز خبرنگاران رسانه های صوتی و تصویری بقیه پذیرفتند که چند خطی از ارزیابی و نوع نگاهشان به مجلس هفتم مکتوب کنند.

نکته جالب دیگر این که خبرنگار پارلمانی یکی از رسانه های نزدیک به دولت علت امتناعش از نوشتن را اینگونه عنوان کرد که از مجلس هفتم دل خوشی ندارد و اگر بخواهد حرف دلش را در این زمینه بنویسد از طرف روزنامه با مشکل رو به رو می شود. دروغ هم که نمی شود نوشت.

 

2- امروز صبح یک مصاحبه جالب داشتم با مهدی کوچک زاده راهیافته آبادگر به مجلس شورای اسلامی. در همان آغاز کار به محض این که گفتم سوالاتی از شما دارم، دست در جیبش کرد و یک دستگاهMP3 PLAYER در آورد و گفت بسیار خب من در خدمتم. کوچک زاده که ظاهرا چندان از نحوه انتشار مصاحبه هایش دل خوشی ندارد در پاسخ به اظهار شگفتی من لبخندی زد و گفت: شما برای خودت ضبط کن و من هم برای خودم. آخر مصاحبه هم گفت: امیدوارم کلمه ای کم و زیاد نشود که آن وقت....

 

خدا آخر عاقبتمان را در مجلسی که لیست نمایندگانش را امام زمان امضا کرده بخیر بگذراند!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 17:49  توسط مهجاد  | 


بند نمی شود روی سنگ ،

سنگ

دیوار برلین

 فرو می ریزد

            

وراج پیر

قهو اش را سر می کشد در هاوانا

پا اندازان  دختران تازه نفس را می آورند

مجسمه صدام  می افتد

کام کاسترو تلخ می شود

 

عرب های سرزمین موعود

با مسلسل های ستاره داوود

تل آویو را نشانه می گیرند

 

دیوار حائل فرو می ریزد

سنگ روی سنگ بند نمی شود

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 22:21  توسط مهجاد  | 


 

م – ت: به توصیه دوست عزیزی رمانی خواندم از  مهدی خلجی به نام " ناتنی " ، حکایت طلبه ای است که از حوزه دل می کند و به تهران می آید ، بعد در جریانی نامعلوم راهی پاریس می شود . حجره های تنگ و تاریک قم

با تعصب کور مردمانش جای خود را به کافه ها و کتابخانه های دنج و دلباز پاریس می دهد و جای آخوندهای عبا به دوش و زنان روبنده پوش را عطر تن زنان لوندی می گیرد که دل  هر مسلمان و ترسایی را می لرزاند .

داستان در بحبوحه انقلاب شروع می شود . روایت صحنه های سنگسار و اعدام و ترس از تفتیش های آنچنانی  بخش های اصلی داستان را تشکیل می دهد . در ناتنی عشق هم جریان دارد . اما زیر پوستی و آمیخته با شرمی شرقی .

عشق این داستان در گیر و دار انقلاب و گلوله شکلی ترازیک به خود می گیرد .طلبه فراری از حوزه به دختری دل می بندند که نقاشی خوانده  است و پیکره لخت زنان را می کشد . اما بعد این دختر  همسر مردی  بازجو و آدمکش می شود و سرنوشت زندگی اش  به خاطر تابلو های نقاشی اش  به  دست دیوانگی های بازجو می افتد 

 ناتنی در پایان برای شخصیت هایش سرنوشتی  سرشار از شکست و تاسف بنا می کند و روایتش ختم می شود به این که انقلاب  هنرمند و طلبه دگر اندیش  را یکجا از خود فراری داده . یعنی هوادارن عشق و معنویت را

 این نتیجه داستان اما شکلی عبرت آمیز ندارد . به طعم قهوه ای  تلخ می ماند که باید چشیده شود و تلخی آن  تا عمق وجود احساس شود .   

بخش های کوتاهی  از  رمان ناتنی را این جا می گذارم تا اگر به پسندتان بود پیامی بگذارید و من متن کتاب را برایتان ارسال کنم . کتاب خوبی است که به خواندنش می ارزد .

این بخش ها را بی هیچ دلیلی انتخاب کردم . راستش فرصت زیادی نداشتم برای گزیده پیدا کردن

 

 

- بعد از دو ماه چند نفر امدند و به جانم افتادند . آخر چرا می زنید ؟ اشتباه گرفته اید . گه می خوری نان امام زمان را بخوری و توی مجله ای که یک مشت لامذهب مادر جنده در می آورند کار کنی . گفتند از این به بعد یا زنده می مانی یا شعر می نویسی .

 


 

- وقتی به پدرم گفتم می خواهم بروم مدرسه عادی و درسم را ادامه بدهم ، کشیده ای توی گوشم خواباند . همین طور که زمین گیر شده بودم فریاد می کشید ...

از خانه امام زمان می خواهی بروی بدبخت ؟ کسی که به امام صادق پشت کند خیر نمی بیند . خاک بر سرت ! غیظ و بغض توی گلوش هلهله کرد . نان امام زمان را می خوری ، کفران نعمت می کنی ؟ من می خواستم تو فقیه شوی ،مرجع تقلید بزرگی بشوی ،لیاقتش را نداری . من جواب خدار را چه بدهم ؟ دوستانم چه می گویند ؟ پسر ! همه غبطه درس خواندن تو را می خورند . می خواهی مثل بچه مزلف ها دانشگاه بروی که چه بشود ؟ این همه دکتر و مهندس مثل کود شیمیایی توی مملکت ریخته .

 


پیوست : مهدی خلجی را قبلا با کارهایش در بی بی سی شناخته بودم. با تحلیل های سیاسی . اما در رمان نویسی قلمی دارد خواندنی و پردازش گر که برای یک ژورنالیست در حکم موهبتی است. دست مریزادش

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 22:49  توسط مهجاد  | 


م - ت:  ۲۷سال است که چریک مانده . آرمانش عوض شده ، اما آرمانگرایی اش بر جاست . گنجی را می گویم . زندانی این سالها . زندانی روزهای بی آرمان.

دیشب که دوستان نقدش را بی محابا در نشست روزنامه نگاران پی گرفتند لبخندش محو نمی شد .

گنجی دفاع کرد از آرمانگرایی اش. گفت که آرمانگرایی بد نیست، گفت که یک زمان آرمان او و نسلش از اندیشه های شریعتی بیرون امده بود و نتیجه قهری آن شد  جمهوری اسلامی . اما حالا آرمانش لیبرال دموکراسی است ، نمادهایش گاندی و ماندلا و این آرمانی نیست که استبداد از دل آن بیرون آید .

به گنجی نقد آوردند که تک روی کرده است ،  که میدان سیاست عرصه کار جمعی است و خودسری را بر نمی  تابد ، گنجی گویی که سالها فکر کرده باشد به این موضوع ، از مشی سیاسی خود دفاع کرد ، گفت که  همه اصلاح طلبان تک رو هستند . گفت که تاج زاده ، عبدی  و محمد رضا خاتمی هم گرچه ادعای حزبی بودن دارند ولی تک روی می کنند . کدیور هم تک روی می کند . آغاجری هم تک روی کرد ، حجاریان نیز . چون اصلا ذات دگر اندیش بودن تک روی را تجویز می کند چون امثال هابرماس و چامسکی و فوکو تک رو بوده و هستند و کار جمعی محصول برخورد آرا در عرصه عمومی است .

گنجی به عادت این سال ها باز از جانب همکارانش رادیکال و انقلابی خطاب شد اما او این اتهام را هم رد کرد . گفت آن چیزها که در مورد قتل های زنجیره ای نوشته به قول سعید حجاریان یک هزارم واقعیت هم نبوده . گفت که خجالت می کشد در مصر و لیبی و سوریه مردم علیه شخص اول مملکت شعار می دهند و خواهان سرنگونی اش هستند اما در ایران به  امثال گنجی تندرو می گویند .

گنجی نقد اخلاقی داشت به اصلاح طلبان و به جامعه . به اصلاح طلبان از این رو که  تهدید به خروج از حاکمیت کردند اما از سر بی عملی  آن قدر به کرسی های  قدرت چسبیدند تا با تیپا بیرونشان کنند . گفت که اگر تنها 50 نفر از این اصلاح طلبان پی زندان را به تن خود می مالیدند استبداد عقب نشینی می کرد اما دوستان عافیت اندیشی کردند .

نقد گنجی به جامعه هم از این دست نقد بود . از سست شدن حس اعتماد عمومی مردم. از این که اخلاق عرفی رو به انحطاط است و جامعه قوامی ندارد .

صراحت گنجی را خیلی از دوستان روزنامه نگار نپسندید ، عصبانی شدند از این که گنجی همه را به بی عملی و عافیت طلبی متهم کرده ، گفتند که گنجی توقع بیجا دارد که خیال می کند همه باید برای مبارزه به زندان بروند و هزینه بپردازند ،گفتند که عامه مردم اصلا دنبال دموکراسی و حقوق بشر نیستند و نسل جوان هم به آزادی عرق خوری و جنسی راضی است ،  بحث گنجی اما چیزی دیگر بود روی سخنش هم به مردم نبود . . او گفت اگرنخبگان جامعه  واقعا شعار دموکراسی و حقوق بشر می دهند و به آن باور دارند این با در خانه نشستن  جور در نمی آید . باید هزینه اش را بپردازند  ، تعارفی هم در کار نیست .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 22:23  توسط مهجاد  | 


 

س.س: "در این که ما نسل شما را بدبخت کردیم شکی نیست".

این صریح ترین جمله ای بود که اکبر گنجی در جلسه ماهانه روزنامه نگاران اصلاح طلب عنوان کرد. منظورش هم به صراحت انقلاب سال 57 و حضورش در نقش یک انقلابی بود.

گنجی چهارشنبه شب میهمان جلسه ماهانه ای بود که این بار برخلاف همیشه رنگ و بویی عملگرایانه داشت و صحبت هایی که در آن رد و بدل شد جز نقد گذشته نگاه به آینده هم داشت.  

گنجی در همان آغاز جلسه تاکید کرد که علاقه دارد بی رحمانه نقد شود. می گفت دیگر من زندان نیستم که دلتان برایم بسوزد. شنگول این جا نشسته ام تا نقدم کنید. او وعده داد که مانیفست سومش هم در راه است و طی روزهای آینده منتشر می شود.

اکبر گنجی این روزها با انتقادهای تند و تیزی از جانب همفکرانش رو به رو است. ظاهرا شش سال دوری از فضای سیاسی تمام حرف ها و مباحث را روی هم تلمبار کرده و حالا به کوهی از اختلاف نظر تبدیل شده است.

گرچه گنجی پس از آزادی از زندان به خواهش، اصرار و التماس دوستانش کمتر در مجامع عمومی  حاضر به سخن گفتن شده اما وی در هر جمع خصوصی که قرار می گیرد از بیان نظراتش هیچ ابایی ندارد. اتفاقا صریح ترین حرفش همان است که 28 سال پیش آیت آلله خمینی در رابطه با رژیم پهلوی گفت که "شاه باید برود" و حالا گنجی به جای نام شاه، اسم دیگری را قرار داده و رفتن او را خواهان است.

گنجی در صحبت های جدید خود بحثش را بر این پایه گذاشت که ما اگر دموکراسی، آزادی و حقوق بشر می خواهیم باید هزینه بدهیم.  او روی سخنش را خطاب به فعالین سیاسی و نخبگان قرار داد و گفت من به مردم عادی توصیه ای نمی کنم اما فعال سیاسی اگر آزادی می خواهد باید هزینه بدهد. همانطور که برای رسیدن به هر چیزی باید بهایی پرداخت. گنجی می گفت که ما در این سال ها جز سعید حجاریان که ترور شد، حضرت عباسی اصلا هزینه ای ندادیم. دوم خردادی ها حتی حاضر نشدند یک تجمع ساده برگزار کنند. تعجب می کنم که چرا برخی حرف از رادیکالیسم و هزینه های سنگین می زنند. کشورهای دیگر صدها صدها زندانی سیاسی دارند، کشته می دهند اما ما در خانه نشسته ایم و مدام با الفاظ بازی می کنیم که ساختار قدرت اقتدارگرا است و فلان و بهمان.

گنجی خود را با افتخار یک لیبرال دموکرات عنوان کرد و گفت معتقدم در این سال ها نه تنها تند روی صورت نگرفته بلکه هنوز حرف و انتقادی هم انجام نشده است. وی گفت: به کشورهای دیگر بنگرید که تحول خواهانش با حاکمان مستبد چگونه برخورد کرده و می کنند. من خجالت می کشم که اوضاع خودمان را حتی با مصر مقایسه کنم که هر روز فعالین سیاسی اش مبارک را زیر شدیدترین انتقاد ها قرار می دهند.

گنجی در صحبت هایش بار دیگر از روزنامه نگاران خواست بر خود سانسوری که در نوشتن اعمال می کنند نام روزنامه نگاری حرفه ای قرار ندهند. چرا که روزنامه نگار حرفه ای کسی است که اطلاع رسانی کرده و واقعیات را منتشر کند اما در فضای فعلی مطبوعات چنین چیزی غیر ممکن است. وی از حاضران خواست فقط یک موضوع به او نشان دهند تا وی ثابت کند نمی شود در آن باره بی محدودیت  و سانسور اطلاع رسانی انجام داد؛ البته کسی توان نشان دادن چنین چیزی نداشت.

جلسه پر تب و تاب روزنامه نگاران اصلاح طلب آن شب بیش تر از همیشه به طول انجامید. در حدود ساعت 12 شب که حاضران عزم خانه کردند، باران بهاری و خیس شدن لباس ها خنک ترین هزینه ای بود که آن شب پرداخت شد البته باز هم از جانب مطبوعاتی ها....

 

روایت مهدی از جلسه چهارشنبه شب

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 12:39  توسط مهجاد  | 


س.س: وقتی خانم راننده ای پس از تصادف با عبدالله رمضان زاده، سخنگوی سابق دولت، حسابی گیر می دهد که باید افسر بیاید و تا حضور مامور، نباید سپر از سپر تکان بخورد، نتیجه این می شود که عبدالله رمضان زاده یک ساعت دیر به سر قرار می رسد و حساب کتاب ما به هم می ریزد.

 

وقتی راننده بخت برگشته پس از یک تصادف ساده، سخنگوی دولت اصلاحات را نمی شناسد و کلی تشر نثارش می کند نباید زود قضاوت کرد مانند فیلم های تین ایجری سینما، حرف و حدیثی در کار بوده و از این تصادف نقشه ای برای آشنایی در میان بوده بلکه می شود فهمید، رسانه معظم ملی در دوران هشت ساله خاتمی چقدر ناچیز سخنگویش را به تصویر کشیده که هشت ماه پس از پایان کار آن، شهروندانش، تبلیغاتی ترین مقام دولت را که به اقتضای شغلش بایستی بیش از همه دربرابر  دوربین های تلویزیونی قرار می گرفت را نمی شناسند.

 

پس چندان بی جا نیست که وقتی مهجاد از رمضان زاده می پرسد مهمترین مانع بر سر راه دولت اصلاحات را طی هشت سال فعالیت چه می داند بدون کمترین تردید با صراحت پاسخ می دهد: صدا و سیما.

 

آقای رمضان زاده، دلتان برای تریبون سخنگویی دولت تنگ شده؟

اصلا و ابدا. هر وقت که من پشت آن تریبون قرار می گرفتم فشار خونم دوسه درجه بالاتر می رفت. گرچه من با تمام خبرنگاران دولت ارتباطی عاطفی داشتم اما دیگر هیچگاه پست سخنگویی را قبول نخواهم کرد.

 

در خانه ماهواره دارید؟

نه

هیچگاه ماهواره نداشتید؟

وقتی استاندار کردستان بودم در محل استانداری ماهواره داشتیم.

بی رودربایستی بگید چه کانال هایی رو تماشا می کردید؟

شبکه های خبری.

یعنی زبونم لال احیانا کانال های......

فقط الجزیره، بی بی سی، cnn  و از این قبیل.

 

Sms های قشنگ که دریافت می کنید؟

تا دلتون بخواد.

قشنگترین  sms که تا به حال در باره محمود احمدی نژاد گرفتید چه بود؟

اینکه پس از نامه احمدی نژاد به بوش، رییس جمهور آمریکا پاسخ داد حاجی من رو برای نماز صبح بیدار کن.

اینکه خیلی معمولی بود....

یکی دیگه هم هست که شما نمی تونید در وبلاگتون بنویسید....

چی؟

اینکه در پی نامه احمدی نژاد به رییس جمهور آمریکا، جرج بوش برای انجام مراسم ختنه سورون به ایران می آید.

باشه این رو اصلا نمی زنیم!!!

 

به عنوان آخرین سوال، وقتی غلامحسین الهام را در کسوت سخنگویی دولت در تلویزیون می بینید به چه فکر می کنید؟

به خودم افتخار می کنم که در دوران سخنگویی هیچگاه دروغ نگفتم!!!

******

 

راستی افسر راهنمایی و رانندگی حق را به رمضان زاده داد و خانم راننده به حکم قانون جریمه شد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 22:50  توسط مهجاد  | 


س.س: هفته سختی را پشت سر گذاشتیم. لااقل برای ما که عادت داریم در اظهار نظر پیرامون اشخاص جز در پرده سخن نگوییم تحمل این فشاری که بر ما وارد شد چندان آسان نبود، به ویژه این که یکی دو تا هم نبود.

ماجرای آن شام آخر، آن همکاران خانم و طنز مربوط به غرفه روزنامه اعتماد در عرض چند روز چنان جوی به راه انداخت که خلاصی از آن دشوار می نمود.

حرف های تندی که آن روزنامه نگار اصلاح طلب به بهانه یک مطلب، پشت خط تلفن نصیبمان کرد چنان درشت بود که  یک هفته استراحت و فاصله گرفتن از وبلاگ نویسی شاید می شد کمترین بازخوردش از سوی ما باشد.

یا آن دیگری که از ما عذر خواهی می طلبید و یک مطلب نیمه طنز را توهینی پنداشته بود و از خشم و غضب ناشی از یک مطلب وبلاگی تهدید ها می کرد و ناسزاها می گفت.

 

به گمانم در این ماجراها که در هفته پیش بر ما گذشت، جز کاستی های قلم که به ما بر می گردد و از آن هم گریزی نیست، کم تحملی صاحبان قلم و اندیشه را نیز باید دخیل دانست.

مسلما اگر همین امروز "برادری " تماس بگیرد و به خاطر فلان مطلب ما را آماج حملاتی قرار دهد نه کسی به دل می گیرد و نه تاسفی بر جای می گذارد. اما مصیبت آن جا که اهل قلم با همه ادعاها و رجز خوانی ها که نسبت به حکومت دارند و در نصیحت ها و موعظه ها از دولت سعه صدر و شکیبایی می طلبند وقتی خود در آزمون بحث دیگران قرار می گیرند و نیشی دریافت می کنند تاب از کف می دهند و حتی در مقام تلافی بر می آیند.

در این حال برای ما که همواره به این متهم بودیم که به کنایه سخن می گوییم و در قضاوت و اظهار نظر نسبت به آدمیان صراحت را به کناری می گذاریم، تجربه هفته پیش آوردگاه خوبی بود که ثابت کند در گذشته ره به خطا نرفته ایم و در خصوص ظرفیت های چالش پذیر دیگران اشتباه فکر نمی کردیم.

تنها اشتباه ما این بود که درباره ظرفیت های روزنامه نگاران و اصحاب قلم، همان ها که همیشه از مدارا دم می زنند و دولتمردان را به شنیدن حرف غیر خودی ها فرا می خوانند بیش از حد حساب می کردیم.  

 این هم دیگر تکرار نمی شود.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 22:46  توسط مهجاد  | 


  آدمي كه خودش را در ميان دستنوشته هاي مكتوبش سانسور مي كند چند روزي است پنجره اي از آن خود  باز كرده تا از روزمره هاي زندگي در ايران بنويسد .  هر گونه تشابهي ميان اسم اين وبلاگ با كتاب اتاقي از آن خود  ويرجينيا ولف تكذيب مي شود.  

اعجوبه مطبوعات هم بالاخره طلسم را شكست و در پلاك 13 ساكن شد عليرضا خودش كه آدم نحسي نيست اميدوارم قدمش در اين وبلاگ   هم نحس نباشد . فعلا هم با يك شعر عشق بچه دبيرستاني ها كار را شروع كرده . فكر كنم  اين شعر را ۱۵ سال پيش براي دوست دختر ۱۲ - ۱۳ ساله اش سروده

به هر حال تبريك صميمانه براي عليرضا بندري

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 21:43  توسط مهجاد  | 


م ـ ت :خيلي وقت است يك گزارش خوب ننوشتم . يك يادداشت خوب ، مصاحبه خوب يا حتي پست خوبي براي وبلاگ امروز دلم گرفت كه اين قدر  عقب افتاده ام. راستش 2 ساعتي در ترافيك تهران بودم . غروب گرم و شرجي در دود و دم و بوق اتومبيل هاي بي  قرار  . روزي كه گذشت و من باز هيچ كار چشمگيري نكردم . مثل هر روز، يك گزارش تكراري از وضعيت تكراري كشور و بعد ديگر هيچ . ساعت 9 شب است و بايد برگردم به خانه فقط براي خواب و فردا صبح عين همين ماجرا تكرار مي شود .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 20:8  توسط مهجاد  | 


م- ت: نوشته سجاد درباره همكارهاي خانم ‏،  كلي بد و بيراه نصيبم كرد . اول صبح محبوب زنگ زد و  حالم را  گرفت . من بي خبر از همه جا براي اين كه نشان دهم خيلي آدم متمدني هستم از جانب خودم  عذر خواهي كردم ، بي آنكه اصلا مطلب سجاد را خوانده باشم . محبوب  كلي استدلال آورد كه  همكارهاي مرد بيشتر از خانم ها تنش زا و حاشيه آفرين هستند و خلاصه اگر مشكلي هم هست علت اصلي اش مردها هستند . راستش پاسخي براي اين حرف هاي محبوب نداشتم .چون اصلا از محتواي  نوشته سجاد خبري نداشتم .

تازه ساعت 11 بود كه نوشته سجاد را خواندم . دو بار هم خواندم . بد نوشته بود . دستكم ادبياتش بد بود . يك جوري لوس بازي براي اين كه مثلا حال همكاران خانم را بگيرد و مردها را در محصيط كار خيلي جدي نشان دهد .بعد هم با اين تيتر كه "به خانم ها برنخورد" خواسته بود خودش را تبرئه كند و حرفش را خيلي پذيرفتني جلوه دهد .

اما واقعيت اين است كه سجاد غرض ورزانه نوشته بود . خانم هاي  تحصيلكرده و متين روزنامه را در حد خاله زنك ها تقليل داده و دچار نوستالژي دوران دبيرستان شده بود كه  با رفقاي همجنس جمع مي شده و دخترها را مسخره مي كردند .

اين ادبيات قطعا براي من پذيرفتي نبوده و نيست .نه از اين رو كه بخواهم ژست فمينيستي گرفته باشم بلكه به يك دليل ساده با منطق سجاد مخالفم . با منطق تحقير و تخفيف آدمها به جنسيتشان .و اين مساله البته زن و مرد هم نمي شناسد . كما اين كه زنهاي ما مردها را هيز مي دادند و مردها هم در مقام تقابل  به زنان صفت هاي سخيف و دور از شان انساني مي دهند .

اين منطق قرون وسطايي البته در جامعه عجيب و غريب ما به الگويي پذيرفتي و غالب تبديل شده است اما  تاسف آور است كه يك روزنامه نگار  به دامن چنين منطق بي پايه اي بغلطد و بخواهد چنين مغرضانه زنان را به زير آب زني و تنش زايي در محيط كار متهم كند گويي كه مردها همه منزه و پاك دامنند .

سجاد شايد يادش رفته آن همكاران مرد بي لياقت و دريده اي كه در اين 2 سال نفسمان را بريدند و كاري كردند تا بارها از محيط كار فراري شويم . من يادم نرفته است و به احترام تمام همكاران خانمي كه تاكنون داشته ام كلاه از سر بر مي دارم بي آن كه قصد خودنمايي داشته باشم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 21:6  توسط مهجاد  | 


س.س: نمی دانم چه ماجرای غریبی است که هرگاه با خانم های خبرنگار در یک سرویس همکار می شوم بلافاصله تنش و حاشیه محل کار را احاطه می کند و کار اصلی به مشکل بر می خورد.

به خانم ها بر نخورد اما  پر تنش ترین روزهای کاری من در مطبوعات ایامی بود که با آنها در یک سرویس همکار بودم. کمتر پیش می آید من اینقدر به صراحت حکمی را صادر کنم اما این قاعده اینقدر همیشگی و آزار دهنده بوده که با شروع دور جدید اختلافات دیگر نمی توانم از آن چشم پوشی کنم.

جالب این جا که خودم در این مشکلات کمتر نقشی داشتم اما روابط همکاران با هم (که البته یک پای ثابت آن خانم ها بودند) چنان تیره می شد که ما را هم تحت تاثیر قرار می داد. بدین رو جبهه های خونین تشکیل می شد. دو طرف به یارگیری پرداخته و غش کردن به هر سو عواقب خاص خودش را به همراه داشت.

آن اواپل که کارم را با ابرار آغاز کردم تا پای دختری به سرویس باز نشده بود و خودمان بودیم و خودمان اوضاع بر وفق مراد بود اما اولین حضور زنانه جمع ما را متلاطم کرد.

پس از آن روزهای بی دردسری را در دنیای اقتصاد سر کردم، جمعی که همه از یک جنس بودیم و حاشیه ای هم نداشتیم. اما حضورم در روزنامه پر دختر اعتماد همان و اختلافات و ماجراهای عجیب و غریب آن همان. یادش بخیر؛ آن سال ها سرویس اقتصادی اعتماد به دو قطب تبدیل شده بود و من تازه وارد که از این کشمکش ها خبری نداشتم چند بار موضع نابه جایی گرفتم و با روسای قلدر دو طیف در افتادم. غافل از آن که قطب مونث چه نفوذی دارد و طیف مقابل چه ابهتی! 

سرویس سیاسی روزنامه اعتماد اما بی حاشیه ترین و آرام ترین جایی بود که در آن کار کردم. علت هم البته بسیار ساده بود. همه سیبیل کلفت بودیم و از جنس مخالف کسی در جمعمان نبود.

خبرگزاری آفتاب اما افتضاح ترین محیط کاری بود. در چشم و هم چشمی های زنان آن جا، حتی آقایان دخالتی هم نداشتند. این خانم به خون همسر آن آقا تشنه بود و آن یکی به مرگ این یکی راضی. ما هم نظاره گر این بازی بی حاصل بودیم و البته از لطتماتش سهم می بردیم.

روزنامه صدای عدالت مردانه بود و پر از صلح و صفا. خبرگزاری نصفه و نیمه هاتف اما با دخترانی که گرد آورده بود محل حرف و حدیث بود و پر ماجرا.

خلاصه تا به یاد این قلم می آید حضور حتی یک بانو در سرویس کاری، اختلاف و تنش به دنبال داشت و گروه را از کارایی می انداخت.

 

این موضوع که پیشتر اصلا علاقه ای نداشتم به آن بپردازم از آن جا دوباره به یادم آمد که پس از یک سال آرامش و ثبات، این روزها که دوباره با خانم محترمی همکار شده ایم حاشیه به سراغ جمع ما آمده و طرف اصلی ماجرا هم مثل همیشه.....

خوشبختانه چنان دفعات پیش مهجاد درکنار گود نشسته و هنوز ترکشی نصیب نشده اما به گمانم جنگ سردی که حالا به راه افتاده ما را هم به ضربتی خواهد نواخت.

به خانم ها بر نخورد اما این ها که مثال آمد تجربه ای بود و خاطراتی. 

انصاف دهید چندان بیراه نیست.  

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 0:48  توسط مهجاد  | 


م-ت : چند روزي است از فرط گرفتاري هاي بيخودي وبلاگ نويسي را بي خيال شديم . دست بر قضا در اين چند روز آن قدر اتفاق هاي پشت سر هم و عجيب و غريب  افتاد كه حسابي دلمان را سوزاند . به خاطر ننوشتنشان .

رامين جهانبلو را گرفتند . انجمن صنفي به روزنامه نگاران برگزيده جايزه داد . نمايشگاه كتاب و مطبوعات آغاز به كار كرد و از همه مهم تر اين  که شوراي امنيت  بار ديگر به ناموس ما و حق مسلم ما  گير داده است . خلاصه عقده اي شديم از بس اين چيزها را ننوشتيم .

حالا آن چيزهايي كه ننوشتيم را بي خيال. اين مملكت گل و بلبل آن قدر نوشتي هاي بكر دارد كه هر قدر هم آدم بي خاصيت باشد مي تواند راحت سو‍ژه هاي دست اول را براي نوشتن پيدا كند .

مثلا همين شاهكار روزنامه وزين همبستگی  را نگاه كنيد . تغييراتش را براي سال ۸۵ رديف كرده و به مخاطبانش ! هم اين تغييرات را م‍ژده داده .  

  تغييرات را داشته باشيد :

 عنوان صفحه بين الملل به ( جهان‌ ) ، ورزشي به ( ورزش ) ، سياسي به (سياست ) ، اجتماعي به ( جامعه ) ، اقتصادي به ( اقتصاد ) تغيير عنوان پيدا كرد ه و ادب و هنر با همان عنوان قبلي باقي مي ماند . ضمنا در يك تغيير منحصر به فرد لوگوي روزنامه نيز از سمت چپ به وسط صفحه منتقل شده است .

 

جالب تر  از اين ماجرا برنامه روزنامه اعتماد  است براي ايام نمايشگاه مطبوعات . ببينيد اين روزنامه چه مهمان هاي جالبي را براي حضور در غرفه دعوت كرده :

 

۱- رييس حسابداري ۲- دبير پشتيباني تحريريه   ۳- معاون مالي و ادري ۴ - مدير آگهي ها ۵- جانشين دبير صفحات لايي ۶- مشاور عالي مدير مسوول حضرتي است كه تازه ترم اول  ۷- امور اداري ۸- دبير صفحات لايي ( سايه اين بنده خدا هم در روزنامه نيست چون سردبير روزنامه نگاه ورزشي است ۹- دبير سرويس پيام هاي مردمي ( اين يكي بدون شرح است ) و اما حجت طهماسبي

با اين تفاسير  آب دستتان است  زمين بگذاريد و به غرفه روزنامه اعتماد سر بزنيد

 در راستای همین حکایت های جذاب رسانه های ایرانی  مشاهد ه سبک تنظیم خبر در خبرگزاری رسمی جمهوری اسلامی هم خالی از لطف نیست

ببینید  خبرنگار غیور  این خبرگزاری درباره پیش نویس قطعنامه شورای امنیت  انصافا چه خبري  تنظیم کرده : 

 اين قطعنامه به ظاهرا تحت نام انگليس و فرانسه ارائه شده، اما جزئيات آن دقيقا بازگوكننده خواست آمريكاست در حقيقت در قضيه پرونده هسته‌اي ايران، دولت‌هاي انگليس و فرانسه كوركورانه و در قالبي مسخ شده فقط خواسته‌هاي واشنگتن را تكرار مي‌كنند، خواسته‌هايي كه در مواردي كاملا با منافع فرانسوي‌ها و انگليسي‌ها در تضاد است. ( بیچاره لابد فرق خبر یادداشت و خبر را نمی دانسته )

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 19:38  توسط مهجاد  | 


س.س: امشب آزاد شدم........آزاد آزاد.....

فارغ از تمام قید و بند ها و محدودیت ها.......

خالی از هر گونه فشار و تنگنا. فارغ از تمام سین جیم ها و سوال و جواب ها......

 

از فردا صبح دیگر برای خودم خواهم بود؛ بی دغدغه و بی استرس

از فردا صبح دیگر صدای " دیلینگ" sms ته دلم را خالی نخواهد کرد؛ همچنانکه لرزش های ویبره تلفن همراه دیگر قلبم را به لرزه در نخواهد آورد.

"معلم شبی" دیگر باید تا پایان دهد این نابه سامان را و چه نیکو روزی که دیگر احدی از من توقع نا به جا ندارد.......

 

امشب من آزاد شدم...... آزاد آزاد.......

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 23:20  توسط مهجاد  | 


 

واقعا معلوم نیست محمود احمدی نژاد در آخرین مصاحبه مطبوعاتی خودش چه موضعی در مورد مذاکره با آمریکا اتخاذ کرده یا چگونه صحبت کرده که دو روزنامه صبح کشور دو تیتر متناقض از حرف های وی کار کرده اند!!!

آن چه در ادامه می بینید صفحه اول روزنامه های ابرار و اعتماد یک روز پس از کنفرانس مطبوعاتی رییس جمهور است که اوج برداشت های دو خبرنگار از یک پرسش و پاسخ مطبوعاتی را نشان می دهد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تشخیص این که احمدی نژاد  دو پهلو حرف زده یا خبرنگاران دو پهلو شنیده اند مطمئنا بر عهده مهجاد نیست ولی بر آگاهان واضح و مبرهن است که محمود مطابق میل ابرار حرفی نزده است!!!

پیدا کنید مذاکره کننده را.........  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 23:26  توسط مهجاد  | 


اصولا آدم های نظامی نباید زیاد حرف بزنند چون خیلی زود به پرت و پلا گفتن می افتند خصوصا این که بخواهند پا را از گلیم خود فرا تر گذاشته و در مورد چیزهایی اظهار نظر کنند که درباره آن چیزی نمی دانند . مثلا  درباره  فرهنگ .

این سردار طلایی خودمان هم از همین قسم نظامیان است . سالی دو  بار حرف می زند و هر بار انگار که خودش را دست نداخته باشد ، سوژه عام و خاص می شود . الان هم چند روزی است با این طرح جدید نیروی انتظامی برای فضولی در زندگی مردم اسمش این جا وآنجا شنیده می شود . این آقای سردار ، که قبلا ژست اصلاح طلبانه هم به خود می گرفت در این 10 روزه اخیر آنقدر حرف های ضد و نقیض زده که می توان یک " گاف نامه " را با آن پر کرد .

ده روز قبل از اجرای طرح ، آقای سردار اعلام کرد که این بار خیلی سخت گیرانه با بدحجابی برخورد خواهد شد  ، دو روز از شروع طرح نگذشته بود که طلایی یادش افتاد نیروی انتظامی اصلا  موظف به برخورد با بدحجابی نیست و این پدیده باید به شکلی فرهنگی برخورد کرد . حالا که یک هفته از اجرای طرح گذشته ، سردار وظیفه شناس برگشته سر خانه اول و شروع کرده به تهدید که   قاطعانه با بدحجابی برخورد می کنیم .

نمک ماجرا اما در اظهارات تازه طلایی نهفته است . او برای توجیه گشت ارشاد یک هفته پس از آغاز به کار آن استناد هایی آورده که خواندنی و خندیدنی است .

طلایی از یک طرف در جای جای مصاحبه اخیرش آورده که طرح گشت ارشاد از حمایت کامل  افکار عمومی برخوردار بوده و از طرف دیگر گفته  که در طی یک هفته نیروی انتظامی به 10 هزار نفر تذکر داده است ( آنهم تنها با پنجاه اکیپ ارشادی!!! )

 آقای سردار در مصاحبه اش نقش مدعی العموم را هم بازی کرده ، به تنهایی در نقش همه مردم ظاهر شده و گقته که جامعه از ارزشهای فرهنگی و اخلاقی دفاع می کنند ، با این حال خبر داده که 290 واحد صنفی در طی این یک هفته از نیروی انتظامی تذکر گرفته اند . حال آنکه معلوم نیست این جامعه مدافع ارزشهای بوی چرا چنین میل غریبی به کالاهای غربی دارد که درطی یک هفته نزدیک 300 واحد صنفی اش اخطار دریافت می کند .

خنده ترین قسمت ماجرا اما نتیجه گیری اخلاقی سردار طلایی از طرح گشت ارشادی است . این مامور وظیفه شناس  در گهر بار ترین بخش  اظهاراتش آورده که  با شروع كار گشت‌هاي ارشاد در سطح شهر تهران، به بخش قابل توجهي از سلامت و امنيت اجتماعي دست يافته ايم؛ . طلایی با قیافه حق به جانب بدون این که اساسا هیچ نظر سنجی درباره این طرح از افکار عمومی انجام شده باشد بار دیگر نیابت مردم را به عهده گرفته و گفته جامعه در حد قابل قبولي از اين طرح استقبال كرده و آن را پذيرفته است، منظور سردار از جامعه  البته احتمالا امثال همان پانصد بانوی محجبه ای بوده که هفته پیش جلوی مجلس شعارهای دهه شصتی سر  دادند والا آن طیفی از  جامعه  که من این چند روز دیدم غالبا غرولند کنان از طرح نیروی انتظامی انتقاد می کردند و خیلی ها هم بی خیال ،مثل همیشه با لباس های غیر ارزشی ( از نظر آقایان ) در کوچه و خیابان می رفتند و می آمدند.

خلاصه این که نیروی انتظامی هم مثل اکثر نهادی های دولتی از فرط خودشیفتگی ،باز  به دامن توهم پناه آورده  و آن قدر صداهای ناهنجار از خودش تولید کرده که صدای شکوه های زیر لب میلیون ها شهروند را نمی شود .

پس باشد که روزی این شکوه ها به فریادی تبدیل شود تا امثال طلایی نتوانند خوش خیالانه سکوت از سرناچاری مردم را علامت رضایت آنها برای سرکوب شدن تلقی کنند .

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 10:41  توسط مهجاد  | 


وقتي روزنامه نگاري ادعا مي كند در وبلاگش قرار است بدون سانسور بنويسد معلوم مي شود چوب برادران برايش كافي نبوده و ۶ ماه زندان هنوز ادبش نكرده است!!!

مسعود باستاني چند روزي است وبلاگ مي نويسد و البته قرار است بدون سانسور بنويسد در ساعت صفر.

ببينيم چه مي كند..... 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 17:32  توسط مهجاد  | 


م-ت :کسانی که فیلم تازه کمال تبریزی را دیده اند تصدیق می کنند که " یک تکه نان " توبه نامه تبریزی  به خاطر ساخت مارمولک است .

یک تکه نان روایت سطحی و مبتذلی از باورهای دینی است که مخاطب را به پذیرش خرافه و تحجر دعوت می کند حال آن که مخاطب فیلم های تبریزی انتظاردریافت  چنین پیامی را از فیلم ندارد و از همین  رو آزرده خاطر سالن را ترک می کند .

به واقع اگر امروز سالهای دهه 60 بود  ساخت چنین فیلم بی مایه ای را می شد سفارشی از سوی حوزه علمیه یا نهادهای سیاسی – مذهبی دیگر دانست اما تبریزی با ساخت " یک تکه نان " نشان داده که نیازی به سفارش ندارد و خودش بازی را بلد است . او دل منتقدان " مارمولک " را با ساخت " یک تکه نان " به دست آورده و خیال صفار هرندی را هم راحت کرده است .

به عبارت ساده تبریزی با ساخت " یک تکه نان  " در نقش " رضا مارمولک " ظاهر شده و فیلمی سراسر از دور رویی و تزویر ساخته است چنان که  سکانس پایانی فیلم با توجیه خرافه ،  توهینی مسقیم به شعور مخاطب می کند  و اکثر  تماشگران را به این فکر فرو می برد که چرا کارگردان کار بلدی چون تبریزی به خاطر " یک تکه نان " رنگ عوض کرده است .

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 9:22  توسط مهجاد  | 


 

در این چند روزه که از آغاز به کار گشت های ارشاد نیروی انتظامی برای مقابله با بد حجابی می گذرد همه جور عکس از برخورد غیورمردان و شیر زنان سپاه اسلام با مظاهر فساد و بد حجابی دیده بودیم جز اینکه وسط خیابان، در روز روشن، دو کبوتر سبک بال، در برابر چشمان یک خواهر وظیفه شناس پلیس، همدیگر را عاشقانه ببوسند.

این خانم چادری که پشت به دوربین می بینید افسر پلیس است و آن خانم و آقای محترم هم  به یاری حضرت ابوالفضل، انشاالله محرم هستند!!!  عکس را هم البته رویترز شکار کرده و یاهو نیز منعکس کرده...

حالا ما مانده ایم و این که بین این همه جمعیت، رفقای ما مشغول معاشقه هستند یا نافرمانی مدنی؟

هر چه که هست جزو حوزه خصوصی زندگی آن ها است و به ما هیچ ربطی ندارد. با این حال فعالان سیاسی بروند یاد بگیرند که جوانان بی مدعا چطور در برابر قوانین نقض کننده حقوق خود ایستادگی می کنند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 1:22  توسط مهجاد  | 


به این نتیجه رسیده ام که وقتی لمپنیسم حاکم می شود حتی روشنفکران هم از آفات آن مصون نمی مانند . پرده دری و هتاکی در فضای وبلاگستان گرچه مسبوق به سابقه است اما  این روزها با افشاگری الپر درباره علی افشاری و پاسخ افشاری  به الپر جان تازه ای گرفته است .

در میان سیصد و اندی کامنت که برای الپر گذاشته اند این نکته به خوبی آشکار است  که طیف مخاطبان وبلاگ هم اسیر لمپنیسمی نقاب دار شده اند . هم از آن رو  نقاب دار که تمام هتاکی و تهمت زدن ها در قامت روشنفکرانه و همه چیز دانی عرضه شده است . الپر ،علی افشاری  را با کلماتی سخیف و تحجر پسندانه تخریب کرده  و  افشاری  هم در پاسخش به الپر همین مشی را پی گرفته است .جان کلام این که برچسب های خائن و وطن فروش به یکدیگر زدن و یکدیگر را دروغ گو و قلم به مزد معرفی کردن در این دعوا جز خشنودی بازتاب و کیهان چیزی در بر نداشته است .

اصلا اگر تمام ادعای الپر درست هم باشد باز ، نه می توان به این حربه ،  افشاری  را خائن خواندو نه می توان او را فرو رفته در باتلاق معرفی کرد. اگر بحث راه اندازی رادیویی در کار است و او از دوستانش با وعده کار و ثروت   برای همکاری دعوت کرده ، این مساله نه تنها صورتی منفی ندارد بلکه نشانه حسن و نیت است .نه به لحاظ اخلاقی می توان براین کار خرده گرفت و نه می توان  افشاری  را وابسته آمریکا خواند . ضمن این که اگر کار کردن در رسانه های بیگانه و متعلق به دولت های خارجی مضموم و غیر اخلاقی و بر خلاف استقلال ملی است ، کار کردن در تریبون های کروبی و مشارکت هم به طریق اولی نمی تواند در راستای امنیت ملی تلقی شود.

از همه این ها گذشته ، حال   که  افشاری  با قاطعیت تمام اتهام های الپر را رد کرده و الپر هم گواهی بر ادعاهای خود ارائه نکرده  ، بهتر است دو طرف دیگر این دعوای پر آفت و شریعتمداری شاد کن را کنار بگذارند و دست از افشای نیمه پنهان یکدیگر بردارند چرا که  این دعوا،  جز بازی ( باخت – باخت ) چیزی است و ثمری جز  در آفتادن به دام ادبیاتی لمپنیستی به همراه ندارد . پس اگر هنوز مدعی وفاداری به آموزه های  دموکراسی هستیم یادمان نرود  که " اصل بر برائت " آدمیان است و در خور ما نیست که با حدس و گام یکدیگر را به چوب  وطن فروشی و عامل اجنبی بودن برانیم .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 9:59  توسط مهجاد  |