س.س: سال گذشته در فاصله یک هفته میان انتخابات ریاست جمهوری دور اول و دور دوم، گرامیداشت رویداد خجسته ای از نظرها مغفول ماند که البته به دلیل فضای ملتهب و انتخاباتی آن زمان تا حدی طبیعی بود اما غفلت رسانه ها در سال جاری بسیار سوال بر انگیز جلوه می کند و با توجه به شواهد و
قرائن حکایت از عزم دولت جدید برای از خاطر بردن یاد مفاخر گرانقدر کشورمان دارد.
این مناسبت تاریخی متاسفانه به دلیل کوتاهی مسولان امر، در تقویم ها و سررسید ها نیز ذکر نشده و فقط افراد معدودی از آن با خبرند.
امسال از آن جا که غوغای انتخابات فروکش کرده و کسی در فکر صندوق های رای نیست فرصت مناسبی دست داده تا به طور شایسته این روز مورد تکریم قرار گرفته و زاد روز میلاد خجسته و پر خیر و برکت س.س مورد تجلیل قرار بگیرد.
31 خرداد را از همین امسال در تقویم هایتان درج کنید و هرسال به میمنت طلوع خورشید علم و ادب از آسمان بی کران هستی، جشن و پایکوبی به راه اندازید؛ مجوزش هم با مهجاد.....
این روزها اما من نه حوصله تبریکی دارم نه تهنیتی. ایام، کسل کننده تر از آن است که حسی برای شنیدن مبارک باد های کسل کننده بگذارد. جان هر کی دوست دارید یک جمله ای بگویید کمی سر حال بیایم!!!
هدیه تولد غیر بهداشتی رسول
شكست در عرصه مستطيل سبز و شكست در فضاي مه آلود سياست معاني يكساني ندارد اما مي تواند تجربه هاي مشابهي به همراه داشته باشد .
اين كه بيهوده به تيمي و بيهوده به كانديدايي كه اميدي به پيروزي ندارد دل نبنديم . اين كه بعد از هر باخت فحش و بد و بيراه نصيب اين آن نكنيم . نگوييم كه دايي عامل باخت تيم ملي بود و كاركتر معين عامل شكست در انتخابات .
اين توجيه ها البته براي التيام قلب هاي شكست خورده مسكن خوبي است چونان كه عاشق پيشگان هم بعد از فراق از يار دست به دامان توجيه هاي ماليخوليايي مي شوند . اما درد ما نيست درمان القياس
مشكل در جاي ديگري است به باور من . مشكل اين است كه روي اسب هاي مرده شرط بندي مي كنيم . اين البته با عافيت انديشي خاص ايرانيان در تناقض است ولي چه مي شود كه حقيقت گر ا نيز گاه به رويا پناه مي برد .
خداحافظی مرجان با جام جهانی
س.س: رفته بودیم کلانتری که از درد خود بگوییم و ازسارق بد سگال شکایت کنیم، دخترک رنگ پریده و کتک خورده را که دیدیم همه ناراحتی از یادمان رفت وقتی گفت: پدر و مادر و برادر به اتفاق عمو و زن عمو همراه با مادر بزرگ بر سرش ریخته اند به اتهام فساد تا توانسته اند او را مورد ضرب و ش
تم قرار داده اند.
حرفی برای گفتن نداشتیم. برای اولین بار سر و کله مان در کلانتری پیدا شده بود و همه چیز آن جا برایمان تازگی داشت. دخترک و تهمت های پشت سرش نیز یکی از تازه های آن جا بود....
پریشب کیفمان را زدند. راحت تر از آن چه فکرش را بکنید. با علی کیوانی نژاد رفته بودیم خرید. شهرک غرب- میلاد نور. هر دو کیف هایمان را صندوق عقب پراید گذاشتیم تا با دست و بالی باز این ور و آن ور رویم. بازگشت ما بهت و حیرت به همراه آورد و غافلگیری نصیبمان کرد.
مال و منالی البته نداشتیم که بابت آن غبطه خوریم. اما فقط یک روزنامه نگار می تواند درک کند که از دست دادن دفترچه تلفن؛ چندین مصاحبه و یادداشت یعنی چه. بگذریم که امتحانات دانشگاه نزدیک است و حالا دوباره باید در به در دنبال جزوه های از دست رفته بگردم. MP3 PLAYER و مخلفاتش هم که در برابر این خسران اصلا ارزش بازگو کردن ندارد.
وضع علی البته از من هم وخیم تربود. شناسنامه، دفترچه پس انداز؛ کارت عابر بانک و اسنادی از این دست در کوله پشتی اش کم نبود.
حالا همه این ها یک طرف. شرح دردی که از بابت از دست دادن دفترچه تلفن بر ما نازل شده بود بر دیگرانی که نمی توانستند آن را درک کنند یک طرف.
دوستان و آشنایانی که همه چیز را در یغما رفتن پول و دلار می دانند اصلا حتی لحظه ای نمی توانستند تصور کنند که نداشتن دفترچه تلفن برای یک روزنامه نگار یعنی چه!
پس شماتتم می کردند که بی خود زانوی غم بغل نگیرم و خوش حال باشم که جان و مال به در برده ام.
هیچ وقت از پلیس ایران توقع همکاری و کشف جرم نداشتم. همین که می دیدم جدید ترین ابزار های انتظامی را برای سرکوب جوانان، دانشجویان و زنان به کار می گیرد دل خوش می شدم که این پلیس اگر بخواهد می تواند با اشرار هم برخورد کند. اما افسوس که فعلا اشرار را در آزادیخواهان و نیروهای دگر اندیش می بیند و جز کنترل فعالان سیاسی هدفی برای خود تعریف نکرده.
شبی که همراه علی نا امیدانه برای عرض شکایت عزم کلانتری 134 شهرک غرب را کردیم. پیش از ورود دانستیم این نظمیه علاج درد ما نخواهد کرد. چون پیش از ورود، در همان ابتدای خیابان مهستان، ما خود به چشم خویشتن دیدیم که ورزیده ترین نیروهای پلیس چگونه با استقرار در برابر درب ورودی پاساژ گلستان مشغول ارشاد و تادیب جوانان هستند. طبیعی بود در این حالت نیروی انتظامی دیگر وقتی برای رسیدگی به مسائل پیش پا افتاده ای چون سرقت و کلاه برداری ندارد!!!!
گزارش هاي وبلاگي از تجمع امروز زنان در ميدان هفت تير
همه چيز مانند هميشه آشنا بود ( گزارش ساسان آقايي )
براي ايراندخت هاي وطنم( كيوان مهرگان )
از هيجان دستام ميلرزيد ( گزارش وبلاگ پديده )
لولي دي ميدان هفت تير ( گزارش سايت عصيان )
آشوب هفت تیر( روایت فاطمه)
تجمع آرام و پر غوغا ( گزارش الهه حبیبی)
گزارش ادوار نیوزگزارش کوچکترین زن شرکت کننده
گزارش وارش
امروز زنان عجیبی را دیده ام ( گزارش مریم شبانی )
گزارش تصویری تکان دهنده کسوف
نامردی ربطی به جنسيت ندارد( گزارش عباس معروفی)
اي زن اي حضور زندگي ( روايت تاثر انگيز محبوب )
نوشته غیر متعارف مجید توکلی
س.س: ساحل عاج نتوانست همان بلایی را سر آرژانتین بیاورد که 16 سال پیش کامرون در جام 90 آورد اما نشان داد به خوبی از این قابلیت برخوردار است تا عنوان تیم شگفتی ساز رقابت ها را
به دست آورد( البته اگر ایران بگذارد).
مردان آفریقایی در اولین حضور خود در جام جهانی آمیزه ای از قدرت بدنی و تکنیک بالا را به رخ کشیدند و بی گمان اگر تیم مقابل آرژانین نبود امکان کسب اولین برد هم دور از انتظار نبود.
اعتماد به نفس بالای ساحل عاجی ها بی تردید بزرگترین نقطه قوت آنها در برابر راه راه پوشان آرژانتینی بود. با این حال آن چه در این تیم آفریقایی نمود بیشتری داشت هماهنگی منحصر به فرد آن ها بود.
اغراق است اگر بخواهیم آن چه در نیمه دوم بر شاگردان " خوزه نستور پکرمن " گذشت را جهنم بخوانیم اما به گمانم هواداران متعصب آرژانتینی، 15دقیقه پر التهاب انتهای بازی را تا آخر جام، هرگز فراموش نخواهند کرد.
حاشیه: دیه گو مارادونا اسطوره فوتبال آرژانتین ۹۰ دقیقه تمام بالا و پایین پرید و تیم محبوب خود را تشویق کرد.
عکس این پست، وی را چند ثانیه پس از اتمام بازی را نشان می دهد که کم مانده بود از دست سیمای جمهوری اسلامی در برود و پخش شود.
برادران اما به موقع عکس العمل نشان دادند و با قطع تصویر، گل های زده دو تیم را برای بیست و هفتمین بار پخش کردند!!!
آرژانتین در حد قهرمان نبود
س.س: لبخند معنادار "الیور کان" وقتی گل دوم تیم کاستاریکا وارد دروازه آلمان شد فقط یک معنی داشت و این که : حقتان است؛ تا شما باشید دیگر من را بیرون از ترکیب اصلی نگذارید.

افتاحییه بی نظیری بود. شش گل در اولین بازی جام جهانی را فقط می توان با واژه بی نظیر توصیف کرد.
مسابقه آلمان_کاستریکا هیچ شباهتی به افتتاحییه جام جهانی نداشت. زیبا،پر گل، پر هیجان و تماشایی.
مهمتر از آن گل های بازی بود که هر کدام به تنهایی از این قابلیت برخوردار است تا زیبا ترین گل جام شناخته شود. به ویژه گل اول و آخر آلمان که صدای فریاد هر فوتبالدوستی را به آسمان بلند می کرد.
هرچند که آلمان در بسیاری از دقایق بازی پر اشتباه ظاهر شد اما به جرات می گویم از جام90 تا به حال هیچ گاه آلمان را به این طراوت ندیده بودم. پویا، گلزن و دونده.
دوندگی و نشاط این تیم در اکثر دقایق بازی واقعا قابل ستایش بود. در این حال بازی کم تحرک آلمان را در برخی دقایق بازی، به حساب حریف دفاعی و کم جنب و جوش آن می گذارم که عملا بر کل بازی تاثیر گذاشت.
به نظرم این آلمان، آمده که تا فینال بالا بیاید؛ همچنانکه "میروسلاو کلوزه" نشان داد که آمده تا آقای گلی را نصیب خود کند.
با این حال همچنان ایتالیا را عشق است!!!!!
سرچشمه های فوتبال آلمان هوز نخشکیده...
س.س: افسوس می خورم وقتی می بینم دیگر آن جوان پر شر و شوری نیستم که برای جام جهانی تب کنم و دنیای فوتبال، خواب و خوراک را از من بگیرد. چه روزهای پر نشاط و خوشگواری داشتم آن ایام که برای آبی و قرمز یقه می گرفتیم و با رفقای آرژانتینی و برزیلی کل می انداختیم و با هر برد و
باختی روزگار را بر دیگری سیاه می کردیم.
اعتراف می کنم که جام جهانی امسال بر خلاف سال های گذشته در من هیچ حس و حالی ایجاد نکرده و سر سوزن ذوقی برای پیگیری آن در من برنینگیخته و این برای من که روزگاری پا به توپ بودم و در تیم نوجوانان ملوان برو بیایی داشتم یعنی فاجعه. به این فکر می کنم که اگر امسال ایران به مسابقات راه نیفتاده بود احتمالا حتی دقیقه ای هم به بزگترین جام فوتبال جهان فکر نمی کردم.
من دوران نوجوانی را در رویایی ترین شکل ممکن به فوتبال گذراندم. مسعود شجاعی که حالا پیراهن تیم ملی به تن کرده و در آلمان هم حضور دارد از نسل ما بود. هم محلی و در مقطعی، هم باشگاهی. او را "به به تو" صدا می زدیم. یادش بخیر المپیاد انزلی، وقتی در فینال باختیم و دوم شدیم یکی مسعود به روی خودش نیاورد و یکی من. باقی بچه ها به گریه افتادند و غوغایی به پا شد.
چهار سال پیش در هنگامه جام جهانی هر روز صبح با دوستان بحث کارشناسی داشتیم، می نشستیم و تحلیل می کردیم و برای هم رجز می خواندیم. هشت سال قبل که روحم در فرانسه بود و جز و توپ و دروازه هیچ نمی دیدم.
ایتالیای آبی پوش عشق من بود و روبرتو باجو بازیکن محبوب من؛ اصلی ترین رقابت هم میان جمع ما و آرژانتینی های محل بود.....
گذشت ایام اما مرا به تمامی از فوتبال جدا کرد و به جایی کشاند که سالی چون امسال آمدن و رفتن جام جهانی برایم بی اهمیت جلوه می کند.
این روز ها که جواد روح را می بینم که چه مشتاقانه از جام جهانی می نویسد و قرار است در "صمیمانه ترش" به طور ویژه world cup را مورد بررسی قرار دهد غبطه می خورم که چه حس و حالی دارد و هنوز هم از جام جهانی لذت می برد.
فردا هیجدهمین جام جهانی آغاز می شود. ای کاش شوقی بیاید و شور و حالی....
ولی بدبختی این است که وقتی روزنامه نگار شدی به زور هم شده باید بنویسی . باید سر ساعتی مقرر نوشته ات را شسته و رفته تحویل دهی . حتی اگر از سوژه نوشته خوشت نیاید . اگر خسته باشی ، اگر به هزار و یک دلیل دلت نخواهد بنویسی .ولی آدم روزنامه نگار محکوم به نوشتن است . محکوم به فکر کردن و سر هم بندی واژه هاست . بی خیالی در این کار معنی ندارد . روز تعطیل و تفریح ندارد . صبح و شب ندارد . وقت شام و نهار ندارد . زمان همیشه در حال ته کشیدن است و استرس بی معنی و هولناک در این لحظه ها آدم را از نفس می اندازد . روز همین طور شب می شود و شبانه روز تکرار . آدم یاد سیزیف می افند که سنگی بر دوش می کشید برای ابد .روزمرگری این گونه اتفاق می افتد و جالب این که وقتی آدم از روزمرگی روزنامه نگاری گله می کند دیگران متعجب می شوند که چگونه این کار متنوع و پر هیجان ممکن است آدم را خسته و دچار روزمرگی کند .
اما واقعا روزنامه نگار هم دچار روزمرگی می شود . آن هم به شکلی غریب و دلگیر کننده . روزنامه نگار محکوم است . محکوم به دنبال کردن وقایع روزمره . محکوم به پرسیدن و نوشتن . این کار شاید در نگاه دیگران رشک امیز جلوه کند اما چه کسی از دل روزنامه نگاران خبر دارد وقتی زمان در حال ته کشیدن است و آنها هنوز چیزی ننوشته اند از برای دل خودشان ؟
س.س: دیروز صبح رفتیم کوه. ساده و بی آلایش، هیچ ترتیبی و آدابی هم نجستیم. ده دوازده تا آبشار را رد کردیم و فکر کنم تا نزدیکی "الاغچال" بالا رفتیم. مهمتر از همه این که مردان متاهل روزنامه را با خود نبردیم و مجرد و با عزت چند ساعتی را گفتیم و خندیدیم. به اندازه کل عمرمان هم غیبت کردیم و پشت سر بچه ها حرف زدیم.

از تحریریه کارگزاران و سرویس هایش شروع کردیم و به شرق و اعتماد ملی رسیدیم و تا صدای عدالت و همبستگی هم پیش رفتیم. مراحل رشد و پیشرفت بچه ها را مرور کردیم و نوشته هایشان را زیر ذره بین گذاشتیم. آخ که چه لذتی دارد این خاطره تعریف کردن از سوتی های بچه ها. حقیقتش چندی پیش تصمیم گرفتیم روزانه یک نسخه " سوتی نامه" داخلی منتشر کنیم از گاف های رفقا، این کار، گرچه به دلایلی به تعویق افتاد اما هرگز باعث نشد تا از ذکر شفاهی آن نیز بگذریم.
ما در تحریریه روزنامه، یک پدیده منحصر به فردی داریم به نام علی رضا کیوانی نژاد. استاد شوخی و خنده و کارهای محیر العقول. یکی از هنرهای علی رضا این است که لیست بلند بالایی دارد از سوتی های مطبوعاتی از زمان انتشار " کاغذ اخبار" تا مجله هدهد و آوای ساوه.
حالا فکرش را بکنید در روزی که پنج شش ساعت وقت آزاد برای کوه نوردی و صحبت داشتیم چقدر ذکر دوستان را به جا آوردیم و به شیرین کاری هایشان خندیدیم!!!
همه این خاطرات و نقل قول ها البته به پای هنرنمایی دوستان متاهل ما در روزنامه نمی رسید که رفتاری از خود در می کنند دیدنی و شنیدینی.
"آخرین مردان زنده روی زمین" عنوانی است که علی رضا در وصف سه نفر به کار می برد(خودش و مهجاد). علت طرح این واژه نیز داستانی است که این روزها مردان متاهل تحریریه مجری و نقال آن هستند؛ خلاصه فیلمی که هر روز اکران می شود و طی آن دوستان ز.ز گوشه ای از هنر های خود را به نمایش در می آورند باعث شده تا علی رضا کیوانی نژاد بر سه عضو سبکبال جمع، نام " آخرین مردان زنده روی زمین" قرار دهد. در این حال ماجراها داریم و حکایت ها از تقابل دو گروه و لبخندی از این میان عاید جمع می شود.
برنامه کوه ما هم از ابتدا قرار بود دسته جمعی باشد اما سناریویی که رفقای ما چیدند و شروطی که پیش پای ما گذاشتند وادارمان کرد از موضع عزت و اقتدار ملی عمل کرده و یکجانبه وارد عمل شویم. این ولی باعث نشد یادشان نکنیم و ذکرشان را به میان نیاوریم.
خلاصه آنقدر خوش گذشت که اگر حلالمان هم نکنند و نکنید باز به عیشش می ارزید!!!
س.س: یادش بخیر، فکر کنم نوروز 79 بود که روزنامه های اصلاح طلب در یک اقدام خودجوش تصمیم گرفتند در ایام تعطیلات نوروزی هم روزنامه منتشر کنند و انحصار خبر رسانی را از "یار دوازدهم تیم مل
ی" که آن روزها "سیمای لاریجانی" نام داشت بگیرند.
این ایام اما به مناسبت های مختلف شاهدیم که روزنامه های اصلاح طلب دست از کار می کشند و اطلاع رسانی را بی خیال می شوند. انگار نه انگار تحول خواهان ایرانی در سال های اخیر از نبود امکان اطلاع رسانی مناسب به شهروندان گله داشتند و عدم برقراری ارتباط با مخاطبان را از جمله ضعف های خود برشمرده بودند. با این حال عدم انتشار روزنامه در روزهای مابین تعطیلی چندان جالب جلوه نمی کند.
البته به عنوان یک روزنامه نگار اصلاح طلب ایرانی، سخت است که بخواهم با توجه به مشکلات مختلف کاری و مسائلی که خبرنگاران وطنی با آن دست به گریبانند از عدم انتشار مطبوعات در ایام "بین التعطیلین" چون امروز انتقاد کنم به ویژه آنکه نیک میدانم خبرنگاران روزنامه های اصلاح طلب از بدیهی ترین حقوق خود نیز محرومند و این یک روز استراحت نیز به هیچ یک از زخم هایشان اثر نخواهد بخشید اما وقتی می بینم که روزنامه های محافظه کار کیهان، جمهوری اسلامی، قدس، جوان و حتی همشهری در کشاکش مباحث هسته ای انتشار می یابند و اوضاع را بر وفق مراد تفسیر می کنند افسوس می خورم که اصلاح طلبان از ظرفیت های همین رسانه های نیم بندشان نیز به خوبی استفاده نمی کنند؛ ماهواره که باشد پیشکششان.
س.س: کلاس های این ترم لعنتی هم بالاخره تمام شد. مزخرف تر از آن چیزی بود که از ابتدا تصور می کردم و بر خلاف همیشه از ابتدا برای تمام شدنش لحظه شماری می کردم. کنفرانس و تحقیق که بی خیال، هفته گذشته برای اولین بار از سوی دو سه استاد رسما تهدید شدم به حذف.
حق هم داشتند بندگان خدا. سر هیچ کلاسی بیش تر از ۴ جلسه نرفتم. وضعیت مهدی تراژیک تر از من است. خودش خواست می نویسد. فقط همین را بگویم که این ترم هیچ استادی را از نزدیک زیارت نکرد. انشالله خدا قبول کنه!!!
خلاصه هفته آخر را فقط به این هدف گذراندم که با اساتید صحبت کنم و متقاعدشان کنم که به فلان دلیل و بهمان علت مشکل داشتم و نتوانستم سر کلاس حاضر شوم. نهایتا با یک مصاحبه نظرشان جلب می شد تا اسمشان در روزنامه چاپ شود و من نیز مشکلم ....
خوشبختانه همه اقدامات جوانمردانه و ناجوانمردانه سرانجام نتیجه داد و حالا فقط مانده امتحانات پایان ترم.
نمی دانم حس غریبی به من می گوید این ترم بالاخره یک درس حالم را خواهد گرفت.
به گمانم تیتر یک کردن مصاحبه های مورد نظر کارم را درست خواهد کرد!!!!
س.س: این روزها که دانشگاه ها را می بینم و محدودیت هایشان را، یاد فرانسه می افتم یاد پاریس. همین اواخر که دانشجویان معترضش به خیابان ها آمده بودند و روزنامه کیهان در تهران برای آن ها دلسوزی می کرد، تیتر یک می زد و با نوشته هایی دلسوزانه خواستار سعه صدر دولت فرانسه در برخورد با معترضین می شد و یورش گارد ضد شورش به دانشگاه سوربن را شایسته نکوهش می دانست.
این روزها می بینم که دبیر انجمن اسلامی دانشکده امیر کبیر بازداشت شده و کیهان نشینان امثال وی را یاغی و آشوب طلب می خوانند و از ارتباط دانشجویان معترض ایرانی با عوامل خارجی سخن می گویند. در جام جم، سیمای ضرغامی حتی در اخبار ویژه 30/20 هم جرات پیدا نمی کند از اعتراض دانشجویان حرفی بزند و آن گاه هم که می گوید صفت دانشجونما و خشونت طلب را نیز ضمیمه اش می کند.
انگار نه انگار همین چندی پیش پلیس فرانسه به واسطه برخوردش با دانشجویان مورد سرزنش خودشان بود و اخبار یورش پلیس به دانشگاه سوربن از بخش های مختلف خبری با آب و تاب بازتاب می یافت!!!
این روزها سالگرد خشونت فاجعه بار طرشت است . در پی آن 18 تیر می آید. مرداد هم نزدیک است. خاوران نزدیک تر. اصلا نیازی به مرور تاریخ نیست. مملکتی که هر روزش 18 تیر است چه نیاز دارد به تقویم تاریخ؟؟؟
در کشور همچنان بوی جنگ می آید، بوی نا امنی، بوی خشونت. جرج بوش از آن سوی آب ها ساز جنگ کوک می کند و به ستایش ترومن بر می آید که بمب اتم بر سر ژاپن مدعی ریخت. مدعیان امروزی کماکان حق مسلمشان را فریاد می زنند و می خواهند کربلا بر پا کنند، بی آن که شب نبرد، چراغ ها را خاموش کنند و از همراهان بخواهند گر اهل این ره نیستند از قافله جدا شوند......
دانشگاه همچنان معترض است. حکومت اعتراض را برنمی تابد. پلیس دانشجو را سرکوب می کند. رسانه ملی اما از خشونت علیه دانشجویان فرانسوی گله می کند و خبرنگار کیهان فقط علاقه دارد بببند روژه گارودی، لکه دار شدن حیثیت دولت فرانسه را چگونه ارزیابی می کند!!!
راستی کیهان کجا است این روزها تا اعتراضات دانشجویان ایرانی را تیتر یک کند و بابت ضرب و شتم آن ها مرثیه سر دهد؟؟؟
متاسفانه اقدام موهن يكي از روزنامه هاي صبح ايران اين روزها نه تنها باعث ج
ريحه دار شدن دلهاي مردم شريف آذري زبان شد بلكه همه مردم ايران اسلامي از اين اقدام زشت و جنايت آميز بسيار آزرده خاطر و ناراحت شده اند.
مگر مي توان باورها و علائق ملي و ديني اقوام ايراني را از هم تفكيك نمود؟ ملتي كه با اتحاد و وحدت كلمه با رهبري امام بزرگوار نظام جمهوري اسلامي را مستقر نموده اند با عهدي كه با امامشان بسته اند براي هميشه از ميراث ارزشمند امام و شهيدان صيانت خواهند نمود.
گلايه كيوان از بيانيه اعتمادملي
1_ هفته پیش وقتی دوست عزیزی گفت که همیشه به وبلاگ ما سر می زند ولی تا به حال لینک های مربوط به ستون " دست چین" را ندیده است، آب سردی بر ما ریخته شد که هنوز هم سرمای آن را احساس می ک
نیم.
از این رو احساس کردیم بد نباشد بار دیگر به همه دوستان عزیزی که به مهجاد سر می زنند یادآوری کنیم مرور لینک های برگزیده ای که در طول روز دست چین می کنیم و سمت چپ وبلاگ قرار می دهیم خالی از فایده نیست. لااقل اسباب سرگرمی را فراهم می کند مثل این نمای زیبا از تاج محل که که پیشنهاد می کنیم حتما روی آن کلیک کنید بنگ بنگ!!!
2_ بحث که به دست جین رسید، بی انصافی است اگر از مهدی حیدریان دوست خوبمان تشکر نکنیم که خیلی از لینک های ما در حقیقت دست چین او است!!! هفته پیش برای مهدی حادثه ای اتفاق افتاد که بسیار ناراحتمان کرد. حیف که کاری از دست ما بر نمی آمد. امیدواریم دوستی مثل او را هیچ گاه از دست ندهیم.
3_ سالگرد روشن شدن چراغ های خاموش نزدیک است. برای این روز برنامه ها داریم و خیال ها در سر می پرورانیم. یکی هم این که دوستان مجازیمان را رود در رو ببینیم و گپ و گفتی راه بیندازیم. در این حال چه بهتر که یاران مهجاد هم پیشنهاد دهند و در همفکری تنهایمان نگذارند.
م- ت :کدام استقلال ؟ کدام پیروی ؟ اسم غلط اندازی است برای نام یک فیلم . خصوصا که کارگردانش هم مسعود ده نمکی باشد . همان انصار حزب الهی نسبتا سابق .
وزارت ارشاد صفار هرندی به فیلم ده نمکی مجوز اکران نداده است و او دیشب در سینما سپیده فیلم را به اکران خصوصی گذاشت . از بخت خوب یا بد جزء مدعوین بودم .
فیلم با صحنه های بازی ایران و ژاپن شروع می شود . همان بازی که شش نفر از هموطنان در حادثه باز نشدن درهای استادیوم کشته شدند .
ده نمکی لحظاتی از شادی های خیابانی مردم را در کنار صحنه های سوگواری خانواده های قربانیان حادثه تدوین کرده است . صحنه هایی که جوانان در خیابان می رقصند و بازمانده های قربانیان در بهشت زهرا زجه می زنند . این همه 20 دقیقه اول کدام استقلال ؟ کدام پیروزی را تشکیل می دهد .
بعد روند داستان عوض می شود. به اصطلاح سینمایی های سکانس دیگری می شود . کارگردان می رود در حلبی آباد ها . جایی که مثلا یک دو نفر از قربانیان حادثه از اهالی آنجا بوده اند . وارد خانه های مخروبه می شود و فقر را به نمایش می گذارد . بعد یک دفعه بدون هیچ منطق مشخصی دوربین را در ورزشگاه کارگران می کارد . محل تمرین تیم پرسپولیس . از این جاست که باز روند داستان تغییر می کند.
دوربین ده نمکی روی علی پروین زوم می کند . نوچه های پروین را نشان می دهد که شانه سلطان را می بوسند و او هم برای خودش مرید پروری می کند . فیلم دو باره حول کلیشه فقر و غنا قرار می گیرد . بچه هایی شهرستانی با کفش های کهنه التماس می کنند که امثال رهبری فر به آنها امضا بدهند و بازیکنان پرسپولیس در کمال خونسردی سوار اتومبیل آخرین مدل خود می شوند .
زوم ده نمکی اما روی پروین است . می خواهد بگوید که او چه دستگاه ارادت پروری برای خود راه اندخته . هواداران پروین درا ستادیوم سینه سپر می کنند و شعار می دهند که " آقام علی پروینه " .
تا این جا مخاطب فیلم حس می کند که ده نمکی قرار است با نمایش این صحنه ها ارادت پروری را محکوم کند.اما این انصار حزب الهی سابق آدرس عوضی می دهد . داستان فقر و غنا را حول مسایل بی ربطی سر هم بندی می کند طوری که انگار فوتبالیست ها و امثال پروین باعث فقر و بدبختی در لایه هایی از جامعه شده اند .
ده نمکی ارادت پروری پروین را زشت و مذموم جلوه می دهد اما نمی گوید که اگر به جای این سطلان علی یک کس دیگری برای خودش دستگاه ارادت پروری کند آن هم زشت و مذموم هست یا نه ؟ به این سوال اساسی هم پاسخ نمی دهد که آیا فرهنگ ارادت پروری و مرید و مرادی بد است یا مرید امثال پروین بودن ؟
کدام استقلال ، کدام پیروزی از این لحاظ خیلی بی سر و ته است . گویی که همه مصیبت ها در اغوا گری امثال پروین ریشه دارد . این همان آدرس عوضی ده نمکی است . او دلش می خواست پروین را به خاطر ارادت پروری اش ، با هاشمی رفسنجانی به خاطر تجمل طلبی همذات کند و بعد هر دو را بزند . اما تیرش به خطا رفته است . فیلم او در زمانی فیلمبرداری شده که هوز معلوم نبود قرار است احمدی نژادی سر کار بیاید از جنس همین ده نمکی ها . به خاطر همین در چند جای فیلم تصویر پروین را در کنار هاشمی نشان می دهد . حال آن که حالا همه چیز عوض شده . نه پروین دیگر مربی پرسپولیس است ، نه هاشمی رییس جمهور شده است . ولی دستگاه ارادت پروری برجاست . آن هم نه فقط از سوی پروین ، که از سوی سلطان دیگری ...

كوي دانشگاه بهم ريخته است . مملكت روي هواست . معلوم نيست اين ها همه از تبعات كاريكاتور كذايي ايران است يا اين كه بازنشته شدن برخي استادان خون دانشجوها را به جوش آورده . هر چه كه هست قضيه كم كم دارد جدي مي شود . اخبار ايسنا عمق درگيري هاي ديشب كوي را نشان مي دهد . اين اولين آزمون دولت مهرورز احمدي نژاد در برخورد با دانشجو هاست . خدا به ساكنان كوي دانشگاه رحم كند .
س.س: ۱_ ظاهرا فتنه کاریکاتوریست ها علیه مقدسات ما تمامی ندارد و این بار دست استکبار و صهیونیسم جیره خوارش نه از دانمارک بلکه از آستین روزنامه ارگان دولت بیرون آمد.
آن گونه که از اخبار غیر رسمی بر می آید موج برخاسته علیه روزنامه ایران و کاریکاتوریست آن، تنها با خشنودی یک نفر رو به رو شده و آن محمد حسین صفار هرندی وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی است که طی ماه های گذشته اختلافات زیادی با حسین اسلامی فر مدیر مسول ایران داشت اما به دلیل حمایت های پیدا و پنهانی که اسلامی فر از آن سود می برد، قادر به تغییر دادن وی نبود.
حالا با گسترش موج اعتراض ها علیه چاپ این کاریکاتور به نظر می رسد صفار هرندی فرصت مناسبی پیدا می کند تا به دور از اعمال نظر احمد خادم المله مدیر عامل ایرنا( که اصل اختلافات وزیر ارشاد به وی بر می گردد) فرد مورد نظر خود را بر منصب روزنامه ایران بگمارد.
2_روز گذشته یکی از راه یافتگان آذری زبان در مجلس شورای اسلامی که حسابی خونش به جوش آمده بود در پی طرح چند سوال، کم مانده بود برای اینکه ثابت کند از چه فرهنگ والایی برخوردار است یکی از خبرنگاران پارلمانی را مورد ضرب و شتم قرار دهد اما با دخالت دیگر نمایندگان و و خبرنگاران غائله خاتمه پیدا کرد. با این حال دو سه فحش ناقابل نصیب خبرنگار بخت برگشته شد و آب از آب تکان نخورد. در این حال کسی به نماینده آذری زبان یادآوری نکرد اگر کاریکاتوریست ایران در یک مطلب طنز، به طور غیر عمدی قصوری را مرتکب شده، اقدام وی در بیان حرف های ناشایست مصداق بارز توهین به حساب می رود و وی نیز باید از جامعه مطبوعاتی عذر خواهی کند.
در این میان به نظر می رسد که مانا نیستانی کاریکاتوریست خوش ذوق روزنامه ایران بیش از همه در معرض این قرار دارد که قربانی اختلافات محافظه کاران شود.
این مانا نیستانی است.
خبر بازداشت کاریکاتوریست
زنگ خطر/ یادداشت هادی حیدری
بیانیه کاریکاتوریست های ایرانی
بیانیه بچه های روزنامه ایران
ست ؟
چهار سال بعدش را چطور ؟
آن روزها كه مي گفتي :
" خاتمي خاتمي ، قسم به اشك پاكت ، حمايتت مي كنيم
حالا باز دوم خرداد است
خاتمي را يادت هست ؟


