م - ت : هوا سرد بود . به نظر 4- 5 درجه بیشتر نبود . ها که می کردی ،بخار سفید رنگش در هوا می پیچید .در سالن کوچک و دوست داشتنی خانه اکبر دور تا دور دیوار ها جمع شدیم . سرما از یادمان رفت . من شوفاژ را هم خاموش کردم .بعد آنقدر تعدادمان زیاد شد که وسط سالن به سبک هیات های مذهبی ، فشرده و پشت به پشت نشستیم .جایی برای سوزن انداختن نبود . تازه 50 - 60 نفری هم پشت در جمع شده بودند . آنها از پشت توری پنجره چشمشان را به داخل خانه دوخته بودند و از بلند گوی مشرف به بیرون صدای شعرهای انقلابی در فضا می پیچید .زید آبادی چند باری زیر لب مضمون شعرها را مسخره کرد. بعد هم رفت پشت تریبون و گفت سن ما بیشتر از شماست و دیگر در بند شعرهای رمانتیک نیستیم. دنبال راهکاری می گردیم برای آزادی .
همان ها که شعر خوانده بودند برای زید آبادی دست زدند .
سعید حجاریان هم آمده بود . به قول رضا دلبری از وقتی حکومتی نیست دوست داشتنی شده . با واکرش رفت و کنار بابک احمدی نشست همان جا که پیشتر غلامرضا کاشی نشسته بود .
حسن یوسفی اشکوری هم آمد بی ردای روحانیت و کدیور که هنوز خیال می کند نماینده خدا بر زمین است با عبا و عمامه.
از سیاسیون حرفه ای خبری نبود جز ابراهیم یزدی که او هم آخرین سمت دولتی اش را 25 سال پیش از دست داده .
فرید مدرسی انصافا خوب به هدف زد که در نطق چند دقیقه ای اش مدعیان جبهه موکراسی خواهی را نواخت که حالا کجایید ؟؟؟
راستی کجا بود آقای معین ، خاتمی کوچک ،تاج زاده ، کولایی و آن بچه چلچراغی هایی که هفته پیش خود را برای خاتمی لوس کردند وبه عبای شکلاتی اش نازیدند . همان خاتمی که سرانجام جانب زندانبان را گرفت و گنجی را رها کرد.
از مهندس خویینی ها هم خوشم آمد که رفت آن بالا و آیت الله خویینی ها را شست که چرا گفته زندانیان سیاسی نباید به خاطر مشکلات اصل نظام را زیر سوال ببرند .
معصومه شفیعی ولی چیز زیادی نگفت . چون همیشه اشک گوشه چشمانش حلقه زده بود و تنها آرزو کرد که دفعه بعد خود اکبر از این جمعیت در خانه اش استقبال کند .
چه آرزوی خوب و دلنشینی . چقدر بیاد ماندنی می شود روزی که اکبر بیاید و بدانی که دیگر نمی رود . دیگر نمی برندش.
هوا سرد بود . به نظر 4- 5 درجه بیشتر نبود . ها که می کردی ،بخاری سفید رنگش در هوا می پیچید. شروع کردیم به شعر خواندن . بلند بلند . اول مرغ سحر را با زخمه تار تکرار کردیم و بعد شعرهایی که مدت ها بود از یاد برده بودیم .
هوا سرد بود. ماموران دادستانی که کنار خانه کشیک می دادند سردشان بود . ما سردمان نبود . اکبر سردش نبود .
پیوست : بچه های این دوره شورای مرکزی تحکیم خوب بچه هایی هستند . قبلی ها هم خوب بودند . ساده و گرم و دوست داشتنی . خوشبختانه اینقدر هم شجاعت دارند که در این وانفسا گنجی را از یاد نبرند. کاری که بی دردسر و ساده نیست.

