1 شب هوس می کنه چند تا لحاف بندازه روی باربندش و با رفقا بزنه بره شمال!راننده اوچیکی حرف زدن خاصی داره و از اتومبیلش صدای همه جور ترانه جوات یساری و عباس قادری بلنده.
بعضی وقت ها این اوچیکی ها بدجوری به دل آدم می نشینند. نمونه همین چند روز پیش که اول صبح داشتم می رفتم مجلس. مسیر رسالت-بهارستان به یکی از این اوچیکی ها برخوردم که راننده اش آخره خز بود.با همه بی میلی به ترانه های اتوبوسی و مینی بوسی، طرف یک آهنگ باحالی گذاشته بود که تا آخر مسیر باهاش همراه بودم.
اگه بدونید چه شعری داشت: جینگ و جینگ النگوهات می آد..... داره تو قلبم صدای پات میاد!
وای که اگه این ترانه رو بشنوید هوس می کنید با این راننده های داش مشتی یک سر بروید شمال و برگردید!
حیفه ترانه رو گوش نکنید
بی ربط:
تغییر و تحول شد و ایمان چه خشن رفت صد شکر که این آمد و صد شکر که آن رفت
بسيجيان ايران هم اين روزها عكس هاي سيد حسن نصر اله را دست مي گيرند و شيريني و شربت پخش مي كنند كه حزب الله در جنگ با اسراييل پيروز شده اما دولتيان لبنان قيافه ماتمزده به خود گرفته اند كه چطور لبنان را پس از اين جنگ ويرانگر بازسازي كنند .
لبنان از دريچه نگاه نخست وزير اين كشور ۱۸۰ در
جه با لبناني كه احمدي نژاد از حرف مي زند تفاوت دارد. نه مسيحيان لبنان ، نه ماروني ها و دروزی ها و نه خيلي از سني ها دل خوشي از نصرالله ندارند. آنها دلايل خودشان را دارند . ولي ملت لبنان هيچ گاه ملت يكدستي نبوده و نيست . رسانه هايش هم اينقدر حكومتي نيستند كه بتواند توده ها را به دنبال خود بكشد . لبنان سرزمين چند صدايي است و صداي حزب الله هم براي بسياري از شهروندان اين كشور صداي خوشايندي نيست.سري به شبكه هاي ماهواره اي لبنان كه بزنيد صداهاي متنوع اين سرزمين شنیده می شود . صداي سازها و آواز ها و رقص رقصنده ها . تصاويري كه هم براي مخاطب شرقی دلنشين است و هم تازگی ها توجه غرب را به خود جلب كرده است .
اين تصور بي پايه هم كه اكنون سيد حسن نصر الله اسطوره لبنان شده ساخته و پرداخته رسانه هاي جمهوري اسلامي است.
طرفداران حزب الله در لبنان قشری از محرومان مذهبی اند که نصرالله با اعانه هایی که از ایران و سوریه جمع می کند گه گاه لقمه نانی در دهانشان می گذارد تا برای خود کسب مشروعیت کند . والا طبقات متوسط و مرفه لبنان به خاطر امنیت سرمایه هایشان هم که شده از جنبش خشونت طلبی مانند حزب الله حمایت نمی کنند .
حالا هم در پس این جنگ ویرانگر که بسیاری از تجار و سرمایه داران را بخاک سیاه نشانده برای لبنانیان جنگ زده دلیلی بر خوشحالی وجود ندارد .
طرفدارن حزب الله البته می توانند خوشحال باشند . آنها چیزی برای از دست دادن نداشتند . خانه هایی کهنه سال و ریزه سرمایه ای داشتند که نصرالله قول داده خسارت های وارد آمده بر آنها را جبران کند .او می خواهد با پرستیژ محروم نوازی ، خودش را قهرمان عرب کند.
می خواهد کسی مانند جمال عبدالناصر و قذافی سالهای دهه ۸۰ میلادی شود .
نصرالله اشتباه می کند . سنی ها او را دست نشانده جمهوری اسلامی می دانند . مسیحی ها از رفتارش احساس خطر می کنند . غرب او را تروریست می خواند و دولت لبنان نیز به همین زودی باید در تدارک خلع سلاح حزب الله بر آید.
حزب الله با همه هیاهوی پیروزی که براه انداخته در حال تمام شدن است . سربازانش باید مرزهای جنوبی لبنان را ترک کنند . باید سلاح ها را زمین بگذارند . دست از اسراییل ستیزی بردارند و به آتش بس با تل آویو پایبند باشند .
حزب اللهی ها در حال تبدیل شدن به شیر بی یال و دم و اشکم هستند . تصویری که بر پرچم حزب الله حک شده تصویر اسلحه ای آماده به شلیک است . حزب الله اگر با اسلحه وداع کند این پرچم فروخواهد افتاد .
س.س: ما اصولا نسلی هستیم که بچه های جبهه و جنگ را دست می اندازیم و در گفتگوهای روزمره خود آن ها را به نوعی به تماخره می گیریم. جملاتی از این دست بحث معمول ما است: حاجی با سید هماهنگ کن امشب نخود بازی کنیم! یاد کربلای 5 بخیر هنوز هم گهگاهی که یادش می افتم جای ترکشش درد می گی
ره!
شوخی با ارزش های مورد تکریم نظام، در شرایطی که اساسا نمی توان نقد واقعی رویدادهای ارزشی نظام را صورت داد چیز عجیبی نیست. با این حال گهگاهی که فرصتی پیش می آید تا از مردان بی ادعای جنگ بشنوم و خاطراتشان، بسیار تحت تاثیر قرار می گیرم و گاه از قضاوت هایم پشیمان می شوم.
یکی از این موارد دوسه ماه پیش بود که با یک "شهید زنده" صحبت می کردم. جانبازی که تا مرحله خاک سپاری هم رفته بود و در آخرین لحظات علائم حیات از خود نشان داد و دوباره به زندگی برگشت.
امشب اما باز تحت تاثیر قرار گرفتم وقتی که " به نام پدر " حاتمی کیا را دیدم و درد و رنج جبهه رفته ها را پیش چشم دیدم.
حاتمی کیا البته همیشه در فیلم هایش حرفی برای گفتن داشته است. هم برای مخاطب عام حرف داشته، هم برای نخبگان و مهم تر از همه برای مسوولین.
به نام پدر حاتمی کیا هم از این قاعده مستثنا نبود. ضمن ان که میزان درد و رنج یک خانوده در این فیلم آن قدر هست که بیننده را متاثر کند و چه دردی بالاتر از اینکه پدری روزگاری برای سد کردن راه دشمنان و جلوگیری از پیشروی آنان، در نزدیکی های مرز مین هایی بکارد و چند سال بعد دختر جوانش هنگام کار عملی دانشگاهی، پایش را به خاطر رفتن روی یکی از همان مین ها از دست بدهد!
"به نام پدر ما" را کمی از فضای شهری خارج می کند و لااقل برای دقایقی به یاد مرز نشینانی می اندازد که هنوز برایشان جنگ تمام نشده و خانواده هایی که هنوز با تبعات جنگ دست به گریبانند.
به گمانم روی سخن حاتمی کیا با دولتمردان فقط این نبوده که به آن ها بگوید موسسات خیریه در کار تجارت افتاده اند و به اسم ارزش ها دلالی می کنند، بلکه مهمتر از آن خواسته به تصمیم گیران سیاسی بفهماند در شرایطی که سایه جنگ هر لحظه به کشور نزدیک تر می شود: جنگ بد است!
آیا در میان تصمیم گیران گوشی برای شنیدن این پیام وجود دارد؟
امروز و فردا قرار است به دیدن " به نام پدر " برویم. "کافه ستاره" هم در نوبت است. مهدی لج کرده که هیچ فیلم خوبی بر پرده نیست. من اما دنبال بهانه ای برای دور هم بودنم. دو سه هفته ای می شود که دوباره پا به توپ شدیم و فوتبال بازی می کنیم. قرار است دوباره با بچه های روزنامه برنامه کوه را برپا کنیم. میان این همه مانده ایم کی برای کنکور کارشناسی ارشد درس بخوانیم. کی وبلاگ را به روز کنیم. کی کارهای شخصیمان را سامان بخشیم و کی به خودمان برسیم. کار روزنامه که جای خود دارد!
کسی برنامه ای دارد که در هفت روز هفته و ۲۴ ساعت شبانه روزش این همه بگنجد؟ با قیمت خوب خریداریم.
اسرار المهجاد: این پست های شخصی، عجب کم ارزش و در عین حال آرامش بخش است. گیرم که کسی نپسندد، ما را که خوش آید!!!
با این حال همراه تعدادی از بچه های بلاگر دورهم چمع شدیم اما دور هم جمع شدنمان هم مثل وبلاگ نوشتنمان نظمی نداشت . یکی ده دقیقه پس از پایان مراسم خود را رساند و یکی هم پیش از پذیرایی جمعمان را ترک کرد. یکی با شور وحرارت بسیار کل
مجلس را گرما می بخشید و یکی موقر و آرام، نشانی از آن شیطنت های وبلاگی اش بروز نمی داد.
پنج شنبه عصر بی شمع و کیک در غیاب خیلی از دوستان، جمعی گرد آوردیم و به بهانه یک سالگی وبلاگمان و به قصد دور هم بودن دو ساعت گفتیم و خندیدیم. فکرش را بکنید: تریبون آزادی باشد و حاشیه سیاهی؛ می شود خوش نگذرد؟؟؟
در این شرایط تصور کنید " پنچره ای از آن خود" کتاب "چراغ ها را من خاموش می کنم" به وبلاگ چراغ های خاموش هدیه کند و مهدی حیدریان پس از کلی دوندگی در سطح شهر دو تاعروسک دو قلو پیدا کند تا نمادی برای همپوشانی مهجاد فراهم شود و عادل پازیار هم مثل همیشه بی تکبر بیاید و عکس هایی از مراسم آماده کند تا دوستانی که نیامدند هم در جریان کار قرار بگیرند....... فکر نمی کنید جا دارد به این رفقا ببالیم؟
ممنون از مسعود باستانی وهمسرش مهسا، آرش غفوری، الپر، جواد منتظری، ابوذر(که به جای کاشتن تخم نفاق در حال فیلمبرداری بود) نفیسه زارع کهن، مرجان حاجی رحیمی، مرجان توحیدی، عظیم رجب پور، فرهاد ملکی، استاد چیز، مشایخی و بقیه رفقا که "رسما، تلفنا، کتبا، کامنتا" ما را تنها نگذاشتند و تبریکاتشان را نثارمان کردند.
شعر مهجاد از چیز
قصه های مجید
کنایه های ابوذر
الطاف مرجان
عکس های جشن را می توانید در ادامه مطلب ببینید. عکس هایی که زحمتش با عادل بوده.
ادامه مطلب...
"حکايت وبلاگ زدن ما ، مانند روياهاي يك زوج عقد كرده بود كه می خواستند مراسم عروسي مجلل و با شكوهي برگزار كنند اما وضعشان اين قدر خراب بود كه حتي دوستان نزديك خود را هم نتوانستند براي عروسي دعوت كنند و آخرش به جاي مراسم تصميم گرفتند يك سفر سه روزه به مشهد بروند تا بعد به دوستانشان بگويند ما دنبال تجملات نبوديم و از اول مي خواستيم زندگي را ساده شروع كنيم.
راستش ما هم اول قصد داشتيم يك سايت با فضاي بالا بزنيم كه مديون بلاگفا و هيچ صاحب خانه ديگري نباشيم . بعد راضي شديم به يك سايت كوچك ، اما باز هم نشد ، بعد به فكر يك وبلاگ خيلي با كلاس افتاديم كه نشد ، اين خانه جمع و جور فعلي كه مي بينيد ، خانه اجاره اي ماست كه با هزار زحمت توانستيم براي خود دست و پا كنيم .
مي بينيد كه چراغ ها هم خاموش است چون پول براي پرداخت قبض برق نداريم .
البته خب اول زندگيمان است .كار مي كنيم و چند سال بعد ، يك خانه بزرگ مي خريم و يك ويلا هم در شمال با يك عالمه چراغ!!!
شما به قول قديمي ها چشم و چراغ اين خانه هستيد"
و حالا یک سال گذشت از روزی که وبلاگ مهجاد با این نوشته کار خود را آغاز کرد. یک سال پر فراز و نشیب که در آن هم ما تغییر کردیم هم دنیای اطرافمان. خوشحالیم که در این مدت بی استفاده از امکان " درج نظرات پس ازتایید " به همه دیدگاه ها اجازه انعکاس دادیم و حتی ناسزاگویی ها و بد بیراه ها را حذف نکردیم.
دقیقا یک سال پیش وقتی مهدی با این نوشته به اهالی وبلاگستان اعلام کرد که وبلاگ مهجاد آغاز به کار میکند، خودمان هم سخت باور می کردیم که عمرمان به یکسال بکشد و تا جایی پیش برویم که مخاطبانمان از سی نفر به روزی هزار نفر هم برسد. لااقل تجربه وبلاگ های قدیمیمان که عمرشان به چند ماه نکشید و روز نوشت های اطرافیانمان که روزمرگی فلجشان کرده بود آنگونه می نمود که امید به یک ساله شدن را دور دراز بپنداریم. با این حال در اولین پست خود نوشتیم که برای آغاز زندگی به یک وبلاگ ساده قناعت کردیم و امید داریم که در آینده بتوانیم یک خانه بزرگ تر بگیریم با یک عالمه چراغ!!! و حالا یک خانه بزرگ خریده ایم به اسم www.mahjad.com که چند روز دیگر افتتاحش می کنیم و با خاتمه دادن به چراغ های خاموش در انتظار می مانیم تا بیایید و براییمان چشم روشنی بیاورید.
اینک در میانه تابستان، با گذشت حدود نیمی از سال، یک ساله شدیم؛ درحالیکه هم در دنیا هم در ایران و هم در وضع و حال خودمان خیلی چیزها تغییر کرده و بسیار دگرگونی ها به وقوع پیوسته.
در احوالات درونیمان نه فقط افکارمان که حتی خلق و خویمان تغییر کرده، حلقه دوستانمان، همنشینان و یارانمان دگرگون شده و میزان دوستی ها و دشمنی هایمان نیز وضعی متفاوت یافته؛ مهمتر از همه اینکه اکنون به مدد این طفل یک ساله دوستانی را پیدا کرده ایم که که رفاقتشان باعث افتخار است.
مهجاد البته اولین تجربه وبلاگی ما نبود. هر دوی ما پیش از این وبلاگهای جداگانه ای داشتیم که مثل خیلی وبلاگ های دیگر در حال خاک خوردن بود. انتخابات ریاست جمهوری و حاشیه های آن آنقدر حرف ناگفته در دل ما گذاشت که سال گذشته از اواخر خرداد ماه تصمیم گرفتیم در دنیای مجازی به اعلام نظر بپردازیم. با این حال سنگ بزرگ نشانه نزدن بود. کار را آنقدر سخت گرفتیم که راه اندازی سایت بر ما دشوار آمد. روزها وقتی از کار روزنامه فراغت می یافتیم با شهرام رفیع زاده که آن ایام در ایران بود در خصوص کار مشورت می کردیم. از نتیجه آن بحث ها چراغ های خاموش متولد شد. شهرام اما پیش ما نماند تا بال و پر گرفتن این وبلاگ را شاهد باشد. وبلاگی که می دانیم خیلی ها فقط برای پیوند های روزانه یا همان دستچین به آن سر می زنند و خیلی ها هم برای استفاده از فیلتر شکن هایش.
دیشب درغیاب خیلی از دوستان اما جمعی گرد آوردیم نه از سر خودبزرگ بینی بلکه برای تجدید دیدار و ذکر خاطرات.
دیشب در جشن تولد مهجاد خیلی چیز ها گفتیم و شنیدیم. درد دل ها مطرح و روزهایی بهتر آرزو کردیم.
گزارش کامل جشن را فردا شب بخوانید.
یادگاری مرجان
نانوشته الپر
کنایه های ابوذر
ترکوندن مجید
سرانجام روز موعود ار راه رسيد و مهجاد يك ساله شد . شادي و شعف را در چهره همه شهروندان مي توان ديد . اين روز با شكوه و به ياد ماندني را بايد به بهترين شيوه پاس داشت . به شكرانه يك سالگي مهجاد امروز جشني تاريخي و رويايي را برگزار مي كنيم تا خاري باشد در چشم مخالفان مهجاد .
براي قدرداني از دوستان و ياران مهجاد نيز آنان را از همين جا دعوت مي كنيم تا با شركت در جشن ما مايه سرور و شادماني باشند .
گذاستن كامنت براي اين پست به معناي آمادگي براي شركت در جشن يك سالگي مهجاد است .
شاد باش مي گوييم و محل و زمان اين جشن تاريخي را متذكر مي شويم .
پنجشنبه ساعت 6 بعد از ظهر
ضلع غربي تالار وحدت – كافي شاپ آق بانو.
حضورتان دلگرمي است و غيابتان حضور قاطع اعجاز .
س.س: گاهی اوقات، نیمه های شب دو رکعت نماز مستحبی چه آرامشی
به آدم می بخشد.
امشب از آن شب ها است!!!
چه حس و حال و غریبی...
شاید مهمترینش این باشد که دیگر باید انگشتان خودمان و مخاطبانمان را عادت دهیم به اینکه در برابر کامپیوتر به جای www.cheraghha.blogfa.com تایپ کنند www.mahjad.com و این البته بسیار سخت است برای ما که به "چراغ های خاموش" انس گرفته بودیم. اما چه می شود کرد که دیگر دوران حرکت با چراغ خاموش به پایان رسیده و از پایان این هفته جز خاطره دیگر نشانی از آن باقی نخواهد ماند.
2_ دوستان قرار است بترکانند. از حالا قولش را گرفته ایم و برنامه را هماهنگ کرده ایم.
از حالا بگوییم، بعدا نگویید ما را جا گذاشتید!!! اواخر این هفته بنا داریم جشن تولد یک سالگی مهجاد را با حضور دوستان و رفقای بلاگر برگزار کنیم. طبیعتا این پست به معنای دعوت از تمام خوانندگان بزرگوار مهجاد هم به شمار می رود. تاریخ و محل برگزاری جشن تولد را به موقع اعلام می کنیم. فعلا حواستان باشد آخر هفته خود را خالی نگه دارید!
3_ یک فروند الپر باحال و با معرفت به شدت در حال طراحی سایت جدید ما است. چه خوب می شود پیشنهاداتتان را همین حالا تا آماده نشده بگویید. طبیعی است بعدا اگر قیافه بگیرید که "واه واه واه" این چه سایتی است پذیرفته نخواهد بود!
در ضمن از همین حالا "موس" دستتونه بگذارید زمین و بگویید برای برگزاری هر چه باشکوهتر جشن تولد مهجاد چه کاری بهتر و شایسته تر است.
4_گفتن ندارد، نوشتن هم ندارد. اما نمی شود از کنار آن ساده هم گذشت:
برای کادوی تولد فکری کردید؟ هم اکنون نیزمند یاری سبزتان هستیم!
اصل قضيه اين گونه بود كه يك خبرنگار افتخاري ساكن راور مطابق هر هفته فكس خطبه هاي امام جمعه اين شهر را براي ما ارسال كرد.( طبعا برای محرمانه مانده منبع خبر حاضر به افشای چگونگی و چرایی دریافت این فکس نخواهیم بود ) در اين فكس اظهارات حجت السلام علي تويسركاني درباره مجلس خبرگان به همراه اظهارت وي درباره زيدان درج شده بود . از پيوستگي مطلب كاملا مي شد اطمینان یافت كه اين اظهارات ساختگي و جعلي نيست و چنین سخنانی تنها از عهده تربیت یافتگان مکتب حسنی برمی اید
بنابراين عين فكس ارسالي از راور را روي وبلاگ قرار داديم و قضاوت را تا يك هفته به مخاطبان واگذار كرديم. عجيب آن كه تقريبا هيچ كس سخنان آقاي امام جمعه درباره زيدان را باور نكرد و ما متهم شدیم كه براي شوخي و مطايبه يا براي مسخره كردن جمهوري اسلامي چنين متني را ساخته و منتشر كرده ايم . حال آن كه اگر ما ساعت ها و ساعت ها هم به ذهنمان فشار می آوردیم بعید بود که این جملات نغز به ذهنمان خطور کند .
تاسف آور این که متن فکس شده اظهارات امام جمعه راور درباره زیدان رادر اثر غفلت از دست دادیم و نتوانستیم به عنوان سند واقعی بودن این اظهارات آن را منتشر کنیم ولی خوشبختانه همان خبرنگار رواری متن خطبه های جدید امام جمعه این شهر را برای ما ارسال کرده که اگرچه حاوی هیچ نکته جذابی نیست اما نمایش متن اسکن شده آن در وبلاگ ممکن است بتواند شبهه ها پیرامون ساختگی بودن اظهارات این امام جمعه درباره زیدان را کاهش دهد .
س.س: در شرایطی که مطبوعات کشور به خاطر محدودیت های فراوان ازدرج بسیاری از مسائل و رویدادها خودداری می کنند، مسلما برای مجلس هفتم این یک فاجعه است که برخی خبرنگاران پارلمانی با استفاده از امکانی که وبلاگ در اختیار آنها گذاشته برخی ناگفته های مجلس را ا
نعکاس می دهند.
با این حال از زمانی که حراست مجلس اقدام به احضار خبرنگاران پارلمانی و تفتیش عقاید آن ها کرده، بسیاری سعی می کنند خیلی چیز ها را نبینند و خیلی چیز ها را نشنوند یا اگر می بینند آن را منتشر نکنند تا مشکلی برایشان ایجاد نشود.
در این میان گاهی اوقات مسائلی پیش می آید که دیگر صبر آدمی را لبریز می کند.
مثلا همین امروز رییس مجلس شورای اسلامی به تبعیت از رییس جمهورچنان فیلمی در غذاخوری مجلس بازی کرد که فقط "براد پیت" از عهده آن بر می آمد.
ماجرا از این قرار بود که پس از اعتراضات فراوان کارکنان مجلس به کیفیت غذا و سرویس دهی رستوران و تذکراتی که برخی نمایندگان مجلس از صحن علنی ایراد کردند، حضرت آقا تصمیم گرفت تا مثلا به طور سرزده از غذاخوری بازدید کند.
اما ظاهرا "سرزده" از نظر رییس مجلس شورای اسلامی به آن معنا است که فقط خبرنگاران مطبوعات از آن بی اطلاع باشند( که انصافا ما هم بی اطلاع بودیم، مثل بسیاری دیگر از مسائل) ولی فیلمبردار واحد مرکزی خبر و باشگاه خبرنگاران جوان ازچند ثانیه پس از حضور حداد عادل در غذاخوری با تجهیزات کامل بالای سر وی حاضر شدند و حضور حماسی رییس مجلس شورای اسلامی را به نصویر کشیدند.
شب وقتی از اخبار سراسری دیدم که که چه پرسش و پاسخی میان گزارشگر و حداد شکل گرفته دیگر نتوانستم خود را به ناشنوایی و نابینایی عمدی بزنم:
*آقای حداد این طرف ها؟
_ آمدم تا از وضع غذا خوری اطلاع کسب کنم
* چه شد که سر زده آمدید؟ چرا به ما خبرنگاران خبر ندادید؟
_برای اینکه نگویند ظاهر سازی شده و نمایش بازی می کنم.
* حالا وضعیت چطور بود؟
از غذای ما که بهتر بود. حداقل غذای این جا گرم است. در کل مشکلی نبود!!!
من واقعا نمی دانم حداد عادل وقتی این حرف ها را می زد فکرش را نمی کرد که ممکن است خبرنگار بخت برگشته ای باشد که هم صحنه های فیلمبرداری به اصطلاح سرزده را دیده باشد، هم از وضع غذای نمایندگان وکارکنان مجلس با خبر باشد هم آنقدر بی عقل باشد که در جو فعلی تصمیم بگیرد آن ها را باز گو کند؟؟؟
اگر فکرش را نمی کرده، پس لااقل از الان این فکر را بکند، چون نابینایی عمدی هم حدی دارد!!!
نگاهی دیگر:
آقای رییس و سوال های خبرنگاران پارلمانی

